۱۳۸۷ تیر ۲۴, دوشنبه

یک شب و دو منظومه




علي اكبر سعيدي سيرجاني
هزار و سيصد و سي و پنج))


يك شب و دو منظومه

گوش كن افسانه اي ز افسانه ها
گر چه هستي سر بسر افسانه ايست
غرق ناز و غرق نعمت، دلربا
در ديار نيكبختان خانه ايست

خانه اي زيباتر از باغ ارم
بر جنان از نور و شادي طعنه زن
خانه اي هرگز نديده روي غم
وندر آن از كامرانان انجمن

نيكبختان، شادكامان، بي غمان
ساز عيش و كامراني كرده ساز
در بساطي دور از آشوب جهان
هر چه را دل آرزو آيد، فراز

كامجوي از لعبتان تازه سال
پيرمرداني جواني كارشان
چين پيري را زدوده از جمال
آب و رنگ ثروت سرشارشان

پنجة پر شور شيرين كارها
نغمه ها بر صحن مجلس ريخته
گيسو افشان با نواي تارها
نازنينان محشري انگيخته

از گريبانهاي چون شب تيره فام
سينه ها رخشانتر از صبح اميد
هر طرف در جلوه اي موزون خرام
نرم شهوت ريز اندامي سپيد

همچو نوري جسته از ظلمت برون
سينه ها پيدا ز چاك جامه ها
لخت و موزون ساقهاي سيمگون
كرده در دلها به پا هنگامه ها

جلوه گر با لرزشي سيمابگون
گوي پستان بتان در هر نفس
لرزشي بنيان كنِ صبر و سكون
لرزشي آنسان كه جنباند هوس

گونه ها از شور مي افروخته
دلبران بالا به رقص افراخته
خرمن ايمان بشوخي سوخته
كار دلها با نگاهي ساخته


همچو نيلوفر به شاخ نارون
سرخوشان پيچيده در آغوش هم
مست باده، مست شهوت، مرد و زن
دست در آغوش و سر بر دوش هم

پلكها در زير بار خواب ناز
نرم نرمك بر سر هم خم شده
ديدگان از زور مستي نيمه باز
خواب و مي را نشاة ها درهم شده



گوش كن افسانه اي ز افسانه ها
گر چه هستي سربسر افسانه ايست
در دل وحشت فزا ويرانه ها
در ديار شوربختان خانه ايست

كلبه اي تاريك و وحشتبار و سرد
از درون ناسپاسان تارتر
سرد چون دلهاي دور از سوز و درد
وز دهان گور وحشتبارتر

دخمه نه، ويرانه اي اندوهبار
وندر آن ويرانه برپا محشري
تن برهنه، اشكريزان، بي قرار
چارتن كودك به گرد بستري

بسترش گفتم، اگر گفتن رواست
پاره پاره بوريا را بستري
و آن طرفتر سرد و بي حاصل بجاست
در اجاقي تودة خاكستري

خفته در بستر زني شوريده حال
از جفاي آسمان آزرده دل
خسته خاطر از گذشت ماه وسال
سينه اش آزردة آزار سل

كودكي زآن چار طفل ناتوان
اشكريزان روي بستر خم شده
رشته خوني از دهان زن روان
اشك و خون اين دو تن در هم شده

كودكي ديگر به خاك افتاده زار
نيست از هستي رمق در پيكرش
خردسالي اشكريزان بي قرار
بوسه زن بر دست و روي مادرش

سر نهد بر سينة رنجور تب
شيرخواره طفل اشك آلوده چشم
مي برد پستان بي شيرش به لب
مي فشار د زير دندانش بخشم

لب گشايد ناله را بيچاره زن
بشكند در سينه اش اما نفس
بنگرد زي كودكان خويشتن
نقش بندد بر لبش آهي و بس

اشك ريزان، موكنان، مويه كنان
كودكان بر پيكر از جان جدا
تاخته فريادشان تا آسمان
لرزشي افكنده در عرش خدا

صبح نزديكست و در آغوش ناز
تا سحرگه مردم شب زنده دار
ديدگان از خواب و مستي نيمه باز
هر كه زي دولتسرايش رهسپار

جمله را افتاد از آن ويران گذر
چشم خواب آلوده يك تن وا نكرد
از غم شوريده حالان بي خبر
كس به حال بي كسان پروا نكرد


آن اميران، وين فقيران، هر دو را
تا سحر شب زنده داري كار بود
من نمي نالم زبيداد خدا
لبك فرق اين دو شب بسيار بود

هر دو شب را يود روزي در قفا:
بامداد عيش و صبح رستخيز
اين شبي از زندگي كامش روا
و آن شبي با مرگ جانش در ستيز

اين شبش با عيش و عشرت بود جفت
شام او در ناله و در غم گذشت
چند مي گويي فلان ديوانه گفت
بر شما بگذشت، بر ما هم گذشت

ملتي بيچاره، جمعي كامران
بالله اين آيين نماند برقرار
اي كه دستت مي رسد كاري بكن
پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار.