۱۳۸۷ مهر ۱۸, پنجشنبه

11 سپتامبر: ریشه ها و باز اندیشی ها - علی میرفطروس

11 سپتامبر: ریشه ها و باز اندیشی ها
11 سپتامبر:ریشه ها و باز اندیشی ها
*بنیاد گرائی اسلامی، واکنش قهرآمیز مسلمانان افراطی در مقابله بـا نفوذ فرهنگ و ارزش هـای غربی است.
* بنیادگرائی اسلامی - بصورت جنبشی تمام خواه و ایدئولوژیک - چه در حوزهء عمل و چه درحوزهء عقـاید، شبـاهت های فراوانی با توتالیتاریسم و خصوصاً فاشیسم دارد
نخستین گامها همواره طنینی پایدار می یابند!
امروزه واژهء بنیادگرائی اسلامی در ذهن، تصویری است هولناك از جهالت و تعصب مذهبی، ایمان كور و نفرت آمیخته به تهاجم خشونت بار علیه هر آنچه «غیرخودی» و خارج از حیطهء اخلاق و ارزش های اسلامی است.
شاید برای جهان، 11 سپتامبر و برای ما انقلاب اسلامی، اجتناب ناپذیر می نمود تا به عمق ویرانگری و تخریب بنیادگرائی اسلامی پی بریم. اما در آستانه انقلاب 57، علی میرفطروس از انگشت شمار روشنفكرانی بود كه نسبت به ظهور این پدیدهء ویرانساز هشدار داد. وی در موج فزایندهء اسلامگرائی در انقلاب 57 كوشش علمی و تحقیقی خود را بر كانون اصلی خطر، نشانه رفت و توجهء خود را روی پایه های فكری و آرمان های سیاسی ـ اجتماعی رهبران مذهبی انقلاب متمركز ساخت. علی میرفطروس در پیگیری این خط فكری به الگوهای آن در صدر اسلام رسید و تلاش نمود تا این همانندی ها را در آثار مختلف خویش (بویژه «اسلام شناسی» و «ملاحظاتی در بارهء تاریخ ایران») نمودار سازد.
اسلام شناسی (كه میرفطروس خود، آنرا «كتاب كوچك اسلام شناسی» می نامد) از جمله گام های نخست و بزرگی بود در مسیر تقدّس زدائی و عیان نمودن چهرهء واقعی حكومت های صدر اسلام كه تاریخی سرشار از جنگها، خشونت ها، خونریزی ها و بی عدالتی ها دارند.
امروزه فضای فكری و روشنفكری ما، سرشار از تلاش های ارزشمندی در بررسی و نقد گذشته است و آثار ارزشمندی در بازشناسی اسلام نگاشته می شوند، اما طنین نخستین گام های علی میرفطروس همواره در حافظهء تاریخی جامعهء ما، پایدار خواهد ماند.
نشریهء تلاش تلاش ـ آقای میرفطروس! 11 سپتامبر، به قیمت جان هزاران انسان تمام شد. هر چند دست بنیادگرایان اسلامی در این واقعه آشكار است، اما بر سر ِ دلائل و ریشه های آن موضعی یگانه وجود ندارد. نشریهء تلاش با توجه به اینكه از مدت ها پیش تصمیم داشت شمارهء سپتامبر خود را به واقعهء 11 سپتامبر، ریشه ها و پیامدهای آن و بویژه در مورد ایران اختصاص دهد، با توجه به آشنائی با دیدگاه های شما در مورد اسلام گرائی، نقش روشنفكران مذهبی در تحولات ایران و بنیادگرائی اسلامی نمی توانست از نظرات شما در مورد ریشه های فكری حوادثی نظیر 11 سپتامبر صرف نظر نماید. لذا باز هم ما با پرسش هائی نزد شما آمدیم. جهان هنوز در توضیح ریشه ها و دلایل ترور 11 سپتامبر، حیران و فاقد زبان مشتركی است. عده ای بر این نظرند كه این، واكنشی است در برابر تحمیل یكجانبه و عجولانهء ارزش های دمكراتیك جوامع غربی به جوامع اسلامی. برخی از «ستیز فرهنگ ها» سخن می گویند و اقدامات خشونت باری نظیر این ترورها را نیز حاصل خشم و دشمنی و بعضاً بغض و كین نسبت به ثروت و قدرت و فرهنگ مدرن در جهان اسلام و بویژه در میان عرب ها می دانند و عده ای دیگر عملیات تروریستی 11 سپتامبر را ناشی از ناسازگاری، حقارت و احساس یأس ِ انسان هائی می دانند كه در اثر مواجهه با دگرگونی های پرشتاب و بنیادین در راستای مدرنیزاسیون، شاهدند كه چگونه ارزش ها و ُسـنّت های مقدّس شان بی اعتبار می شوند و روند میرائی و زوال را می پیمایند. از نظر شما ریشهء این كنش های فاجعه بار را در كجا باید جُست؟
میرفطروس ـ بنیادگرائی اسلامی را می توان واكنش قهرآمیز مسلمانان افراطی در مقابله با نفوذ فرهنگ و ارزش های غرب دانست. در واقع با حضور و سلطهء استعماری انگلیس و فرانسه (و بعداً آمریكا) در كشورهای عربی، جوامع اسلامی خود را مورد هجوم «اروپای استكباری و مسیحی» احساس كردند، اروپائی كه بنظر این مسلمانان، در حال تدارك حملات ویرانگری علیه ارزش های دینی و فرهنگی شان بوده است. با چنین حس و حالتی، جوامع اسلامی خود را مانند قربانیان مظلومی می دیدند، قربانیان مظلومی كه در یك حالت مرگ و زندگی، خود را «برحق» می دانستند تا در برابر هجوم ارزش های غربی ایستادگی كنند.
بنیادگرائی اسلامی، اساساً یك ایدئولوژی جهان سومی است و بهمین جهت در كشورهای دموكراتیك و پیشرفته و صنعتی، پایگاهی ندارد. این ایدئولوژی از آغاز قرن بیستم و همزمان با حضور روزافزون کشورهای استعماری غرب در كشورهای مسلمان آشكار شد كه در مصر و سوریه بصورت گروه «اخوان المسلمین» و در ایران بصورت گروه «فدائیان اسلام» ظاهر گردید. پیدایش دولت اسرائیل در سرزمین های اشغال شدهء فلسطین و خصوصاً شكست حقارت بار اعراب از اسرائیل (در جنگ شش روزهء 1967 و اكتبر 1973) و حمایت بیدریغ دولت های غربی از اسرائیل، به كینه و نفرت جوامع اسلامی نسبت به «غرب» ُبعد دیگری داد و با توجه به نفرت تاریخی مسلمانان نسبت به یهودیان ـ كه از زمان پیغمبر اسلام آغاز شده و در سراسر سوره های قرآن نیز آشكار است(1). این مسائل، به «جهاد» مسلمانان علیه «غرب استكباری» و «اسرائیل غاصب» مشروعیّت دینی و سیاسی داد.
تفسیر واقعهء 11 سپتامبر بعنوان «برخورد» یا «جنگ تمدن ها» (كه در نظرات پروفسور ساموئل هانتینگتونSamuel Huntington ارائه شده) شاید اغراق آمیز باشد چرا كه ابتدا باید وجود چیزی بنام «تمدن اسلامی» را احراز كرد تا سپس به علل جنگ و برخورد آن با تمدن غربی پرداخت ... «تمدّن اسلامی - اساساً ـ یك مسئله «تاریخی» است و مانند بسیاری از پدیده های تاریخی اینك تنها در افسانه های تاریخی می تواند وجود داشته باشد، بعبارت دیگر: تمدن اسلامی، قرن ها است كه مرده است و مردگان، امكان گفتگو ندارند!
بنظر من، ریشهء واقعهء 11 سپتامبر را باید در تعالیم اسلام جستجو كرد. این، مسئله ای است كه متأسفانه در تحلیل های مربوط به واقعهء 11 سپتامبر توجهی به آن نشده است. ببینید! قرآن كتابی است كه كلمهء «قتال» (كشتن) و اشتقاقات این كلمه، در آن فراوان تكرار شده است بطوری كه می توان آنرا «مانیفست خشونت» نامید. از طرف دیگر: در تاریخ ادیان، پیغمبر اسلام به «پیغمبر مسلّح» مشهور است، پیغمبری كه بقول دکتر علی شریعتی: برای پیشبرد عقایدش می گفت: «یا از سرِ ِ راهِ من كنار بروید! و یا نابود می شوید!».
فلسفهء سیاسی حضرت محمد در این جملهء معروف او خلاصه شده كه می گفت:«من آمده ام كه دِرو كنم نه بكارم! بهشت، در زیر ِ سایهء شمشیر ِعربان است».
در تاریخ ادیان بزرگ جهان، هیچ دینی را نمی توان یافت كه مثل اسلام برای پیشبرد تعالیم و اندیشه هایش، اینهمه به تهدید و قتل و ارعاب متوسل شده باشد. در واقع، تاریخ رشد و گسترش اسلام را نمی توان فهمید مگر اینكه ابتداء خصلت خشن، تند و مهاجم آنرا بشناسیم.
مسئله دیگر، مفهوم «شهادت»، در اسلام است كه نوعی حقانیّت دینی و تاریخی به «شهید» می دهد كه طی آن، اگر چه فرد (شهید) از زندگی دُنیوی دست می شوید، اما با شهادت خویش به «لقاالله» نائل می گردد و در «آن دنیا» جاوید می مانَد. این چنین است كه بقول دكتر شریعتی: «شهید، قلب تاریخ است» یا بقول مرتضی مطهری: «شهید، شمع تاریخ است» ... اعتقاد به «شهادت»، از خودبیگانگی فرد را دامن می زند و در ارتكاب عمل باعث نوعی «بی حسی اخلاقی» می گردد كه طی آن، هر عمل و جنایتی «مشروع» می شود، اعتقادی كه بی باكی، جسارت و دلیری مجاهدان اسلامی را برمی انگیزد و معمولاً باعث «پیروزی حق بر باطل» می گردد. فاجعه 11 سپتامبر، بارزترین نمونهء این اعتقاد و «پیروزی» است!
بنیادگرای اسلامی - بصورت جنبشی تمام خواه و ایدئولوژیك - چه در حوزهء عمل و چه در حوزهء عقاید، شباهت های فراوانی با توتالیتاریسم و خصوصاً فاشیسم دارد. (نگاه كنید به: ملاحظاتی در تاریخ ایران، علی میرفطروس، چاپ چهارم، بخش سوم).
تلاش: حتماً خاطرتان هست كه در گفتگو با تلاش (شمارهء 4) در پاسخ به پرسشی در خصوص گفتگوی تمدن ها گفتید: «من اصلاً به چیزی بعنوان «تمدّن اسلامی» معتقد نیستم، همچنانكه تمدّن مسیحی، علوم اسلامی و اقتصاد اسلامی هم بنظرم نادرست می باشند». آیا می توان گفت گروه های بنیادگرای اسلامی كه وظیفهء خود را دفاع از «فرهنگ و هویّت اسلامی» ـ حتّی به قیمت تهاجم و خشونت علیه حاملان فرهنگ مدرن ـ می دانند در اصل، بازتاب و نتیجهء تلاش های روشنفكران اسلامی است كه دهه هاست سعی می كنند مشخّصه های یك تمّدن خیالی را در مقابله با تمّدن مدرن ترسیم نمایند؟
میرفطروس: بنیادگرائی اسلامی ابتداء خصلتی «روشنفكرانه» و غیرتوده ای داشت و حضور آن، بیشتر در محافل روشنفكری و دانشگاهی احساس می شد، اما چندان نمی توان آنرا «بازتاب و نتیجهء تلاش های روشنفكران اسلامی» دانست، بلكه - بتدریج - یعنی با رشد ناموزون و شتابان مناسبات سرمایه داری و ورود ارزش های غربی به جوامع اسلامی، و سیل مهاجرت روستائیان از دهات به حاشیهء شهرهای بزرگ، این بنیادگرائی از حالت گروهی و «روشنفكری» به جنبشی گسترده و مردمی بدل گردید. جنبش های اسلامی اگرچه در شهرهای بزرگ ظاهر شدند و «جنبش شهری» بشمار می آیند، اما از نظر اندیشه و ایدئولوژی، حامل اندیشه ها و ارزش های قبیله ای و پیش سرمایه داری هستند. در این ایدئولوژی، «حكومت صدر اسلام» چنان «ایده آلیزه» گردیده كه در باورِ ِ توده های مسلمان، دوران حضرت محمد و 4 خلیفه «راشدین»، دوران اوج آزادی، عدالت اجتماعی، برابری و برادری بشمار می آید!.
مشخّصه های این «تمّدن خیالی»، روان ِ آسیب دیده و روح تحقیر شدهء مسلمانان را تسكین می داد: فریب بزرگی كه انعكاسات فكری آن به جامعهء ما نیز كشیده شد بطوری كه مثلاً بعضی از روشنفكران ملّی – مذهبی ِ ما (مانند دكتر شریعتی) انتشار كتاب «سیر تحوّل تدریجی قرآن» (نوشتهء مهندس مهدی بازرگان) را «كشفی همسنگ ِ كشف اسحق نیوتن» دانستند!!!
تلاش: به «روشنفكران ملّی- مذهبی» اشاره كرده اید، این كلمهء روشنفكران ملّی ـ مذهبی واقعاً چقدر می تواند درست باشد؟
میرفطروس: كاربرد اصطلاح «ملّی - مذهبی» هم مانند بسیاری از كلمات و اصطلاحات سیاسی دیگر (مثل محافظه كار، میانه رو، اصلاح طلب و غیره) دارای ابهام، اشتباه و آشفتگی است. این كلمهء «ملّی- مذهبی» نشانهء همان التقاط فكری و فلسفی روشنفكران ما از انقلاب مشروطیت تاكنون است. به زعم این دسته از روشنفكران، هویّت ملّی ِ ما بر دو پایهء ایرانیّت و اسلامیّت استوار است. خوب! اولین اشكال این «تعریف» اینست كه: پس آن میلیون ها ایرانی ِ زرتشتی، ارمنی، كلیمی و آسوری و غیره در كجای این «هویّت ملّی» جای دارند؟ (می دانیم كه مثلاً در طول قرن های سلطهء اسلام، زرتشتی ها در حفظ آئین ها و عقاید ملّی ما نقش اساسی داشته اند).
از این گذشته، اسلام با اعتقاد به «اُمـّت» - اساساً - با هرگونه «ملیـّت» و ملی گرائی مخالف است بهمین جهت است كه بسیاری از كشورهای متمّدن (مانند مصر و سوریه) با پذیرش اسلام، در اُمـّت اسلامی، منحل و مضمحل شده اند. در این میان فقط ما - ایرانیان - بودیم كه با اسلام به گونه ای خاص و شاید هم رندانه و هنرمندانه برخورد كرده ایم، یعنی بجای آنكه در تمامیـّت اسلام، ذوب شویم، برخوردی خاص و ایرانی با آن داشته ایم، بعبارت دیگر، در طول تاریخ ایران بعد از اسلام، هویت ملّی ِ ما از طریق زبان فارسی و آئین هائی مانند نوروز و مهرگان و جشن سده و غیره تداوم یافت و اسلام (با همهء فرقه های متعدّد و مخالف و مختلفش) در واقع «تابع» این روند تاریخی بوده است، با توجه به اینكه در طول تاریخ ایران بعد از اسلام، علمای اسلامی ما بیشتر «عرب زده» بودند و 90 درصد آثار و تألیفات این «حضرات» به زبان عربی نوشته شده، هویّت ملّی ِ ما جز در زبان فارسی، شعر و عرفان و حماسهء ما پایگاه و پناهگاهی نداشت از این طریق بود كه حس ملّی ِ ما از گذشته به آینده تداوم یافت. شما این مسئله را در هیچیك از كشورها و ملت های مسلمان دیگر نمی توانید ببینید.
واقعاً این چه «تمدن اسلامی» است كه از خودش حتّی یك صفحه كتاب نداشت، بزرگترین هنرمندان و نویسندگان و مورّخین و متفكرانش، ایرانی هستند و حتّی دستور زبان و صرف و نحو این «تمدن اسلامی» را یك نفر ایرانی اندیشمند - بنام سیبویه نحوی- تهیه و تدوین كرده است... در این سال های حكومت اسلامی در ایران، اسلام و روشنفكران ملّی –مذهبی ِ ما - در یك موقعیّت استثنائی - تمام بضاعت و توان فكری، فلسفی و سیاسی خویش را «عرضه» كرده اند كه نتیجه اش: این شكست و شرمساری بزرگ است كه روی دست ملت ما باقی گذاشته اند، این شكست و شرمساری ـ یك بار دیگر- این حقیقت را ثابت می كند كه: جامعهء ما تا زمانی كه از این صحرای كربلای احساس و اندیشه، از این فلكلور عزا و مرثیه و زاری، از این «دینخونی» و بردگی روحی و از این ُدور ِباطل ایدئولوژی اسلام سیاسی بیرون نیاید، نخواهد توانست جایگاه شایستهء خود را در جهان شتابان و پیشرفتهء امروز، بدست آورد. برای نمونه نگاه كنید به دو كشور هند و پاكستان بعد از استقلال: یكی با تكیه بر یك سیاست غیردینی، به یكی از بزرگترین دموكراسی های جهان بدل شد، اما دیگری (پاكستان) با تكیه بر اسلام و اسلامیّت به نمونه ای از استبداد سیاسی، فقر، عقب ماندگی و بنیادگرائی اسلامی... این فرهنگ عزا و شهادت و عاشورا، قرن هاست كه انسان ایرانی را دچار «ازخود بیگانگی» و عدم تعادل كرده است. انسانی كه بجای «سر»، همواره با «دل»ش می اندیشد. انسانی كه همیشه «آینده» را در نابودی «حال» جستجو كرده است. دوستانی كه بعنوان «حفظ ارزش های ثابت و سنّت ها» در حفظ و تداوم سلطهء اسلام تلاش می كنند، در واقع بی اعتقادی خود را به «اندیشهء مدرن، خردگرائی و اصالت فرد» عیان می كنند. من نگرانم كه بعضی از روشنفكران مذهبی ما به سبك دكتر علی شریعتی بخواهند یك «شیعهء علوی» یا یك «اسلام نَبَوی» دیگر برای جامعهء در حال تحوّل ایران «اختراع» كنند. در حالیكه مسئلهء ما - امروز - مسئلهء «قبض و بسط شریعت» نیست. ما امروز ـ بیش و پیش از اسلام - باید به ایران بیاندیشیم و آرمان های خیالی تمدن اسلامی را به افسون شدگان اصلی آن (یعنی اعراب مسلمان) واگذار كنیم. آنهمه جشن و امید و تلاش و شادخواری و شادزیستن در فرهنگ ایران پیش از اسلام، برای ما ایرانیان، ذخائر ارزشمندی برای رسیدن به یك ایران مدرن، شاد و سرفراز، بشمار می روند.
تلاش: ظاهراً این متفكران اسلامی برای «عقلانیّت دینی» تلاش می كنند.
میرفطروس: بله! اما از استثناءها كه بگذریم، بیشتر این متفكران نه برای «عقلانی كردن دین» بلكه برای «دینی كردن عقلانیّت» تلاش می كنند. نگرانی من از همین جاست كه باز هم با اصطلاحات شبه علمی و جامعه شناسی (مانند ترمودینامیك، اگزیستانسیالیسم و غیره) بخواهند برای دین جامهء «علمی» بدوزند. بنظر من، این امر نه به سود اسلام و باورهای اسلامی است و نه به سود تحول و پیشرفت اجتماعی ما است... اسلام- همانند دیگر ادیان و مذاهب - می تواند به تلطیف اخلاقی جامعه و تقویت تعاون اجتماعی كمك كند نه اینكه بفكر حكومت و سیاست باشد. تنها در اینصورت است كه هم جنبه ُقدسی دین و هم جایگاه معنوی روحانیّت، محترم و محفوظ خواهد ماند ...
تلاش: بنابراین شما به چیزی بنام «اصلاح طلبان» در ایران معتقد نیستید؟
میرفطروس: من، اصلاح طلبان ایران را بیشتر «اصلاح طلبان دینی» می نامم. اصلاح طلبانی كه بیشتر «درد اسلام» دارند تا دغدغهء ایران، آزادی، پیشرفت و جدائی دین از دولت. به عبارت دیگر: در آراء و عقاید اكثر اصلاح طلبان و روشنفكران ملّی – مذهبی ، ایران، آزادی و دموكراسی تنها در پرتو دین و حضور اسلام قابل تصوّر است (در این باره، من در كتاب «ملاحظاتی در تاریخ ایران» - با ارائه اسناد و شواهد بسیار بحث كرده ام). این درد و دغدغه اسلام در نزد بعضی از روشنفكران ملّی - مذهبی آنچنان قوی است كه بقول دكتر علی شریعتی:
«باید یك جنگ آزادیبخش برای خودِ اسلام آغاز كنیم، كه اسلام، آزاد بشود، خودِ اسلام نجات پیدا كند نه اینكه مسلمان ها نجات پیدا كنند».
در میان اصلاح طلبان ایران، البته کسانی هستند كه با آموختن از تجربیّات خونین سال های اخیر، معتقد به مدارا، آزادی، دموكراسی و جدائی دین و دولت می باشند، همین «نواندیشان دینی» هستند كه در طرح و ترویج «عقلانیـّت دینی» و جدائی دین از دولت، نقش ارزشمندی دارند ...
با سپاس از دکتر علی میر فطروس

۱۳۸۷ مرداد ۲۶, شنبه

نگاهی به تحولاتی که منجر به شکل گیری واقعه ی سی ام تیر شد (بخش نخست)


واقعه ی سی اُم تیر

چکیده
سی ام تیرِ سال 1331 نقطه عطفی در تاریخ معاصر ایران به شمار می آید. در این روز ائتلاف جبهه ی ملی و دولت دکتر مصدق که به منظور ملی کردن صنعت نفت به قدرت رسیده بودند و در طول دو سال با جار و جنجال در داخل و خارج کشور در مقابل انگلستان ایستاگی کردند، به قله ی قدرت خود رسیده و پس از آن به تدریج و به سرعت یک سال و یک ماه از این قله سقوط کردند. در این روز پادشاه که سخت در پی استوار کردن پایه های قدرت شاهانه و ایفای نقش قدرتمدارانه در نظام مشروطه بود، تلاش های خود را شکست خورده می دید. برخلاف شاه جوان که با حفظ حیثیت، آرام در کاخ سلطنتی نشست و تن به خواسته های مصدق داد، نخست وزیر قوام، که بیش از 50 سال در صحنه ی سیاسی ایران حضور داشت، با تمام آبروی خود در کوچه ها و خیابان های پر هیاهوی ایران که این بار آغشته به تندی های سیاسی شده بود، شکست را پذیرفت و پس از نزدیک به شش دهه تنها در کمتر از شش روز با قدرت سیاسی در ایران خداحافظی کرد و نامه ی بلند زندگی سیاسی اش را آنچنان گران نابود شده دید که تا دو سال پس از آن که نامه ی زندگی اش به پایان رسید نتوانست کمر راست کند. در این روز حزب توده ی ایران هم نشان داد اگر چه در ایران دولتی کمونیستی بر سر کار نیست اما حزب از آنچنان قدرتی برخوردار است که می تواند خیابان های ایران را عرصه ی تعیین آینده ی سیاسی کشور کند. در این روز رهبری مذهبی جامعه که به دست آیت الله کاشانی بود نیز، دست کم برای اولین بار پس از قدرت رضا شاه، قدرت مذهب را به عرصه ی سیاسی و قضایی ایران کشاند.
در اینجا نگاهی در وقایع پیش از سی ام تیر ماه 1331 تا واقعه ی "قیام 30 تیر" می اندازیم. اوضاع جامعه ی ایران، به قدرت رسیدن مصدق در مجلس شانزدهم، مسئله ی نفت و روابط ایران با دول خارجی. مسیری که دولت مصدق و جبهه ی ملی برای حل مسایل ایران طی کردند، تکاپوی قوام برای بازگشت به قدرت و سرانجام نقطه تلاقی این مسائل در واقعه ی سی ام تیر، موضوع بررسی این پژوهش است.

واژگان کلیدی: سی تیر 1331 – صنعت نفت – نهضت ملی – انگلستان – آمریکا - احمد قوام – محمد مصدق – کاشانی – محمد رضا شاه – جبهه ی ملی – حزب توده

1. مسئله ی نفت
در سال 1280/1901، اولین قرارداد بهره برداری از منابع نفتی ایران بین دولت ایران و یک تبعه ی انگلیس به نام دارسی بسته شد. به موجب این امتیاز 60 ساله، ایران تنها از 16 درصد سود دارسی برخوردار بود و امتیاز سرمایه گذاری و بهره برداری تنها در اختیار دارسی قرار گرفت. از سالی که دارسی امتیاز نفت را از دولت ایران دریافت کرد، هفت سال طول کشید که بالاخره توانست در سال 1287/1908 با مخارج و جدیت فراوان به اولین چاه نفت در مسجد سلیمان برسد. مخارج دارسی آنچنان زیاد بود که وی از بازپرداخت وام هایش به بانک های انگلیس ناتوان ماند و در مقابل مجبور شد بخش بزرگی از سهام خود را به دولت انگلیس واگذار کند تا جایی که پیش از شروع جنگ جهانی اول اکثریت سهام «شرکت نفت انگلیس» به دولت انگلستان رسیده بود.
مدت ها گذشت تا ایرانیان به نقش نفت به عنوان سرمایه ی مهم ملی پی ببرند. بویژه پس از جنگ جهانی اول و وقوف ایرانیان به این امر که نفت ایران به چه میزان عامل موثری در سوخت رسانی به تجهیزات بریتانیا و پیروزی آنان بوده است. از آن پس ایرانیان به تکاپو برای افزایش میزان سهم و سود ایران از منابع نفتی افتادند اما آنچه مانع از پیروزی آنان در این امر بود، مفاد قرارداد دارسی بود. سرانجام رضا شاه تصمیم به لغو این قرار داد گرفت و فصل جدیدی از سرنوشت نفت ایران با قرارداد 19۳۳ رقم خورد.
دکتر علی میرفطروس در این زمینه می نویسد: "رضاشاه در جلسۀ هيأت وزيرانش با عصبانيت، متن قرارداد ١٩٠١ دارسي را پاره کرد و در ميان شعله هاي آتش انداخت و بدنبال آن - از طريق مصطفي فاتح - به سرجان آدمن (رئيس شرکت نفت انگليس) پيغام داد که: «ايران ديگر نمي تواند تحمل کند و ببيند درآمدهاي عظيم نفت به جيب خارجيان سرازير شود در حالي که خود، محروم از آنهاست»."(۱) به دنبال مذاکرات پس از این قضیه و به توافق نرسیدن هیئت نمایندگی دولت ایران با انگلستان، ایران تصمیم به لغو یک طرفه ی قرار داد دارسی گرفت. این اقدام تند ایران واکنش تندتر انگلستان را در پی داشت که به دنبال آن انگلستان رضا شاه را تهدید به اقدام نظامی کرد و به آرایش ناوگان خود در خلیج فارس پرداخت و دست به تحریک قبایل عرب جنوب زد. تهدیدات سخت انگلستان سرانجام رضا شاه را مجبور به قبول پیشنهادهای انگلستان کرد که طی آن اگرچه ایران به سهم بیشتری از قرارداد دارسی رسید و مساحت عملیات شرکت نیز کمتر شد اما قرار داد به مدت 30 سال تمدید شد.
مدت ها گذشت تا ایرانیان به نقش نفت به عنوان سرمایه ی مهم ملی پی ببرند. بویژه پس از جنگ جهانی اول و وقوف ایرانیان به این امر که نفت ایران به چه میزان عامل موثری در سوخت رسانی به تجهیزات بریتانیا و پیروزی آنان بوده است.. .سرانجام رضا شاه تصمیم به لغو این قرارداد گرفت و فصل جدیدی از سرنوشت نفت ایران با قرارداد 19۳۳ رقم خورد.
پس از سقوط رضا شاه و خوابیدن تب تند جنگ جهانی، دولت های ایران در فضایی جدید به فعالیت پرداختند. در این شرایط بعضی دولت هایی که سر کار آمدند پس از فراغت نسبی از مشکلات عدیده ی ایرانِ فقیر و ضعیف پس از اشغال به دنبال مسئله ی نفت و تغییر در قرارداد غیر منصفانه ی 19۳۳ افتادند. ساعد مراغه ای، احمد قوام، علی رزم آرا و سرانجام محمد مصدق هر یک به نحوی به این مسئله پرداختند.

ایران در سالهای به دنبال نفت
1. به دنبال نفت
پس از تبعید رضا شاه از ایران توسط قوای اشغالگر، تا اواسط دهه ی بیست خورشیدی هنوز نیروهای سرخ در خاک ایران مستقر بودند که مسئله آذربایجان معلول حضور آن نیرو بود و این مهمترین مشکل ایران به شمار می آمد. در این شرایط در سال 1323 شوروی ها درخواست امتیاز نفت شمال را به دولت ایران ارایه کردند، به این استدلال که دولت ایران باید در روابط بین دول بزرگ خارجی سیاست عادلانه پیش گیرد، بدینسان که امتیاز منابع نفت جنوب (آنچنان که ذکرش گذشت) در اختیار انگلستان است، در نفت شمال نیز ایران باید رعایت دولت قدرتمند شمالی را بکند.
اولین نشانه های شروع اقدام دولت ایران در مورد حقوق خود در منابع نفتی را می توان به واکنش نخست وزیر محمد ساعد در برابر پیشنهاد نفت شمال شوروی دانست. دکتر میرفطروس می نویسد: "...اولین تحریم مذاکرات نفت و سیاست موازنه ی منفی از نخست وزیری ساعد آغاز شد ...او ضمن مخالفت شدید با تقاضای شوروی ها درباره ی امتیاز نفت شمال، بررسی پیشنهادهای شرکت هاي نفتي کشورهاي ديگر را نيز به بعد از خروج نيروهاي متفقين از ايران موکول کرد"(۲). این اقدام ساعد به واکنش شدید دولت شوروی و حزب توده در ایران برخورد تا حدی که حزب توده تظاهراتی علیه ساعد برپا کرد.
اما شاید مسئله ی مهمی که حسین مکی آنرا آغاز سالهای نهضت ملی معرفی می کند، رد قرارداد قوام- سادچیکف در دوره ی پانزدهم قانونگذاری بود که ضمن آن قرارداد اشاره می شود "دولت باید برای استیفای حقوق ملت در نفت جنوب اقدام نماید."(۳) قرارداد قوام- سادچیکف که بخشی از سیاست ماهرانه ی قوام برای بیرون راندن قوای سرخ از خاک ایران بود دارای این خصوصیت ظریف بود که هرگونه امتیاز دادن از منابع ثروت ایران به دول خارجی باید به تصویب مجلس شورای ملی برسد و با توجه به اینکه هنگام بستن قرار داد، مجلس در دوران فترت به سر می برد، این قرارداد تا زمان بازگشایی مجلس (که پس از خروج نیرو های سرخ از ایران صورت می گرفت) فاقد اعتبار لازم بود. (۴) قرار داد قوام سادچیکف نکته ی مهمی در بر داشت که نقطه ی اتکا و آغاز تجدیدنظر در قرارداد 19۳۳ بشمار می آید. در قرارداد ذکر شده است: "...کلیه ی مواردی که حقوق ملت ایران نسبت به منابع ثروت کشور اعم از منابع زیرزمینی و غیره آن مورد تضییع واقع شده است، به خصوص نفت جنوب، دولت به منظور استیفای حقوق ملی مذاکرات و اقدامات لازمه را به عمل آورد و مجلس شورای ملی را از نتیجه ی آن مطلع سازد..."(۵)
مشاهده می کنیم به پشتوانه ی این قرارداد بود که نمایندگان در دوره ی پانزدهم مجلس نه تنها اعطای امتیاز به شوروی را رد کردند، بلکه با طرح "اقدام دولت در استیفای حقوق ملت ایران در نفت جنوب" نهضت ملی شدن صنعت نفت - به قول حسین مکی - آغاز شد.
همچنین احمد قوام پس از ماجرای آذربایجان و پیروزی سیاسی و ملی اش در بیرون راندن قوای سرخ از خاک ایران و با توجه به خبردار شدن قراردادهای جدید و منصفانه ای که شرکت های دیگر در خاورمیانه بسته اند، به فکر تجدید نظر در قرار داد 1919 افتاد. قوام که آن زمان به قهرمان ملی بدل گشته و لقب «جناب اشرف» را به منظور موفقیت در مسئله آذربایجان از شاه دریافت کرده بود، به پشتوانه ی قدرت حزبی اش در رهبری حزب دموکرات، "مسئله ی تجدید نظر در قرارداد 19۳۳ را در جلسه ی هیئت دولت مطرح کرد و سپس دکتر شایگان و آقای آرامش را مسئول بررسی چگونگی تجدید نظر در قرار داد 1933 کرد."(۶) هرچند تلاش قوام چندان دوامی نیاورد و دولت او پیش از پرداختن به رفرم های مطلوبش ساقط شد، اما احتمالا همین امور علت آن بود که چند سال بعد در اعلامیه ی معروفش در تیر ماه 31، شروع مسئله ی ملی شدن صنعت نفت را به حساب خود گذاشت.
... شاید مسئله ی مهمی که حسین مکی آنرا آغاز سالهای نهضت ملی معرفی می کند، رد قرارداد قوام- سادچیکف در دوره ی پانزدهم قانونگذاری بود که ضمن آن قرارداد اشاره می شود "دولت باید برای استیفای حقوق ملت در نفت جنوب اقدام نماید." ... مشاهده می کنیم به پشتوانه ی این قرارداد بود که نمایندگان در دوره ی پانزدهم مجلس نه تنها اعطای امتیاز به شوروی را رد کردند، بلکه با طرح "اقدام دولت در استیفای حقوق ملت ایران در نفت جنوب" نهضت ملی شدن صنعت نفت - به قول حسین مکی - آغاز شد.
دکتر میرفطروس از فعالیت رزم آرا نیز در این زمینه صحبت به میان می آورد. رزم آرا پس از اصلاحات اجتماعی و اداری اش خواستار تقسیم 50-50 درآمد نفت ضمن آموزش 10 ساله ی ایرانیان در امور فنی را کرد. رزم آرا معتقد بود که " با توجه به فقدان امکانات فنّی و تدارکاتی و مالی، ملّی کردن شتابزدۀ صنعت نفت، بزرگترین خيانت است، این طرح معقول و ممکن (نه مطلوب) رزم آرا و توصيه های دلسوزانه وی، متأسفانه در هياهوها و جدال ها و جنجال هاي نمايندگان مجلس و روزنامه هاي وابسته به آنان تحقق نيافت. "جنجال های و تندی های سیاسی علیه رزم آرا بطوری شد که دکتر مصدق در صحن مجلس رزم آرا را تهدید به کشتن کرد. (۷)
2. آشوب در اوضاع اجتماعی ایران
چهار روز پس از سوگند مصدق به قتل رزم آرا، در شانزدهم اسفند ماه 1329 نخست وزیر رزم آرا در مجلس ترحیمی که برای یکی از روحانیون برگزار شده بود به ضرب گلوله ی طهماسبی از اعضای فداییان اسلام ترور شد. ترور نخست وزیر یک کشور به آن شکل در حضور رجال مهم سیاسی و نظامی مسئله ای عجیب بود اما با اینحال از ترور ناجوانمردانه ی رزم آرا مخالفان وی از جمله اعضای جبهه ی ملی خرسند بودند. جالب است که بعدها در دوره ی زمامداری آقای مصدق، طهماسبی قاتل نخست وزیر مقتول، به دستور دولت آزاد شد.
پس از ترور رزم آرا مجلس به نخست وزیری علا، رای می دهد. پروفسور آبراهامیان از اوضاع وخیم اجتماعی و اختلاف طبقاتی حاد در جامعه ی ایرانی سخن به میان می آورد. این اختلافات تا بدانجا مشکل زا بود که علا فرمان حکومت نظامی را به بهانه ی مشکلات ناشی از «اختلاف طبقاتی» صادر می کند و شاه نیز در نطقی رادیویی تضاد طبقاتی را بزرگترین بدبختی ایرانیان و راه کاهش آن را توسل به قوانین اسلامی عنوان می کند. نکته ی قابل توجه اینجاست که استدلال شاه الگو قراردادن قناعت و بردباری مسلمانان صدر اسلام در برابر فقر و تیره روزی بود.(۸)
در اواسط فروردین 1330در اعتراض به وضعیت نامساعد مسکن و دستمزدهای پایین کارگران صنعت نفت، حزب توده علیه دولت در اهمال در طرح ملی کرن صنعت نفت، که پیشتر توسط مصدق و یارانش در مجلس شورای ملی طرح شده و به تصویب رسیده بود، اعتصاب عمومی و راهپیمایی گسترده ای در خوزستان به راه انداخت. پلیس به مقابله با این تظاهرات شتافت و انگلستان نیز به آرایش نظامی در آبهای خلیج فارس دست زد. در این اعتصاب شش نفر کشته شدند و حزب توده در همدردی با اعتصاب کنندگان، اعتصاب هایی در دیگر نقاط کشور راه انداخت.
اوضاع اجتماعی ایران به دلیل فقر روزافزون و اختلافات طبقاتی هر روز وخیم تر می شد. قدرت گرفتن فداییان اسلام از سویی و حزب قدرتمند توده از سوی دیگر بیم آن را می داد که خیابان ها، ترورها و راهپیمایی ها عرصه ی تعیین معادلات سیاسی باشد.
3 – ائتلاف گروه ها ی اجتماعی و تشکیل جبهه ی ملی
به دنبال بیم از تخلف در انتخابات مجلس شانزدهم، عده ای از نمایندگان مجلس و رجال سیاسی به فکر ائتلاف منسجمی شدند. هیاتی 19 نفره متشکل از فعالان سیاسی، نمایندگان مجلس و روزنامه نگاران از طبقه ی متوسط اجتماعی ایران به عنوان هیئت موسس تشکیل جبهه ای ائتلافی، از عقاید مختلف، برای بسیج عمومی مامور شدند و تاسیس جبهه ی ملی را اعلام داشته و دکتر مصدق را به عنوان رهبر جبهه انتخاب کردند. ائتلاف احزاب ایران، ملت و زحمتکشان با کاشانی و حمایت فداییان از آنها به خاطر رسیدن به «هدف مقدس»، اجتماع ناهمگونی را به وجود آورده بود که شاید حداکثر، «اجتماع» این گروه ها باهم تنها در مفهومی کلی به عنوان «مبارزه با استعمار» «اشتراک» نظر داشت. "ائتلاف گروه های مذهبیون و بازاریان وابسته به کاشانی و روشنفکران طبقه ی متوسط اگر چه موفقیتی در انتخابات مجلس نداشت اما توانسته بود توده های مردمی را به خود جلب کند."(۹) جبهه ی ملی تنها توانست هشت کرسی از 130 کرسی پارلمان را کسب کند اما آنچنان که می بینیم جبهه بیش از آنکه ظرفیت کرسی های پارلمان را داشته باشد، سعی خود را در خیابان ها معطوف می کرد آنچنان که قدرت جبهه ی ملی بیش از نفوذ در لایه های بالایی قدرت "در بسیج افکار عمومی به وسیله ی تبلیغاتش بود و انتخاب دکتر محمد مصدق به نخست وزیری نیز از این خاستگاه بود. چرا که در دوره ی انتخاب وی میبینیم در مجلس تنها هشت کرسی متعلق به هم جبهه ای هایش بود و اکثر باقی مانده در اختیار سلطنت طلبان و مخالفان وی.
در شانزدهم اسفند ماه 1329 نخست وزیر رزم آرا در مجلس ترحیمی که برای یکی از روحانیون برگزار شده بود به ضرب گلوله ی طهماسبی از اعضای فداییان اسلام ترور شد ... پس از ترور رزم آرا مجلس به نخست وزیری علا، رای داد ... اوضاع وخیم اجتماعی و اختلاف طبقاتی حاد در جامعه ی ایرانی تا بدانجا مشکل زا بود که علا فرمان حکومت نظامی به بهانه ی مشکلات ناشی از «اختلاف طبقاتی» را صادر کرد و شاه نیز در نطقی رادیویی تضاد طبقاتی را بزرگترین بدبختی ایرانیان خواند.
4 – مصدق و نفت
4 - 1 مصدق در قدرت
"عده ای از انگلیسی ها به دولت جدید انگلستان پیشنهاد کردند که نام میدان ترافالگار که یادگار پیروزی انگلیسیها در نبرد دریایی معروف ترافالگار است به میدان "آبادان" تبدیل شود که یادگار بزرگترین شکست و تحقیر انگلستان در تاریخ و برای نسل های آینده ی انگلیسی درس عبرتی باشد."(حسین مکی – کتاب سیاه – ص 11)
در تاریخ 24 اسفند سال 29 طرح ملی شدن صنعت نفت در مجلس و در تاریخ 29 اسفند در سنا تصویب شد. بر اثر مشکلات اجتماعی ایران که با عنوان «اختلافات طبقاتی» و فقر روز افزون به آن اشاره کردیم کشور از حالت عادی خارج شده و به بحرانی اجتماعی و اقتصادی رسیده بود. با تصویب طرح ملی شدن صنعت نفت، تب کینه ی دیرینه با انگلستان به اوج خود رسید. گویی تمام مشکلات وقت از ناحیه ی اقدامات استعماری انگلستان در قرن اخیر بوده است. بحران، نوک پیکان تیز خود را به پشتوانه ی نهضت ملی شدن صنعت نفت به سوی انگلستان نشانه گرفت. جبهه ی ملی نیز سوار بر افکار عمومی به پشتوانه ی قدرت مردمی می خواست با انگلستان که سالها رعب و وحشت در دل ایرانیان انداخته بود مبارزه کند. همت ملیون قابل ستایش بود اما آیا آنها توانستند افکار عمومی را هدایت کنند و یا به دلیل فقدان درایت لازم افکار عمومی آنها را هدایت کرد؟
در حالی که جبهه ملی قدرت خود را در خیابان ها و کوچه ها تقویت می کرد، اکثریت مجلس هر چه بیشتر تحت تاثیر «شور مردم» قرار می گرفتند. سرانجام از اکثریت مجلس جمال امامی پیشنهاد نخست وزیری دکتر محمد مصدق را با استدلال اینکه تنها ایشان می تواند نفت را ملی کند، مطرح کرد. مصدق پذیرفت و با رای نمایندگان پارلمان مسئول تشکیل کابینه شد.
رادیو تهران پس از انتخاب مصدق اعلام کرد که تمام بدبختی ها بی قانونی ها و فساد ایرانی ها در 50 سال گذشته ناشی از مسئله نفت و یغماگری شرکت نفت بوده است. (۱۰)
پس از تشکیل کابینه، مصدق به سراغ مسئله ی نفت رفت و کمیته ای پنج نفره را به خوزستان فرستاد تا سایت های نفتی را تحویل بگیرند. در مقابل این اقدام شرکت نفت هشدار داد کارمندانش را از شرکت خارج می کند و به نفتکش ها نیز اعلام کرد که نفت ایران در بازار های جهانی پذیرفته نیست. در مقابل دکتر مصدق نیز مذاکرات با شرکت را قطع کرد. در شهریور ماه شرکت نفت اعلام تعطیلی کرد و دولت انگلیس نیروی دریایی خود را در خلیچ فارس تقویت کرد.
مصدق در اواخر پاییز تمام کنسولگری های انگلیس را در ایران به اتهام دخالت این دولت در امور داخلی کشور تعطیل کرد. با این اقدام مصدق راه مذاکره با شرکت نفت را هر چه بیشتر محدود کرد. این عمل شکاف میان دو دولت را بیشتر و عرصه ی گفتگو برای حل مسئله نفت را تنگ تر کرد. امواج افکار عمومی ضد انگلیسی هر روز تندتر و عصبی تر می شد و مصدق را نیز بر بلندای این امواج قرار داد.
مصدق که بر اثر حمایت های بیرونی مجلس به قدرت رسید به دنبال حفظ قدرت و محبوبیت و قوی تر کردن پایگاه خود در بین توده های مردمی بیرون از مجلس بود و در برابر مخالفان، اسلحه ی استفاده از توده ها را برگزید. چنانکه روزنامه ی اطلاعات می نویسد: "مصدق همواره به خیابان ها متوسل می شود تا مخالفان را در فشار قرار دهد."(۱۱)
مصدق با دیدن بالا گرفتن مخالفت ها در مجلس، به فکر برگزاری انتخابات زودهنگام دوره ی هفدهم افتاد. به این امید که نمایندگان بیشتری از جبهه را به مجلس بفرستد لایحه ی اصلاح نظام انتخاباتی را به مجلس تقدیم کرد اما لایحه رد شد. هنوز مصدق امیدوار به حضور "70-80 نماینده ی کت بسته" در مجلس هفدهم از جبهه ی ملی و معتقد به حضور حتمی "80% از نمایندگان حقیقی ملت" در دوره ی هفدهم بود. جبهه ی ملی 12 کرسی از حوزه ی انتخابی تهران را بدست آورد که نشان از موفقیت کامل او در پایتخت بود اما با گذشت انتخابات و عدم کسب موفقیت در حوزه های دیگر، بر آن شد که پس از رسیدن تعداد وکلا به حد نصاب، انتخابات را متوقف کند. با اینکه مصدق اینچنین کرد اما از 79 نماینده ای که پس از توقف انتخابات برگزیده شده بودند تنها 30 نفر یا از اعضای جبهه یا سرسپرده و در رابطه با آن بودند و 49 نماینده ی دیگر از مخالفان جبهه. دکتر موحد این انتخابات را "مایه خفّت و سرشکستگی" مصدّق می خواند که هم درماندگی مصدق را نسبت به نیروهای مخالفش را نشان می داد و هم بسیاری از سران جبهه ی ملی را رو در روی هم قرار می داد. (۱۲)
با شروع بکار مجلس هفدهم، با آنکه جو عمومی پشتیبانی تندی از مصدق داشت، مقابله ی نمایندگان با مصدق از راه های غیرمستقیم و فرعی خود را نشان داد. شاید اولین این نشانه ها، مقابله با انتخاب امام جمعه ی تهران - دکتر حسن امامی از طرفداران دربار - بود. نمایندگان مجلس با مطرح کردن بحث هایی چون محرومیت های منطقه ای در برابر تهران، در صدد تضعیف دولت بر آمدند و اینگونه تا پنج ماه دولت را تحت فشار شدید قرار دادند.
جبهه ی ملی هر روز با تبلیغات بیش از پیش خود به جذب توده ها می پرداخت و عرصه ی معادلات سیاسی ایران را هرچه بیشتر از سطح مجلس و سیاستمداران به خیابان ها می کشاند. در این راه خصلت عوام گرایی شخص دکتر مصدق نیز بی تاثیر نبود. چنانکه جمال امامی که پیشتر از او به عنوان کسی که پیشنهاد نخست وزیری مصدق را در مجلس پانزدهم مطرح کرد، یاد کردیم، در صحن علنی مجلس می گوید: "دولتمداری به سیاست خیابانی نزول کرده است...این نخست وزیر است یا هوچی یا انقلابی ؟...می دانستم هوچی است اما جاه طلبی او را تا به این حد نمی دانستم...او که شما را نماینده نمی داند، چاقوکش های جلوی مجلس را نماینده می داند. دکتر مصدق هم یکی از آن امراضیست که خدا برای ایران فرستاد."(۱۳)
عوامگرایی مصدق آنجا بیشتر چلوه می کرد که مصدق ملی کردن صنعت نفت را الهامی غیبی می دانست و به واسطه ی خوابی که دیده بود و شخصی نورانی او را ترغیب به بازکردن زنجیر های بسته به پای ملت ایران کرده و به این پشتوانه معتقد بود مخالفت با دولت، مخالفت با ملی شدن صنعت نفت است و بدین گونه، انتقاد از دولت را بیجا می شمرد. (۱۴) سوار شدن بر موج ملی گرایی مصدق و کشاندن عرصه ی سیاست به خیابان ها اگر چه در بسیج افکار عمومی کارکرد داشت اما باعث بروز مرضی در عرصه ی سیاسی ایران شد که کشور را به بلوا می کشاند. در پی واقعه ی 9 اسفند 31، پس از شدت گرفتن مخالفت ها با مصدق و حمله به خانه ی وی، مصدق در مجلس متحصن شد و به شکایت از اوضاع پرداخت که بعنوان نخست وزیر هیچ امنیتی ندارد: "درِ خانه مرا شکستند و می خواستند مرا در منزل خودم بکشند، فرار کردم به ستاد ارتش آنجا هم امنیت نداشتم و به مجلس آمدم متحصن شوم...". حسین مکی می گوید: "شب جلسه ی خصوصی برگزار شد، مصدق با پیژامه و روبدوشامبر به مجلس آمد... وقتی نطق مصدق پایان یافت با عصبانیت به فاطمی گفتم امشب شما مملکت را به باد تجزیه دادید." استدلال مکی این بود که وقتی نخست وزیر کشوری اینچنین بدون خویشتنداری و سیاست ورزی امنیت ملی را به زیر سوال می برد و همه ی مسائل را به عرصه ی عمومی می کشاند کشور از حالت عادی خارج می شود. مکی معتقد بود با این اوضاع به سادگی انگلستان تنها "به خرج چند ملیون در میان بعضی عشایر و خرید بعضی فرماندهان نظامی آنجا، خوزستان را از ایران جدا می کند" و سپس واقعه ی آذربایجان و تحریکات بیگانه را یاد آوری نمود. (۱۵)
پس از پنج ماه کشاکش بین مجلس هفدهم و دولت دکتر مصدق، ایشان دوباره رای اعتماد کسب کرد. مصدق این بار به امید در دست گرفتن کامل قدرت، به واسطه ی حق قانونی نخست وزیر در انتخاب وزیر جنگ که به صورت سنتی شاه آن را انتخاب می کرد، در دیدار با شاه درخواست تعیین شخص خود به این سمت را کرد که با مخالفت شاه رو به رو گردید. در مقابل مصدق نیز قهر و تهدید به استعفا کرد. در این بین، میان مصدق و شاه برای رفتن و ماندن وی در دربار درگیری ای رخ داد که مصدق به حالت بی هوشی افتاد. پس از آن روز و بازگشت مصدق به خانه، نخست وزیر به فکر تنظیم استعفانامه و تقدیم به شاه بود که حسین مکی نماینده ی اول تهران به دیدار وی رفت. پس از این دیدار مکی پیشنهاد کرد که استعفانامه را نخست وزیر بین مردم منتشر کند تا مردم دلیل کناره گیری نخست وزیر را بدانند. مصدق با نظر به اینکه شاه پس از بیهوشی وی، پذیرایی و مواظبت بی دریغی از او کرده قبول نمی کند اما اصرار مکی در انتشار علنی استعفانامه و عنوان این موضوع که "اینها جانشین شما را پس از عزل نیز انتخاب کرده اند. اگر فکر می کنید شما را دعوت به کار می کنند اشتباه می کنید، بنابراین موضوعیتی ندارد که مردم ندانند چرا استعفا کردید"(۱۶)نخست وزیر را قانع به انتشار علنی استعفانامه کرد. با آنکه رادیو در دست نیرو های انتظامی برای کنترل اوضاع بود، مکی با توسل به دستگاه های تبلیغاتی قوی ای که جبهه ایجاد کرده بود موفق به انتشار وسیع استعفانامه شد. گویا توسل به مردم در هر مرحله به مذاق رهبران جبهه ی ملی خوش آمده بود. مکی متن استعفانامه را که حاکی از چگونگی اقدام به استعفای مصدق و مقاومت شاه در برابر خواسته های وی بود را در روزنامه ی باختر امروز (متعلق به دکتر فاطمی) چاپ کرد و اینچنین غوغایی در بین مردم ایجاد شد.
در تاریخ 24 اسفند سال 29 طرح ملی شدن صنعت نفت در مجلس و در تاریخ 29 اسفند در سنا تصویب شد ... بحران، نوک پیکان تیز خود را به پشتوانه ی نهضت ملی شدن صنعت نفت به سوی انگلستان نشانه گرفت. جبهه ی ملی نیز سوار بر افکار عمومی به پشتوانه ی قدرت مردمی می خواست با انگلستان که سالها رعب و وحشت در دل ایرانیان انداخته بود مبارزه کند. در حالی که جبهه ملی قدرت خود را در خیابان ها و کوچه ها تقویت می کرد، اکثریت مجلس هرچه بیشتر تحت تاثیر «شور مردم» قرار می گرفتند. سرانجام از اکثریت مجلس جمال امامی پیشنهاد نخست وزیری دکتر محمد مصدق را ...مطرح کرد. پس از تشکیل کابینه، مصدق به سراغ مسئله ی نفت رفت و کمیته ای پنج نفره را به خوزستان فرستاد تا سایت های نفتی را تحویل بگیرند. در مقابل این اقدام، شرکت نفت هشدار داد کارمندانش را از ایران خارج می کند و به نفتکش ها نیز اعلام کرد که نفت ایران در بازار های جهانی پذیرفته نیست. مصدق در اواخر پاییز تمام کنسولگری های انگلیس را در ایران به اتهام دخالت این دولت در امور داخلی کشور تعطیل کرد. مصدق با دیدن بالا گرفتن مخالفت ها در مجلس، به فکر برگزاری انتخابات زود هنگام دوره ی هفدهم افتاد ... با گذشت انتخابات و عدم کسب موفقیت در حوزه های دیگر ]غیر از تهران[، بر آن شد که پس از رسیدن تعداد وکلا به حد نصاب، انتخابات را متوقف کند. با اینکه مصدق اینچنین کرد اما از 79 نماینده ای که پس از توقف انتخابات برگزیده شده بودند تنها 30 نفر یا از اعضای جبهه یا سرسپرده و در رابطه با آن بودند و 49 نماینده ی دیگر از مخالفان جبهه. عوام گرایی مصدق آنجا جلوه خود را بیشتر می نمود که مصدق ملی کردن صنعت نفت را الهامی غیبی می دانست و به واسطه ی خوابی که دیده بود و شخصی نورانی او را ترغیب به باز کردن زنجیر های بسته به پای ملت ایران کرده و به این پشتوانه معتقد بود مخالفت با دولت، مخالفت با ملی شدن صنعت نفت است و بدین گونه، انتقاد از دولت را بیجا می شمرد. ... مصدق به امید در دست گرفتن کامل قدرت، به واسطه ی حق قانونی نخست وزیر در انتخاب وزیر جنگ که به صورت سنتی شاه آن را انتخاب می کرد، در دیدار با شاه درخواست تعیین شخص خود به این سمت را کرد که با مخالفت شاه رو به رو شد. در مقابل مصدق نیز قهر و تهدید به استعفا کرد.
4 - 2 – انگلستان، آمریکا، مصدق
نیویورک تایمز: امواج تمایلات ملی گرایی که شرکت نفتی انگلیس ایران را طی هفته های اخیر در خود گرفته اکنون به گونه ای غیر عادی یکی از رهبران عوام فریب و پرهیبت ایرانی محمد مصدق سالخورده را به قله ی اقتدار برکشانده است. (۱۷)
پس از تصویب طرح ملی شدن صنعت نفت، مک گی معاون وزارت خارجه ی انگلستان به ایران سفر کرد و با سفیر انگلستان در ایران، - شپدر - ملاقات کرد. "وی را مغموم یافت چنانکه آمریکا و شرکت نفتی آمریکا - عربستان را بخاطر بستن قرار داد 50-50 با عربستان سرزنش می کرد. مک گی نیز به شپدر گفت که پیشتر برای تقسیم حق مساوی به شرکت نفت انگلیس هشدار داده بود و آنها باید وضعیت جدید ایران را درک می کردند و با انعطاف ناپذیری چنین دردسری را برای خود ایجاد نمی کردند.(۱۸)
آنچنان که دکتر میرفطروس نیز می گوید در سالهای ملی شدن صنعت نفت، آمریکا دوست صدیق و همراه ایرانیان بود. با آنکه انگلستان منابع نفتی ای که زیر خاک ایران خوابیده حق مسلم خود می دانست، آمریکا انگلستان را تشویق به مذاکره می کرد و از اقدام های تند برحذر می داشت.
آمریکا مایل به حل مسالمت آمیز مسئله نفت بود و انگلیس را تشویق به مذاکره، پذیرش ملی شدن و توافق به تقسیم حق مساوی با ایران می نمود اما انگلستان با این استدلال که نفت ایران دارای اهمیت حیاتی برای اهداف مشترک دو متحد است حاضر به پذیرش این تقسیم نمی شد. البته استدلال دیگر انگلیسی ها این بود که با پذیرش این امر از سوی انگلیس، تب ملی گرایی و ملی کردن صنایع در کشورهای دیگر نیز غیرقابل کنترل می شود.
آمریکا جبهه ی ملی را نمونه ای متعادل از احزاب که در پارلمانی دموکراتیک قدرت گرفته اند می دانست. درحالی که انگلستان آنها را ناسیونالیست های افراطی و جزم اندیش می خواند. با آنکه جو حاکم بر سیاست ها و رسانه های انگلیس جوی ضد مصدق و نهضت ملی ایران بود و مصدق را روباه پیر و جزم اندیشی غیر قابل انعطاف می خواندند، رسانه های آمریکایی، انگلستان را به خاطر سیاست های استعماری و متحجرش سرزنش می کردند.
انگلستان با شکست های مکرر مذاکرات، حاضر به هرگونه برخورد با ایران شده بود و در این میان به دنبال حمایت قاطع آمریکا در برخورد با ایران بود. در مقابل آمریکایی های به فرانک سفیر انگلیس در آمریکا هشدار دادند که دو راه دارند؛ تن دادن به مصالحه با ایران یا درگیری با یک فاجعه. فاجعه ای که از آن به بروز یک جنگ جهانی دیگر یاد می کردند. اچسن وزیر خارجه آمریکا ضمن مخالفت، برخورد نظامی با ایران را دارای پیامد های سیاسی غیر قابل جبرانی می دانست.
سرانجام آمریکا در برابر شگفتی انگلیس طی بیانیه ای رسمی و علنی اعلام کرد که ملی شدن صنعت نفت ایران را می پذیرد و با مردم ایران که خواستار افزایش در آمد خود ناشی از توسعه ی صنعت نفت هستند همدردی و همراهی می کند.
پس از آنکه مذاکرات نمایندگان بریتانیا با مصدق و کاشانی بی نتیجه ماند و انگلستان از درخواست ایران برای حق اداره ی شرکت نفت و در مقابل مذاکره برای جبران خسارات دولت انگلیس سرباز زد، طی نشستی خبری مصدق به طور علنی اعلام کرد که مذاکرات شکست خورده است. کلمنت اتلی نخست وزیر انگلیس در تلگرافی به هری ترومن از ایران به عنوان عامل شکست مذاکرات یاد کرد و درخواست مساعدت دولت امریکا در برآوردن حق انگلیس در منابع نفتی ایران را کرد. ترومن در پاسخ به اتلی وی را سرزنش کرد که لجاجت و انعطاف ناپذیری انگلیس در مسئله ی نفت باعث شکست مذاکرات شده است و نوشت: "نه انگلیس و نه امریکا حق هیچگونه اقدامی علیه آرمان های مشروع ملت ایران ندارند." (۱۹)
شاید به پشتوانه ی این چنین حمایت هایی بود که مصدق هر چه بیشتر در مقابل انگلستان مقاومت می کرد. وی طی سفری که به آمریکا داشت، ضمن مذاکره با آمریکایی ها با علم به حساسیت این دولت نسبت به قدرت گرفتن کمونیسم و شوروی در ایران "درخواست کمک مالی فوری آمریکا برای ترميم کسر بودجهء جاری دولت – به ميزان تقریبی ماهی 10 ميليون دلار را به سفير آمریکا تسلیم کرد. مصدّق در این دیدار با لحنی تهدیدآميز گفت: بدون این کمک مالی، به فاصلهء 30 روز ایران سقوط خواهد کرد و چه بسا حزب توده قدرت را بدست گيرد. مصدّق افزود: هرگاه از دریافت کمک آمریکا – فوراً- اطمينان نيابد، پس از پنچ روز، وی ناچار به شوروی متوسّل خواهد شد."(۲۰)
مصدق پنج ماه بعد از ملی اعلام کردن صنعت نفت، به سازمان ملل رفت تا در طرح شکایتی که انگلستان از ایران در شورای امنیت سازمان ملل داشته دفاع کند. مصدق، سخنور ماهر، در نطق هایی شورانگیز در شورای امنیت از حق ایران در منابع نفتی خود دفاع کرد و شرکت نفتی انگلیسی را مورد حمله قرار داد. وی شورای امنیت سازمان ملل را در صلاحیت این ندانست که حق ایران در منابع نفتی خود را مورد قضاوت قرار دهد.
با آنکه انگلستان منابع نفتی ای که زیر خاک ایران خوابیده است را حق مسلم خود می دانست، آمریکا انگلستان را تشویق به مذاکره می کرد و از اقدام های تند بر حذر می داشت. کلمنت اتلی نخست وزیر انگلیس در تلگرافی به هری ترومن از ایران به عنوان عامل شکست مذاکرات یاد کرد و درخواست مساعدت دولت امریکا در برآوردن حق انگلیس در منابع نفتی ایران را کرد. ترومن در پاسخ به اتلی وی را سرزنش کرد که لجاجت و انعطاف ناپذیری انگلیس در مسئله ی نفت باعث شکست مذاکرات شده است و نوشت: "نه انگلیس و نه امریکا حق هیچ گونه اقدامی علیه آرمان های مشروع ملت ایران ندارند." ... مصدق آنچنان که بر موج افکار عمومی سوار شده بود، گویی نمی توانست آن را کنترل کند و آن وجاهتی که به واسطه ی تلاشش در ملی کردن صنعت نفت و دفاع از خواست های به حق ملت ایران کسب کرده بود را نمی توانست به خاطر انتخاب راه حلی منطقی در مذاکرات از دست بدهد.
مصدق آنچنان که بر موج افکار عمومی سوار شده بود، گویی نمی توانست آن را کنترل کند و آن وجاهتی که به واسطه ی تلاشش در ملی کردن صنعت نفت و دفاع از خواست های به حق ملت ایران کسب کرده بود را نمی توانست به خاطر انتخاب راه حلی منطقی در مذاکرات از دست بدهد. شاید این تعریف صحیح باشد که دکتر میرفطروس می گوید:«وجاهت ملی» در نزد مصدق ارجحیت به «منافع ملی» داشت. (۲۱)
پس از بازگشت مصدق به ایران، آمریکایی ها با فردی مواجه بودند که حفظ طرفداران خود را به حل مسئله از راهی سازشکارانه و خروج ایران از بحران ترجیح می دهد. ایران هر روز بیشتر غرق در بحران می شد و آمریکایی ها نیز که واهمه ی سقوط ایران در دامان کمونیسم را داشتند، بیشتر نسبت به مصدق بی اعتماد می شدند.
ادامه دارد ...

۱۳۸۷ تیر ۲۴, دوشنبه

یک شب و دو منظومه




علي اكبر سعيدي سيرجاني
هزار و سيصد و سي و پنج))


يك شب و دو منظومه

گوش كن افسانه اي ز افسانه ها
گر چه هستي سر بسر افسانه ايست
غرق ناز و غرق نعمت، دلربا
در ديار نيكبختان خانه ايست

خانه اي زيباتر از باغ ارم
بر جنان از نور و شادي طعنه زن
خانه اي هرگز نديده روي غم
وندر آن از كامرانان انجمن

نيكبختان، شادكامان، بي غمان
ساز عيش و كامراني كرده ساز
در بساطي دور از آشوب جهان
هر چه را دل آرزو آيد، فراز

كامجوي از لعبتان تازه سال
پيرمرداني جواني كارشان
چين پيري را زدوده از جمال
آب و رنگ ثروت سرشارشان

پنجة پر شور شيرين كارها
نغمه ها بر صحن مجلس ريخته
گيسو افشان با نواي تارها
نازنينان محشري انگيخته

از گريبانهاي چون شب تيره فام
سينه ها رخشانتر از صبح اميد
هر طرف در جلوه اي موزون خرام
نرم شهوت ريز اندامي سپيد

همچو نوري جسته از ظلمت برون
سينه ها پيدا ز چاك جامه ها
لخت و موزون ساقهاي سيمگون
كرده در دلها به پا هنگامه ها

جلوه گر با لرزشي سيمابگون
گوي پستان بتان در هر نفس
لرزشي بنيان كنِ صبر و سكون
لرزشي آنسان كه جنباند هوس

گونه ها از شور مي افروخته
دلبران بالا به رقص افراخته
خرمن ايمان بشوخي سوخته
كار دلها با نگاهي ساخته


همچو نيلوفر به شاخ نارون
سرخوشان پيچيده در آغوش هم
مست باده، مست شهوت، مرد و زن
دست در آغوش و سر بر دوش هم

پلكها در زير بار خواب ناز
نرم نرمك بر سر هم خم شده
ديدگان از زور مستي نيمه باز
خواب و مي را نشاة ها درهم شده



گوش كن افسانه اي ز افسانه ها
گر چه هستي سربسر افسانه ايست
در دل وحشت فزا ويرانه ها
در ديار شوربختان خانه ايست

كلبه اي تاريك و وحشتبار و سرد
از درون ناسپاسان تارتر
سرد چون دلهاي دور از سوز و درد
وز دهان گور وحشتبارتر

دخمه نه، ويرانه اي اندوهبار
وندر آن ويرانه برپا محشري
تن برهنه، اشكريزان، بي قرار
چارتن كودك به گرد بستري

بسترش گفتم، اگر گفتن رواست
پاره پاره بوريا را بستري
و آن طرفتر سرد و بي حاصل بجاست
در اجاقي تودة خاكستري

خفته در بستر زني شوريده حال
از جفاي آسمان آزرده دل
خسته خاطر از گذشت ماه وسال
سينه اش آزردة آزار سل

كودكي زآن چار طفل ناتوان
اشكريزان روي بستر خم شده
رشته خوني از دهان زن روان
اشك و خون اين دو تن در هم شده

كودكي ديگر به خاك افتاده زار
نيست از هستي رمق در پيكرش
خردسالي اشكريزان بي قرار
بوسه زن بر دست و روي مادرش

سر نهد بر سينة رنجور تب
شيرخواره طفل اشك آلوده چشم
مي برد پستان بي شيرش به لب
مي فشار د زير دندانش بخشم

لب گشايد ناله را بيچاره زن
بشكند در سينه اش اما نفس
بنگرد زي كودكان خويشتن
نقش بندد بر لبش آهي و بس

اشك ريزان، موكنان، مويه كنان
كودكان بر پيكر از جان جدا
تاخته فريادشان تا آسمان
لرزشي افكنده در عرش خدا

صبح نزديكست و در آغوش ناز
تا سحرگه مردم شب زنده دار
ديدگان از خواب و مستي نيمه باز
هر كه زي دولتسرايش رهسپار

جمله را افتاد از آن ويران گذر
چشم خواب آلوده يك تن وا نكرد
از غم شوريده حالان بي خبر
كس به حال بي كسان پروا نكرد


آن اميران، وين فقيران، هر دو را
تا سحر شب زنده داري كار بود
من نمي نالم زبيداد خدا
لبك فرق اين دو شب بسيار بود

هر دو شب را يود روزي در قفا:
بامداد عيش و صبح رستخيز
اين شبي از زندگي كامش روا
و آن شبي با مرگ جانش در ستيز

اين شبش با عيش و عشرت بود جفت
شام او در ناله و در غم گذشت
چند مي گويي فلان ديوانه گفت
بر شما بگذشت، بر ما هم گذشت

ملتي بيچاره، جمعي كامران
بالله اين آيين نماند برقرار
اي كه دستت مي رسد كاري بكن
پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار.



۱۳۸۶ بهمن ۱۹, جمعه

نامه عمربن الخطاب به یزدگرد سوم ساسانی ، شاهنشاه پارس

نامه عمربن الخطاب به یزدگرد سوم ساسانی ، شاهنشاه پارس( اصل این نامه در موزه لندن نگهداری می گردد )

از: عمربن الخطاب خلیفه المسلمین
به : یزدگرد سوم شاهنشاه پارس


یزدگرد! من آینده خوبی برای تو و ملتت نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا قبول کرده و بیعت نمایی. زمانی سرزمین تو بر نیمی از جهان شناخته شده حکومت میکرد لیکن اکنون چگونه افول کرده است؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست. من راهی برای نجات به تو پیشنهاد می کنم. شروع کن به عبادت خدای یگانه ، یک خدای واحد ، تنها خدایی که خالق همه چیز در جهان است. ما پیغام او را برای تو و جهان می آوریم ، او که خدای حقیقی است. آتش پرستی را متوقف کن ، به ملتت فرمان ده آتش پرستی را که کذب می باشد متوقف کنند و به ما بپیوندند برای پیوستن به حقیقت.
الله خدای حقیقی را بپرستید ، خالق جهان را. الله را پرستش نمایید و اسلام را بعنوان راه رستگاری خود قبول کنید. اکنون به راههای شرک و پرستش کذب پایان داده و اسلام را بعنوان ناجی خود قبول کنید. با اجرای این تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسیان را پیدا خواهی نمود. اگر تو بدانی چه چیزی برای پارسیان بهتر است ، تو این راه را انتخاب خواهی کرد. بیعت تنها راه می باشد.
الله اکبر
(محل امضای عمر)خلیفه المسلمین عمربن الخطاب



پاسخ یزدگرد سوم به عمر بن خطاب

از: شاهنشاه ، شاه پارس و غیره ، شاه کشورها ، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها ، شاه پارسها و ديگر نژادها و نیز تازیان ، شاهنشاه پارس ، یزدگرد سوم ساسانی.
به: عمربن الخطاب ، خلیفه تازی

به نام اهورا مزدا ، آفریننده جان و خرد. تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را بسوی خداوندت الله اکبر هدایت کنی ، بدون دانستن این حقیقت که ما که هستیم و ما چه را پرستش می نماییم!
شگفت انگیز است که تو در جایگاه خلیفه تازیان تکیه زده ای! با اینکه خردت به مانند یک ولگرد پست تازی است ، ولگردی در بیابان تازیان ، و مانند یک مرد قبیله ای بادیه نشین!
مردک! تو به من پیشنهاد می کنی که یک ایزد یگانه و یکتا را پرستش نمایم بدون اینکه بدانی هزاران سال است که پارسها ایزد یکتا را پرستش نموده اند و پنج نوبت در روز او را عبادت می نمایند! سالهاست که در این سرزمین فرهنگ و هنر ، این راه عادی زندگی بوده است.
زمانیکه ما سنت میهمان نوازی و کردارهای نیک را در گیتی پایه گذاری نموده و پرچم ” پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک “ را برافراشتیم ، تو و نیاکانت بیابان گردی می کردید ، سوسمار می خوردید زیرا که چیز دیگری برای تغذیه خود نداشتید و دختران بیگناه خود را زنده بگور می نمودید!
مردم تازی هیچگونه ارزشی برای آفریدگان خداوند قایل نیستند! شما فرزندان خدا را گردن می زنید ، حتی اسیران جنگی را ، به زنان تجاوز می کنید ، دختران خود را زنده بگور می نمایید ، به کاروانها یورش می برید ، قتل عام می کنید ، زنان مردم را دزدیده و اموال آنها را به یغما می برید! قلب شما از سنگ ساخته شده ، ما تمام این اعمال اهریمنی را که شما مرتکب می شوید محکوم می کنیم. چگونه شما می توانید به ما راه خدایی را تعلیم داده در حالیکه این گونه اعمال را مرتکب می شوید؟
تو به من می گویی پرستش آتش را متوقف کنم! ما ، پارسها عشق آفریدگار و نیروی او را در روشنی آفتاب و گرمای آتش مشاهده می نماییم. روشنی و گرمای آفتاب و آتش ما را قادر می سازد تا نور حقیقت را مشاهده نموده و قلبهایمان را به آفریدگار و به یکدیگر شعله ور نماییم. به ما کمک می کند تا به یکدیگر مهر بورزیم ، ما را روشن نموده و قادر می سازد تا شعله مزدا را در قلبهایمان زنده نگهداریم.
خداوندگار ما اهورا مزداست و عجیب است که شما مردم نیز او را تازه کشف کرده و او را بنام الله اکبر نامگذاری نمودید. اما ما مثل شما نیستیم ، ما با شما در یک رده نیستیم. ما به نوع بشر کمک می کینم ، ما عشق را در میان بشریت می گسترانیم ، ما نیکی را در زمین می گسترانیم ، هزاران سال است که ما در حال گسترش فرهنگ خود بوده اما در راستای احترام به فرهنگهای دیگر گیتی ، درحالیکه شما بنام الله سرزمین های دیگر را مورد تاخت و تاز قرار می دهید
شما مردم را قتل عام می کنید ، قحط وقلا می آورید ، ترس و فقر برای دیگران ، شما به نام الله اهریمن می آفرینید. چه کسی مسئول این همه بدبختی است؟
آیا این الله است که به شما فرمان می دهد تا بکشید ، غارت نمایید و تخریب کنید؟ آیا این شما رهروان الله هستید که بنام او این اعمال را انجام میدهید؟ یا هردو؟
شما از گرمای بیابان ها و سرزمینهای سوخته بی حاصل و بدون منابع برخاسته ، شما می خواهید از طریق لشگر کشی و زور شمشیرهایتان به مردم درس عشق به خدا دهید ، شما وحشیان بیابانی هستید ، در حالیکه می خواهید به مردم شهر نشین مانند ما که هزاران سال است در شهرها زندگی می کنند درس عشق به خدا بدهید! ما هزاران سال فرهنگ در پشت سر داریم ، که به راستی یک ابزار نیرومند می باشد! به ما بگویید؟ با تمام لشگر کشی هایتان ، توحش ، کشتار و قحط و قلا بنام الله اکبر ، شما به این ارتش اسلامی چه آموخته اید؟ شما چه چیز به مسلمانان آموخته اید که بر آن ابرام می ورزید تا آنرا به دیگر ملل غیر مسلمان نیز بیاموزید؟ شما چه فرهنگی از این الله خود آموخته اید ، که حالا می خواهید به زور آنرا به دیگران تعلیم دهید؟
افسوس آه افسوس... که امروز ارتش های پارسی از ارتش شما شکست خورده اند. اکنون مردم ما می باید همان خدا را پرستش نماییند ، همان پنج نوبت در روز را ، اما با زور شمشیر و او را به عربی عبادت نمایند . پیشنهاد می نمایم تو و دار و دسته راهزنت بساط خود را جمع کرده و به بیابانهای خود به جایی که در آن زندگی می کردید برگردید. آنها را به جایی برگردان که در آن عادت به سوختن در گرمای آفتاب را دارند ، زندگانی قبیله ای ، خوردن سوسمار و نوشیدن شیر شتر ، من اجازه نخواهم داد که تو دار و دسته راهزنت را در سرزمین های حاصلخیر ، شهرهای متمدن و ملت شکوهمند ما آزاد گذاری. این ”جانوران قسی القلب “ را ، برای قتل عام مردم ما ، دزدیدن زنان و فرزندان ما ، تجاوز به زنان ما و فرستادن دخترانمان به مکه بعنوان اسیر ، آزاد مگذار! به آنها اجازه نده تا بنام الله مرتکب اینگونه اعمال شوند ، به رفتار جنایتکارانه خود پایان ده.
آریایی ها بخشنده ، گرم ، میهمان نواز و مردمی نجیب بوده و هرجایی که رفته اند آنها بذر دوستی خود را گسترانده اند ، عشق و خرد و حقیقت. بنابراین ، آنها نباید تو و مردمت را برای رفتار جنایتکارانه و راهزنی مجازات نمایند.
من از تو درخواست می کنم که با الله اکبر خودت در بیابانهایت بمان و به شهرهای متمدن ما نزدیک مشو زیرا که اعتقادات تو ” خیلی مهیب “ و رفتارت ” بسیار وحشیانه “ می باشد.

(محل امضای یزدگرد سوم )شاهنشاه یزدگرد سوم ساسانی

۱۳۸۶ بهمن ۱۶, سه‌شنبه

نگاهی به جنبش مشروطه

* انقلاب مشروطیّت، انفجاری بود در مـرز انحطاط و پوسیدگی، هم در حوزه ذهن (اندیشه و جهان بینی) و هم در حوزه زبان (شعر و ادبیات).
* نگاهی به نشریات، روزنامه ها، شعـارها و اعلامیه های دوران مشروطیّت، نشـان می دهد کـه فضای عمومی جنبش مشروطیّت اساساً یک فضای غیردینی بود و برخـلاف نظـربرخی، «علمای مشروطه» درک روشنی از هدف های عُرفیِ مشروطیّت نداشتند چـرا کـه فلسفه سیاسی مشروطیّت، متأثر از فلسفه سیاسی غرب بود در حالیکه «علمای مشروطه» اطلاعی از فلسفه سیاسی غرب یا اروپا نداشتند.
* متفکران دوره مشروطیّت بـرای اولین بـار کوشیدند تـا «هویّت ملّی» را جـایگزین «هویّت اسلامی» نمایند.

.
مقاله حاضر، تاملی است بر بعضی ضعف ها و ظرفیّت های انقلاب مشروطیّت

با سپاس بیکران از کدبان علی میر فطروس



«سفارت مآبا!
... وسعت ملک فرنگستان چقدر است؟ ثانیاً: فرنگستان عبارت از چند ایل نشین یا چادرنشین است؟ خوانین و سرکردگان ایشان کیانند؟ (آیا) فرانسه هم یکی از ایلات فرنگ است؟ بناپارت نام کافری که خود را پادشاه فرانسه می داند کیست و چکاره است؟ ... اینکه می گویند (مردم انگلیس) در جزیره ای ساکنند و ییلاق و قشلاق ندارند راست است یا نه؟ آیا لندن جزئی از انگلستان است یا انگلستان جزئی از لندن؟ احسن طُرُق برای هدایت فرنگیان گمراه به شاهراه اسلام و بازداشتن ایشان از اکّل میّت و لحم خنزیر کدام است؟ ...»

این، سخنِ فتحعلی شاه قاجار در نامه ای به سفیرش در استانبول، بی خبری سلاطین قاجار از تحولات عظیمِ «فرنگستان» (غرب) در اواسط قرن نوزدهم را نشان می دهد. به عبارت دیگر: در قرن نوزدهم میلادی که اروپا مراحل تازه ای از پیشرفت و تمدن و اکتشافات و اختراعات علمی را پشت سر می گذاشت، شناخت سلاطین قبیله ای قاجار از جهان آنچنان محدود و عقب مانده بود که فکر می کردند اروپا و آمریکا در عمق زمین قرار دارند بطوریکه فتحعلی شاه قاجار بهنگام شرفیابی قنسول انگلیس از او می پرسد: «چند ذرع باید زمین را کند تا به ینگه دنیا (آمریکا) رسید؟»!!!
با چنین گذشته ایلی و روان فرهنگی - مذهبی، ما به آستانه قرن بیستم قدم گذاشتیم. در واقع - غیر از دوران سامانیان و یکی دو دوره دیگر - ما تا آستانه انقلاب مشروطیت (1906)، در گذشته های عمیقاً ایلی و قرون وسطایی بسر می بردیم و با چشم های معیوب و پرحیرت، در افق های دور، نظاره گر تحولات عظیم غرب بودیم.
هر چند که نشانه های فراوانی از مفهوم «آگاهی ملّی»، وطن دوستی و «هویّت ملّی» در تاریخ و ادبیات ایران وجود دارد، امّا باید دانست که در ایران هیچگاه مفهوم دولت – ملت به معنای اروپایی آن، شکل نگرفت و هم از این روست که مفاهیم «دولتی» و «ملی» در جامعه ما، معنایی متفاوت با آنچه که در اروپا رایج است دارند.
بخاطر ساختار ایلی - قبیله ای حکومت ها و عدم شکل گیری طبقات اجتماعی در یک رَوَند هزارساله، در ایران (برخلاف اروپا) هر قشر و صنفی برای پیشبرد اهداف سیاسی یا اقتصادی خویش، خود را به سلطان (حکومت و دولت) وابسته می کرد بطوریکه سلطان - بعنوان «قبله عالم» و «ظل الله» - مالک جان و مال و حیثیت مردم بود و در این میان حتی درباریان و اشراف و اعیان و خصوصاً تجار و بازرگانان نیز امنیتی نداشتند و چه بسا با اشاره انگشتی یا با صدور فرمانی، جان شان بر باد می رفت و یا اموال و دارائی شان، مصادره می شد.
این وضع در سراسر دوره های تاریخ ایران تا زمان مشروطیت ادامه داشت. «گاسپار دروویل» که در عصر قاجاریه از ایران دیدن کرده، در سفرنامه اش می نویسد:
«اراده شاه بمنزله قانون بود. مردم ایران - جملگی - رعایای شاه محسوب می شدند و شاه با آنها به هر وضعی که می خواست، رفتار می کرد. عنوان «قُلی» (بنده و غلام) ضمیمه نام بسیاری از اشراف و درباریان بود و هنگامیکه شاه، فرمانی بعنوان قانون صادر می کرد، وزراء آن را مستقیماً به حُکّام ولایات ابلاغ می کردند در حالیکه روحِ مردم از این قانون گذاری، بی خبر بود».
بنابراین: روشن می شود که چرا اولین شعارهای رهبران و متفکران مشروطیت، حکومت قانون و محدود و مشروط کردن اختیارات شاه بود.
بافت اقتصادی ایران در آستانه مشروطیت یک بافت پيش سرمايه داري و اساساً ايلي- روستائي بود. 80 درصد از جمعيت 8-9 ميليون نفري ايران در آن هنگام روستائيان و ايلات و عشاير بودند و سرمايه داري صنعتي و تجاري تنها 3 درصد را تشكيل مي داد. 17 درصد ديگر را كارگران توليدات يدي و صنعتي، پيشه وران خرده پا، بازاريان، گروه هاي كارمندان شهري و طُلاّب تشكيل مي دادند.
در اواخر قرن نوزدهم ميلادي كوشش هائي براي تأسيس كارخانه هاي بلورسازي، پارچه بافي، نخ ريسي، كبريت سازي، صابون سازي و قند كهريزك در تهران و تبريز و اصفهان و رشت صورت گرفت اما بخاطر نفوذ دولت هاي روس و انگليس و در نتيجه هجوم توليدات خارجي به ايران، اين صنايع نوپا تاب مقاومت در برابر كالاهاي خارجي را نيافتند و بزودي ورشكست يا تعطيل شدند. بسياري از تُجّار و بازرگانان عمده - پس از مقاومت هاي اوليّه (مثلاً در جنبش تنباكو) - سرانجام با نزديك شدن به دو قدرت سياسي آن روز، به « دلاّل» كالاهاي روسي و انگليسي تبديل شدند.
ايجاد كارخانه هاي بلورسازي، نخ ريسي، صابون سازي، پارچه بافي و كبريت سازي در شهرهاي تهران، تبريز و رشت و اصفهان، باعث پيدايش رشد كمّيِ كارگران يدي و صنعتي، پيشه وران خرده پا و بازاريان گرديد. بنابراين شگفت انگيز نيست كه اين شهرها در جريان جنبش مشروطه پايگاه هاي اصلي مجاهدان و مبارزان عليه استبداد داخلي و استعمار خارجي بودند، با اين حال بخاطر ضعف ها و محدوديت هاي موجود، كارگران يدي و صنعتي، پيشه وران خرده پا و بازاريان و بطور كلي طبقه متوسط شهري، فاقد گستردگي و آگاهي هاي لازم سياسي - فرهنگي بودند و لذا - بتدريج -طعمه وعده ها و وعظ هاي دشمنان مشروطيت (كه اينك ديگر لباس مشروطه خواهي پوشيده بودند) شدند.
شکست ایران در دو جنگ با روسیه در اوایل قرن نوزدهم و تحمیل معاهده های اسارت بارِ «گلستان» و «ترکمن چای» که در نتیجه آنها، 17 شهر قفقاز و نیز بعضی از شهرهای شمال شرقی، از ایران جدا و ضمیمه خاک روسیه شدند، در واقع باروتی بود که حس نهفته ملیِ ایرانیان را منفجر کرد و برای اولین بار جامعه ایران و خصوصاً روشنفکران ایران را با «چرا؟» و «چه باید کرد؟» روبرو ساخت. برای اولین بار، ایرانیان وطن دوست متوجه شدند که برخلاف اعتقاد آیات عظام، با آیه و استخاره و دعا و روضه نمی توان به جنگ توپ و تفنگ های «کفّار» رفت. جامعه ایران و خصوصاً روشنفکران ایران، عامل اصلی این دو شکست اسارت بار را، هم در حکومت مطلقه ایلی و بی تدبیری سیاسی قاجارها می دانستند و هم در سلطه بلامنازع علمای مذهبی می دیدند که در واقع «یارِ غار» حکومت و آتش بیارِ جنگ های ایران و روسیه بودند و با هرگونه نوآوری و نوسازیِ اجتماعی - سیاسی مخالفت می کردند.
در این میان، داد و ستدهای بازرگانی و مسافرت ایرانیان به روسیه و بعضی کشورهای اروپایی و خصوصاً آگاهی از تحولات فکری و سیاسی - اجتماعی انگلیس و فرانسه، بطور کلی ذهنیّت ایرانیان را تغییر داد. بدین ترتیب: محدود کردن یا مشروط کردن حکومت مطلقه سلطان و کوتاه کردن دست مُلاّها از نهادهای قضائی و آموزشی جامعه، وضع قانون و ایجاد عدلیه، به خواست عینی و اساسی مردم ایران - خصوصاً روشنفکران - بدل شد.
به عبارت دیگر: پس از شکست ایران از روسیه و معاهده ننگین گلستان و ترکمانچای و ضرورت تجهیز به سلاح های مدرن و آشنایی با دنیای غرب، نسیم آگاهی و پیشرفت و تمدن جدید در ایران احساس شد و سیستم ایلی - استبدادی قاجارها بر اثر مجموعه شرایط تاریخی - اجتماعی و بین المللی، تَـرَک برداشت.
بنابراین، نهضت مشروطیت، اساساً تداوم حکومت ایلی و سنّتی در ایران و مظهر عینی و ذهنی آن (یعنی قدرت مطلقه سلطان و سلطه بلامنازع علمای مذهبی) را مورد هجوم قرار داده بود.
انقلاب مشروطیت در واقع انفجاری بود در مرز انحطاط و پوسیدگی، هم در حوزه ذهن (اندیشه و جهان بینی) و هم در حوزه زبان (شعر و ادبیات). این انقلاب، جامعه ایران را پس از قرن ها سکوت و سکون ناشی از تحجّر و استبداد، ناگهان بخود آورد.
با اینحال بخاطر سلطه مناسبات ایلی - «فئودالی» و تفکیک نشدن اقتصاد شهری از اقتصاد روستایی، فقدان سرمایه داری صنعتی و ادغام منافع «فئودال» ها و بورژوازی تجاری دلاّل و ضعف نیروهای نوین اجتماعی (خُرده بورژوازی، پیشه وران شهری و کارگران)، در یک مصالحه سیاسی بین اشراف درباری، بورژوازی تجاریِ دلاّل و روحانیت حاکم (مصالحه بین مشروطه خواهان و مشروعه خواهان) انقلاب مشروطیت نتوانست به پاره ای از هدف های اساسی خود توفیق یابد، بنابراین عجیب نیست که نخستین رؤسای دولت های مشروطه، «فئودال» و از شاهزادگان مستبد قاجار بودند!
جنبش مشروطيت (1906) بعنوان بزرگ ترين جنبش اصلاح طلبانه تاريخ معاصر ايران براساس قانون و حاكميت مردم استوار بود. فلسفه سياسي اين جنبش با احكام شرعي (مبني بر ولايت مطلق يا مشروط فقها و حاكميت قوانين الهي) تعارض ذاتي داشت. قانون اساسي مشروطيت و متمم آن، با تأكيد بر تساوي همه افراد جامعه در برابر قانون، امنيت جاني، مالي و عقيدتي و مصونیّت از بازداشت هاي خودسرانه، آزادي انتشار روزنامه ها و تشكيل انجمن ها را تضمين مي كرد و ضمن نفي هرگونه حكومت مطلقه (چه ديني و چه دولتي)، حاكميت ملي را هدف اصلي و اساسي خويش قرار داده بود و اراده مردم را منشاء قدرت دولت، و سلطنت را اگرچه «وديعه و موهبتي الهي» اما آنرا «از طرف ملت به شخص شاه، مفّوض شده» مي دانست.
جنبش مشروطیت ایران، در حقیقت تبلور اجتماعی مقابله «بدعت» (تجدّد) با «سُنّت» (شریعت) بود. متفکران مشروطه برای اولین بار کوشیدند تا «رعیّت» را به «ملّت» و «هویّت ملّی» را جایگزین «هویّت اسلامی» نمایند. از این دوران است که ما از یک «جامعه ایلی» به یک «جامعه ملّی» متحوّل شدیم.

روشنفکران جنبش مشروطیّت
روشنفكران عصر مشروطه با وجود ضعف ها و محدوديت هاي تاريخي و تعداد اندك شان، نقشي كارساز در ارتقاء آگاهي و پيشبرد شعارهاي اساسي جنبش داشتند.
نگاهي به روزنامه ها و نشريات و شعارها و اعلاميه هاي دوران مشروطيت نشان مي دهد كه فضاي عمومي جنبش مشروطيت، اساساً يك فضاي غيرمذهبي و غيراسلامي بود. انزواي «مشروعه خواهان» (به رهبري فقیه معروف و برجسته اي مانند شيخ فضل الله نوري) آنچنان بود كه چاپخانه هاي تهران و ديگر شهرهاي بزرگ از چاپ اعلاميه هاي شان خودداري مي كردند. جالب است كه برخلاف انقلاب 57، هيچيك از روحانيون و رهبران بزرگ مذهبي،‌خواستار استقرار «حكومت اسلامي» نبودند. تلاش روحانيون معروفي مانند بهبهاني، طباطبائي، نائيني و آخوند خراسانی در بسيج مردم هرچند پراهميت و كارساز بود اما بايد دانست كه آنان درك روشني از هدف هاي عرفي و غيراسلامي مشروطیّت نداشتند چرا که فلسفه سیاسی مشروطیّت، متأثّر از فلسفه سیاسی غرب بود در حالیکه علمای مشروطه، عموماً، اطلاعی از فلسفه سیاسی غرب یا اروپا نداشتند، لذا بعد از قدرت گيري مجلس و طرح قوانين غيراسلامي، آنان بتدريج از جنبش دلسرد و جدا شدند. سخن آیت الله طباطبائي در اين باره كه مي گفت: «سركه ريختيم، شراب شد» بسيار پرمعناست. منظورم اينست كه به فضاي غيراسلامي جنبش مشروطه و نقش روشنفكران لائيك در ارتقاء آگاهي و سطح شعارهاي جنبش تأكيد كنم.
نکته مهم اینست که روشنفکران و مبارزان عصر مشروطیت (به جز حیدر عمواغلی و یارانش) عموماً اصلاح طلب بودند نه انقلابی. اکثر این متفکران، تحول جامعه ایران را بصورت گام بگام و خصوصاً از طریق مشروط کردن قدرت شاه، استقرار قانون و گسترش آموزش و پرورش نوین مد نظر داشتند، بدینجهت مشروطیت، هم به لحاظ شعارها و خواست ها و هم به لحاظ پایگاه و گستره اجتماعی آن، «انقلاب» (بمعنای تعریف شده و شناخته شده کلمه) نبود از این رو اطلاق «نهضت» یا «جنبش» به مشروطیت شاید درست تر باشد.
همانطوریکه که گفتم، مشروطیت اساساً یک جنبش اصلاح طلبانه بود. شعارها و خواست های اساسی متفکران مشروطیت، استقرار قانون، محدود و مشروط کردن قدرت سلطان، ایجاد مجلس شورا، اخذ تمدن و تکنولوژی غربی، ناسیونالیسم و غیره بود. متفکران و رهبران عصر مشروطیت، اساساً در پی سرنگون کردن حکومت و کسب قدرت سیاسی نبودند.
نوعی «رنسانس» (یعنی بازگشت به تاریخ و فرهنگ و تمدّن ایران باستان) در عقاید متفکران مشروطه (مانند میرزا آقاخان کرمانی، میرزا فتحعلی آخوندزاده) وجود داشت که یادآورِ اندیشه های متفکران دوره رنسانس اروپا بود. متفکران دوره مشروطیت نیز مانند متفکران عصر رنسانس اروپا، معتقد بودند که رازِ رهایی جامعه از درماندگی و فلاکت تاریخی، گُسستن از فرهنگ دینی و رهایی از سلطه خرافات است.
شاعران و متفکران دوره «مشروطیّت» - اساساً- دارای سه وجه مشخصّه بودند؛ 1- ارزشگزاری به میراث ملّی و توجّه به تاریخ و تمدّن ایران باستان (ناسیونالیسم). 2- مبارزه بی پروا علیه دین و خرافه پرستی.
3- اعتقاد به جلب و جذب تمدّن و پیشرفت های علمی اروپا.
این هر سه مشخصّه را در آثار «میرزا فتحعلی آخوندزاده»، «میرزا آقاخان کرمانی»، «عشقی» و «عارف قزوینی» می توان یافت.
«عارف قزوینی» شاعر ملّی ایران و ترانه سرای بزرگ انقلاب مشروطیت ،او که ابتداء به اصرار و تشویق پدرش، سه سالی «روضه خوان» شده بود، خیلی زود از این کار دست کشید
گفتنی است که «عارف قزوینی» بعنوان یک «ناسیونالیست» می گفت: «آنچنان به ایران علاقمندم که حتّی تمامتِ «بهشت» را به یک وجب خاک ایران، معاوضه نمی کنم ...»
***
بر خلاف نظر برخی از محققان ،جنبش مشروطیت یک «انقلاب بورژوا - دمکراتیک» نبود چرا که با توجه به ساختار اقتصادی - اجتماعی و فرهنگی جامعه، چنین انقلابی در ایران - اساساً - غیرممکن بود. با چنان ساختار اقتصادي - اجتماعي و با چنان دستگاه فكري و مفهومي، انقلاب مشروطيت نمي توانست به بسياري از شعارها و آرمان هاي خويش برسد و اصلاً با چنان سطحي از رشد نيروهاي اجتماعي و اقتصادي تحقّق جامعه مدني، آزادي و دموكراسي در ايران غيرممكن بود. با اينحال بايد تأكيد كرد كه جنبش مشروطيت، فضاي ذهني و رواني جامعه ايراني را دگرگون كرد و شايد بتوان گفت كه از ايراني، انسان ديگري ساخت برخاسته از خاكستر قرون و اعصار. به عبارت ديگر: با جنبش مشروطيت، انسان ايراني از پيله قرون وسطائي خود بدر آمد و چشم بر جهان معاصر گشود.

۱۳۸۶ بهمن ۱۵, دوشنبه


هيچ پيش آمده كز هستي دلگير شوي ؟

هيچ پيش آمده كز جان و جهان سير شوي ؟

هيچ داني چه گرانبار غميست

كز پس عمري با سعي و عمل خو كردن

فارغ از سير فلك رو به زمين آوردن

وانگهي اين سيه كار هوس باز سراپا نيرنگ

بزند چرخي و بازيچه ي تقدير شوي ؟

***
هيچ مي دانستي چه غم جانكاهي ست

نوز بر نامده از چاله فتاندن در چاه

نوز نگشوده ز افسانه و افسون

گرهي با دو صد بند گران بسته ي تزوير شوي ؟

***
هيچ ديده ستي در پهنه ي گيتي

جايي كاندرو نسل جوان

از پس عمري شور و طلب و جوش و خروش

خسته از بار ملالي كه گرفته ست به دوش

مشت خود بر دهنت كوبد و آشوبد

اگر بشنود از تو دعايي كه

برو پير شوي

***
هيچ باور داري

زير اين برشده ي دودوش زنگاري

سرزميني ست عجيب

همه چيزش وارون

كاندرو مرگ به از زندگي است

شرف انسان در بندگي است

ديدة گريان خوب است و لب خندان بد

موهبتهاي خدا فقر و نياز و مرض است

كه كني عصيان روزي دو اگر سير شوي ؟
***
هيچ پنداشتي اي بسته به آينده اميد

عاشق صبح سپيد

اي به سوداي طلوع سحري جسته ز جا

راه پيماي جهان فردا

كز پس عمري سعي و عمل و شوق و اميد

زير آوار شب تيره زمينگير شوي ؟

واندر اين دامگه جهل و جنون رزق و ريا

به گناهي كه چرا دم زدي از چون و چرا

هدف ناوك مردافكن تكفير شوي ؟

هيچ پيش آمده كز هستي دلگير شوي ؟

هيچ پيش آمده كز جان و جهان سير شوي ؟

علي اكبر سعيدي سيرجاني
تهران هزار و سيصد و شصت و پنج

۱۳۸۶ بهمن ۱, دوشنبه

بایستنی بودن پاسداشت فرهنگ ایرانی



فرهنگ ملي مجموعه اي است از هنرها و ذوقيات و آداب و سنن و تاريخ هر ملت، و ماية تشخيص آن ملت است در بين ديگر اقوام و ملل جهان.
از نقاشي و موسيقي گرفته تا عقايد ديني و سنتهاي قومي، از شيوة جهان بيني و زمينة فكري گرفته تا آداب معاشرت و پندارهاي خرافي، همه تارهاي ظريفي هستند از شيرازة ديرگسلي كه اسناد هستي و كتاب تمدن و فرهنگ يك ملت را از آسيب پراكندگي در امان مي دارد.
جلوه و بروز عناصر سازندة فرهنگ ملي هميشه به يك سان و يك اندازه نيست. در هر ملتي به اقتضاي جريان تاريخ و حوادثي كه بر او گذشته است پاره اي از اين عناصر مجال ظهور و گسترش بيشتري يافته اند و پاره اي ديگر كه از اين تجلي مستقيم و خودنمايي ممنوع بوده اند از دريچه اي ديگر در صحنة حيات آن ملت ظاهر شده اند و به هر صورت وظيفة خود را در ساختمان فرهنگ ملي ادا كرده اند.
بنابراين همچنان كه جلوه هاي عناصر و اجزا فرهنگ ملي يكسان نيست، تاثير و سهم آنها در تكميل تمدن و تثبيت هويت يك ملت نيز به يك اندازه نمي تواند باشد. عنصري در اين مجموعه ارزش و اثرش بيشتر است كه در مضايق زمانه بار عناصر ديگر را به دوش كشيده و به آنها با همه دشواريها و موانع امكان تجلي و ادامة حيات داده و به عبارتي روشنتر عناصر ممنوع را نگهداري و حمايت كرده باشد.
در بعض ملتهاي جهان بار نگهداري از اجزا سازندة فرهنگ ملي _ به علل گوناگون _ بر دوش يك عنصرافتاده و اين جز بتدريج به صورت ركن استواري درآمده است كه همه جلوه هاي تمدن و مظاهر فرهنگ يك ملت را تحمل مي كند و در پناه حمايت و پرورش خود مي گيرد و از دستبرد حوادث محفوظشان مي دارد. چون پهلوان كوه پيكر قوي پنجه اي كه در هجوم بي امان دشمنان، سينه سپر كرده پاي مردي بر زمين فشرده و سرداران ارزنده اما زخمي قوم خود را در پناه خويش گرفته و از مهلكه رهانده است. چون بست مقدسي كه آزادگان را از زخم تازيانة استبداد و سنگسار تعصب عوام در پناه خويش امان داده است.
در اين حالت عنصر مقاوم به صورت ركن اصلي هويت و ظرف جامع فرهنگ ملي جلوه مي كند و زمينة مناسبي مي شود براي ظهور همة استعدادهاي قومي و پرورش همه جلوه هاي ذوقي و معنوي و فرهنگي؛ و به حكم طبيعت، گسترش و بالندگي آن به مرحله اي مي رسد كه ديگر اجزا و عناصر فرهنگ ملي را در خود گيرد و گزارشگر راستين جلوه هاي آنان باشد؛ به همان صورت كه امواج نگاه در چشم گوش و زبان بستگان جانشين شنيدنها و گفتنهاست.

در ايران ما پيش از هجوم عرب فرهنگ مشخص و معتبري وجود داشت با عناصر و اجزايي بسيار و گوناگون. تحول تازه و كوبنده _ مانند هر نيروي مهاجم غالبي _ مي خواست فرهنگ ملت مغلوب را درهم شكند و هويت او را متلاشي سازد، تا بتواند ملت را يكپارچه فروبلعد و مضمحل كند. كاري كه هر غالبي با مغلوب خويش مي كند و نتيجة تلاشش بستگي مسلمي دارد با نيروي مقاومت و به عبارتي روشنتر استحكام فرهنگ ملي در كشور شكست خورده.
در اين گيرودار جنگ و ستيز ملت ايران شكست مي خورد و در عرصه سياست و بر صفحة جغرافيا تسليم نيروي مهاجم مي شود، زيرا از سلطة روزافزون موبدان بر همة شوون زندگيش به تنگ آمده است و از نظام نامعقول طبقاتي نفرت دارد. اما هويت ملي خود را نمي بازد و بجان و دل پاسداريش مي كند، زيرا بدان دلبسته است. در نتيجه، كشور مفتوح شده است اما ملت مغلوب نيست. سمندروار از ميان شعلة حوادث سرمي كشد و پر و بالي مي تكاند و برپا مي ايستد، و به ترميم ويرانيها و دفاع از هويت خود مي پردازد: به زبان خود علاقمند است، آن را رها نمي كند، بلكه با تعديل و التقاطي تكميلش مي كند. آتش را مظهر روشني و پاكي مي داند، به شاه چراغ سلام مي برد. از موالي تراشان بني اميه بيزار است، نهضت شعوبي مي آفريند. فرهنگ ملي و زمينة ذهنيش با تعصب خشك سازگار نيست، علم عرفان اسلامي مي افرازد. جلوة مستقيم بسياري از مظاهر هنري و ذوقي به ذايقة بيمارگون سختگيران زمانه ناسازگار است و اين ناسازگاري در طبيعت عوام نيز رخنه كرده و پسند طبع آنان را يكباره ديگرگون نموده است، روح فرهنگ ملي چون حكيمي دل آگاه مي داند كه اين تغيير دايقة نتيجة نوعي بيماري است، مرضي كه سرانجامش مي تواند به تباهي ملت منتهي شود، بناچار داروي لازم اما ناپسند دايقة حاكمان زمانه را در كپسول شيرين و مطبوعي مي ريزد و به جماعت مي خوراند.

در دوران تاريك و تلخي كه منصب جويان ناخلف، حساب دين الهي و جهاني اسلام را با عصبيتهاي عربي درهم آميخته اند و به قصد خوشامد ابناي ابوسفيان و براي تحكيم امپراطوري بني عباس تيشه به ريشة مليت خود مي زنند و كاسه هاي داغتر از آش براي تملق تركان مهاجم به مسند رسيده كمر به نفي هويت ايراني خود بسته اند، و همة جهدشان اين است كه يعرب بن قحطان را در عرصة تاريخ بر تخت كيومرث و جمشيد بنشانند و همه پيوندهاي ملت ايران را با گذشتة افتخارآميز و تاريخ حميت انگيزش بگسلانند. در همچو دوراني مورخان متاسفانه ايراني نژادي پيدا مي شوند كه دانسته و ندانسته اجداد نام آور خود را با لقب تحقير آميز "گبركان" مظهر كفر و گمراهي پندارند، و فقيهاني كه تعظيم مراسم سنتي و ملي را از مقولة معاصي دانند و نه همين جشن سده و مهرگان را عملي بت پرستانه خوانند كه روشن كردن شمعي را در شب نوروز و پوشيدن رختي نو را در نخستين روز فروردين در رديف منهيات و مكروهات شرعي نهند، و واعظاني كه از بردن نام فريدون و كيقباد و كيخسرو پرهيز كنند تا مبادا مردم ايران به ياد عظمت ديرين خود افتند و در سلطة متراكم و ظلمت گستر اجانب رخنه اي ايجاد گردد.

در همچو حال و هوايي، شاهان و فرزانگان و پهلوانان ايران باستان را از اعماق فراموشي بيرون كشيدن و با شكوه و جلالي شايستة شانشان به ميان مردم بازآوردن و سرگذشت زندگيشان را نه همين نقل مجالس درباري و شب نشينيهاي اشرافي كه نقل محافل قهوه خانه اي و جشنهاي عشايري و ضيافتهاي عروسي كردن كاري در حد اعجاز است كه پهلواني چون شعر فارسي تعهدش را به گردن مي گيرد و با چنان توفيقي به انجامش مي رساند كه ماية اعجاب جهانيان مي شود.
قدرت سركوبگر بيگانگان مهاجم و سرسپردگان اجنبي خويشان با هزاران گرز و شمشير و تازيانه، ملت ايران را از ياد دوران باستاني و تذكار گذشته بر حذر داشته است. اما خون ايراني ممزوج با سياله شعر فارسي در عروق و شرايين مردم كوچه و بازار سيلان دارد. مردمي كه فارغ از عقاب حاكمان و عتاب متشرعان و بي نياز از هر دعوتنامه و مقدماتي جاندارترين صحنه هاي نمايشي و موثرترين فيلمهاي سينمايي را پيش چشم دارند، دست در دست فردوسي و همراه انبوه جمعيت از جور ضحاك رسته، قدم به بارگاه فريدون فرخ مي نهند تا پيروزيش را بر ماردوش جوان كش خونخوار و جلوسش را بر تخت پادشاهي شادباش گويند،
كه: اي شاه پيروز يزدان شناس
ستايش مر او را و زويست سپاس
ترا باد پيروزي از آسمان
مبادت بجز داد و نيكي گمان
و در يك چشم برهم زدن بي اعتنا به احكام متعصبان تاريك دلي كه زنان را زنداني حصار حرمسرا كرده اند، با سرعتي همتازمخيله شاعران از مجلس تاجگذاري فريدون به اقصي نقاط شرقي ايران زمين پر مي كشند تا در ساية حصار سپيددژ شاهد شجاعت شيرزني از هموطنان خود باشند، نهان كرده گيسو به زير زره، زده بر سر ترگ رومي گره، كمر بر ميان بادپايي به زير، كه اسب در ميدان مي تازد و راه بر سهراب مي بندد. مي روند تا با لبخند غروري تماشاگر نقش تعجبي شوند كه با ديدن موج گيسوان رها گشتة گردآفريد بر چهرة سهراب حيرت زده نشسته است و زمزمة زيرلبي اش را بشنوند، كه: عجبا! در كشوري كه چنين دختر آيد به آوردگاه،
سواران جنگي به زور نبرد
همانا به ابر اندر آرند گرد
كدامين ايراني است كه ازعظمت نياكان خويش و گذشتة شكوهمند وطن خود باخبر گردد و از اينكه هموطن بي خبري خود را مولاي فلان ديوخو اهرمن چهرة اموي ناميده، خون در سرش نجوشد.

مايليد با هم سري به بزم طرب پرويزي بزنيم و در چشمه سار نغمه هاي باربد و نكيسا صفاي روحي حاصل كنيم؟ مي گوييد در سراي خاص بار عام نيست؟ عجب از عقل شما، كسي كه با نظامي همراه است از اجلة خاصان است و بر هر مهمان به دعوت خوانده اي مقدم. بفرماييد و به تماشا خراميد:
به سرهنگان سلطاني حمايل
در و درگه شده زرين شمايل
ز هر سو ديلمي گردن به عيوق
فروهشته كله چون جعد منجوق
به دهليز سراپرده سپاهان
حبش را بسته دامن در سپاهان
سياهان حبش تركان چيني
چو شب با ماه كرده همنشيني
لبالب كرده ساقي جام چون نوش
پياپي كرده مطرب نغمه در گوش
نشسته باربد بربط گرفته
جهان را چون فلك در خط گرفته
نكيسا چنگ را خوش كرده آغاز
فكنده ارغنون را زخمه بر ساز
نوا بازي كنان در پردة تنگ
غزل گيسو كشان در دامن چنگ

مواليد ذوق و هنر مي خواهند با صدهزار جلوه بيرون خرامند و معرف تمدن و فرهنگ ملي باشند، اما سنگبار تعصب امان نمي دهد، فرزانگان ملت به يمن نبوغ طبيعي چتر اماني بر سر مي گيرند و به راه خود ادامه مي دهند، و به تعبيري تازه از راهي ديگر و به هياتي ديگر دور از سرزنش خار مغيلان به سوي كعبة مقصود روي مي نهند. نقاشي و مجسمه سازي را نظام غالب ممنوع كرده است و متوليان شريعت آن را نوعي بت تراشي و بت پرستي مي پندارند، ذوق زيباپرست ايراني كه تاب اينهمه خشكي و خشونت ندارد، از كشيدن تصوير صرف نظر مي كند اما به ساختن آن ادامه مي دهد. آن را در ظرف تازه و به صورت تازه اي به اهل ذوق و حال عرصه مي كند. در اين صحنه آرايي و صورت سازي نوع جديد نيازي به قلم مو و بوم نقاشي و رنگ و روغن نيست. روح ظريف و صورتگر ايراني تابلو نقاشي را در قالب كلمات مي ريزد و به نمايشگاه جهان مي فرستد، آنهم نه يك نسخه كه هزاران هزار.
در اين دو بيت تامل فرماييد، چه تصويري جاندارتر و زيباتر از اين در آثار نقاشان جهان سراغ داريد. تابلو زيباي سرمست آشفته گيسويي كه بمراتب از خود صاحب تصوير دل انگيزتر و دلرباتر است و با ساية لطيف ابهامي كه بر جزيياتش دامن كشيده ذهن صاحب ذوقان خيال پرداز اشارت شناس را آزاد مي گذارد تا لباس او را به هر رنگي كه مي پسندد انتخاب كند و اندازه هاي اندام لطيفش را به هر قالبي كه مي خواهد تجسم بخشد. تصوير جانداري است كه دست تعرض صورت شكنان از درهم شكستن و از هم پاشيدن كوتاه است. تصوير را تماشا كنيد:
زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست
پيرهن چاك و غزلخوان و صراحي در دست
آثار نقاشان ديگر ساكن است، حركت و جنبشي ندارد، اما تصويري كه طبع صورتگر حافظ در برابر چشم اهل هنر گسترده است در محدودة قالبي چوبين محصور و مقيد نيست، سيال و مواج است، حركت مي كند، راه مي رود، مي نشيند، مي خندد، و سخن مي گويد:
نرگسش عربده جوي و لبش افسون كنان
نيمه شب مست به بالين من آمد بنشست

محتسب بزم آرايي را منع كرده است و فرمان داده كه شرح عشق مگوييد و مشنويد. حتي چنگ و عود گيسو بريدة در آتش غضب سوخته، با توصية پنهان خوريد باده كه تعزير مي كنند، رندان تشنه لب را هشدار مي دهند. اگرچه باده فرح بخش و باد گلبيز است با تيزي محتسب و تازيانه هاي مستي پرانش خمارزدگان را حتي در پستوي هفتمين خانه ياراي لب تر كردني نيست تا چه رسد به مجلس بزم آراستن و خلايق را به تماشا خواندن. در حال و هوايي چنين كه از سقف مقرنس فلك سنگ فتنه مي بارد، نقاش صحنه ساز ديگري صحنة بديعي مي آفريند از مجلس حالي آنهم در او ج مستي و اين تصوير جاندار خيال انگيز را بي دريغ و بي پروا در كوي و برزن در مسجد و مجلس به نمايش مي گذارد، بي آنكه پنجة مدعي گريبانش را بگيرد و كارش را به حد و تعزير بكشاند. نقاشي را بنگريد:
" شمع را ديد ايستاده،
شاهد نشسته،
مي ريخته و قدح بشكسته،
قاضي در خواب مستي، بي خبر از ملك هستي".
اينها و صدها نمونة ديگر هر يك به نوبة خود در جهان صورتگري و نقاشي آثاري برجسته اند و مقامي والا دارند. اگر روزي قرار شود نمايشگاهي از بهترين تابلوهاي جهان ترتيب دهند ملت ايران در آن عرصة رقابت و در حضور داوران صاحب نظر تهيدست و شرمزده نخواهد بود؛ كه، مي تواند از هر گوشة ضميرش آثاري_ آنهم نه ده نه صد، هزارها_ بدين نمايشگاه جهاني عرضه دارد، و در فراخناي ميدان هنر هل ممن مبارز گويد و كوس لمن الملكي كوبد.
اين را مي گويند رشد بالنده اي كه حاصل اختناق و سركوب است و اينجاست كه زبان و ادبيات فارسي سينه سپر كرده و همه جلوه هاي ممنوعة صورتگري و صحنه پردازي را در پناه خود گرفته و با تعهدي دلسوزانه پرورش داده و به جهانيان عرضه كرده است.

محدوديتهاي زمانه ذوق ايراني را از اجراي نمايش و بازيگري در صحنة تآتر منع مي كند، اروپاي بيدار شدة زنجير تقيد شكسته به نمايش هنرمندانة درامها و تراژديهاي يوناني ادامه مي دهد و در جهان هنر از اين رهگذر كسب شهرت و افتخار مي كند. ذوق ايراني محدود و ممنوع شده، اما عاطل و باطل نمانده است. نمايشنامه را چنان جاندار و دلنشين عرضه مي كند كه ذهن هر خواننده اي مفتون صحنه ها و پرده هاي آن مي شود و چنان محو هنرنمايي بازيگران مي گردد كه بي اختيار در مصايب قهرمانان اشك غم مي بارد و با ديدن صحنه هاي نشاط انگيز به وجد و شوق مي آيد.
كدامين صحنة مجهز تآتر مي تواند منظره اي بدين وسعت و تاثير پيش چشم تماشاگر بگستراند. منظره اي از مرگ يك فرد و سقوط يك امپراطوري:
تن مرزبان ديد در خاك و خون
كلاه كياني شده سرنگون
بهار فريدون و گلزار جم
به باد خزان گشته تاراج غم
نسب نامة دولت كيقباد
ورق بر ورق هر سويي برده باد

بي ذوقان زمان اجازه نمي دهند هنرپيشه اي را بيارايند و به اصطلاح فرنگان گريم كنند و بر صحنه آرند، باكي نيست؛ اين آرايش را قلم صورتساز نمايشنامه نويس ايراني بتنهايي تكميل مي كند:
صحنة نمايش تجسم لحظه اي است كه پرويز مست مي و سر تاپا شور كام طلبي با غرور شاهي وداع گفته و به هواي وصال به قصر شيرين آمده است. شيرين او را پشت در گذاشته و خود بر لب بام آمده تا با چرب زباني لوندانه شاه مغرور هوسباز را دست بسر كند و بي آنكه آتش هيجان و شوقش را يكباره فرونشاند، به بهانة پاس آبرو عذرش را بخواهد.
اينجاست كه شخص نمايشنامه نويس علاوه بر كارگرداني وظيفة دقيق و ظريف صورتسازي را هم بر عهده مي گيرد و انصاف را بهتر از هر چهره آراي چابك پنجة ورزيده اي هنرپيشه را مي آرايد. شيرين را با چنان آرايش هوس انگيزي بر بام قصر مي آورد كه براي پرويز دل برگرفتن از جمالش با همه سركشيها و تحاشيها كار آساني نباشد. دختر زيباي ارمن، پوست سفيد روشني دارد. اندام سفيد در جامة سرخ دلرباتر است و اگر چند شاخ گيسويي هم روي گردن و سينة بلورين خود رها سازد جاذبة دلربايي قويتر خواهد شد. اين دلربايي وقتي به اوج خود مي رسد كه دسته اي از گيسوان بلند تابدار از پشت گردن و روي شانه و زير غبغب و بالاي سينه بگذرد و بر شانة ديگر افتد. رنگ زرد بر زمينه قرمز جلوة مطبوعي دارد، بايد از اين جادوي رنگها استفاده كرد و شيرن را هر چه زيباتر به صحنه آورد. اگر حمايلي از روي پيراهن ارغواني بگذرد اين منظور حاصل شده است. اهل نظر مي دانند كه زيبايي خيره كننده را نبايد يكباره و بي پرده عرضه كرد و به دلالت همين نكته حتي در رقاص خانه ها و كاباره هاي معروف جهان، آنجا كه نمايش اندام لخت زنان زيبا به عنوان مسكني براي پري زدگان قرن بيستم و افتادگان به جنون شهوت بكار است، زن را يكباره عريان به صحنه نمي آورند. زيباي خودنما با پوششي خيال انگيز قدم به صحنه مي گذارد. اين پوشش معمولا توري ظريف سياهي است تا از وراي سوراخهاي ريز بافت آن پست و بلنديهاي اندام زن زيباتر و خيال انگيزتر جلوه كند، سپس بتدريج گوشه هاي توري را رها مي كند تا اندك اندك اندام برهنه اش در چشم تماشاگران بنشيند. سرانجان با حركت لوندانه اي سراپا عريان شود.
بازيگر نمايشنامه ما، و به تعبيري دقيقتر صحنه آراي آن، بدين دقيقه ظريف قرنها پيش از اين آشنا بوده است و به دليل همين آشنايي صورت زيباي شيرين را پشت توري ظريف سياهي مخفي كرده است تا كنجكاوي و اشتياق تماشاگران را برانگيزد. صحنه را تماشا كنيم:
فرو پوشيد گلناري پرندي
بر او هر شاخ گيسو چون كمندي
كمندي حلقه وار افكنده بر دوش
ز هر حلقه جهاني حلقه در گوش
حمايل پيكري از زر كاني
كشيده بر پرندي ارغواني
سيه شعري چو زلف عنبر افشان
فرود آويخت بر ماه درخشان

در صحنه اي ديگر شيرين و پرويز خلوت كرده اند. پرويز يك پارچه التهاب هوس است و شور خواستن. مرد شكيب و خويشتنداري نيست. مي خواهد از دختر زيباي ارمن كام دل بگيرد. اما شيرين در اوج عاشقي مصلحت انديش است، به مآل كار خويش مي نگرد. عمه باهوش كارافتاده اش به او درس خويشتنداري داده است كه چگونه از تسليم تحاشي كند، بي آنكه عاشق ملتهب را يكباره سرد و سرخورده سازد. هشدارش داده است كه:
گر اين صاحب قران دلداده تست
شكاري بس شگرف افتاده تست
وليكن گرچه بيني ناشكيبش
نبينم گوش داري بر فريبش
نبايد كز سر شيرين زباني
خورد حلواي شيرين رايگاني
فروماند ترا آلوده خويش
هواي ديگري گيرد فراپيش
چنان زي با رخ خورشيد نورش
كه پيش از نان نيفتي در تنورش
و شيرين اين وصيت را به گوش جان شنيده است و در بزنگاه داستان وقتي كه پرويز بيتابانه كام دل مي طلبد، رندانه خود را عقب مي كشد و از دسترس عاشق به هيجان آمده فاصله مي گيرد، اما براي گرم نگه داشتن تنور هوس و از آن مهمتر تيزتر كردن آتش اشتياق پرويز همه زيباييهاي خداداده را و همه فنون دلرباييهاي زنانه را به خدمت مي گيرد، اخم مي كند و ابرو درهم مي كشد، اما نگاه بظاهر غضب آلود خود را با كرشمه لوندانه محبتي مي آميزد. با تحاشي و انكاري او را از پيش روي منع مي كند، اما اين منع هوس خيز را با لحني ادا مي كند كه از هر تمنايي دعوت آميزتر باشد. گوشه روسري را روي صورت مي كشد تا بيانگر شرم و منعش باشد، اما با همين حركت گردن سپيد و بناگوش سيمگون خود را در معرض نگاه او مي گذارد كه مبادا آتش تمنايش فرو كش كند. به عنوان قهر و عتاب روي خود را برمي گرداند، اما اين حركت سر را با چنان موزوني و لطفي انجام مي دهد كه موج گيسوان بلند تابدارش جلب نظر كند و طرف بداند كه پشت و روي سكه يكسان است.
راستي كدامين هنرپيشه ماهري اين صحنه را بدين دل انگيزي مي تواند مجسم كند:كمان ابرويش گر شد گره گير
كرشمه بر هدف مي راند چون تير
نمك در خنده كاين لب را مكن ريش
به هر لفظ مكن در، صد بكن بيش
قصب بر رخ كه گر نوشم نهان است
بناگوشم به خرده در ميان است
چو سر پيچيد، گيسو مجلس آراست
چو رخ گرداند، گردن عذر آن خواست
اين هم از مواردي است كه ادبيات فارسي نه تنها بار نمايش نويسي را بر دوش تواناي خود گرفته كه وظايف كارگردان وهنرپيشه و صورتساز نمايش را هم تعهد كرده است و بخوبي از عهده برآمده.

تعصب خشك شريعتمداران زمانه با موسيقي به جنگ برخاست. قشري مشرباني كه خنده و شادي را معصيتي شيطاني پنداشتند، به عنوان مدعيان و مفتشان ذوق و سليقه مردم، نه همين نامه تعزيت دختر رز نوشتند و گيسوي چنگ بريدند؛ كه با شمشير تكفير و چماق تعذير به جان خلايق افتادند. اگر از خانه اي غلغل سازي به گوش رسيد، سقف سراي را بر فرق صاحبش خراب كردند، و اگر پنجه شيرينكاري به نوازش تار گيسوي تاري جنبيد ناخنش را كشيدند. در اين غوغاي احتساب و تعزير، اين ادبيات فارسي بود كه به همه شيوه هاي گوناگون و در جلوه هاي رنگارنگ، مشعل وزن و آهنگ و نغمه و ترانه را روشن نگهداشت؛ با ثبت مشخصات پرده ها و آهنگ ها، به پاسداري از هنر متعالي و ميراث ذوق نياكان صاحبدلمان پرداخت؛ لذت درك آهنگ و موسيقي را در كام جان مردم اين سرزمين چكانيد و همگان را، به نسبت فهم و ذوقشان، از اي آب حيات جانپرور چشانيد؛ هر كس را به شيوه اي و در جامي خاص: عارف را با نغمه هاي خوش و پر تنوع ديوان شمس با گوشه هاي موسيقي ايراني آشنا كرد و عامي را با نوحه هاي سينه زني و مراثي خوش آهنگ به ترنم كشاند.
گاهي با آهنگي ضربي و پر نشاط خلقي را به بشكن زدن دعوت كرد كه:
خوش مي رود اين پسر كه برخاست
سروي است چنين كه مي رود راست
و گاهي ضربه ها را قوي تر و تندتر كرد كه:
دوش بگو باده كجا خورده اي
مست شدي باده چرا خورده اي
و گاهي با استفاده از هجاي بلند، موسيقي عارفانه نرم تامل انگيزي در گوش جان مردم ريخت كه:
بشنو اين ني چون شكايت مي كند
از جداييها حكايت مي كند
و گاهي صداي زنگ شتران و حركت سنگين كاروان را مجسم كرد كه:
اي ساربان منزل مكن جز در ديار يار من
تا يك زمان زاري كنم بر ربع و اطلال و دمن
و گاهي شكوه غرش امواج را در قالب موزون نغمه ريخت كه:
از كوه برشدند خروشان سحابها
غلطان شدند از بر البرز آبها
اين هم رسالتي ديگر كه گردش روزگار و اقتضاي اعصار بر دوش شعر و ادبيات ما نهاده است.


از چند ستون درهم شكسته تخت جمشيد بگذريم چه بناي با عظمتي معرف گذشته ماست؟ اهرام سر به فلك كشيده داريم؟ مومياييها و كتيبه هاي متعدد باقي مانده است؟معابد چند هزار ساله اي بر سر پاست؟ از ايوان پر عظمت كسري جز طاق و رواق درهم شكسته چه مانده است؟ آيا براي تحريك غرور ملي يك ايراني مشاهده طاق ويرانه خسرو موثرتر است يا مطالعه قصيده خاقاني؟ با اينهمه تبليغاتي كه در سالهاي اخير براي تزيين و تماشاي تخت جمشيد كرديم هنوز مثنوي آتش اسكندر هزار برابر ستونهاي از پا درآمده آن بناي كهن محرك احساسات ايرانيان است. از تخت طاقديس و دربار پر تجمل پرويز بر سطح خاك اثري باقي نيست كه بتوانيم كودكان ايراني را به تماشايش ببريم. بر آب شده يكسر، با خاك شده يكسان. اما اجزا درخشان و چشمگير آن شكوه و عظمت در دل محكم ترين جعبه آينه ها و زير نور قويترين نورافكنها در موزه ذهن ايراني موجود است و صاحب نظران با خواندن ابيات بلندي كه نظامي گنجوي سروده است عظمت بارگاه پرويز را بمعاينه در مي يابند.

مصريان جواهرات خيره كننده فراعنه و نقاب زرين انخامون را از اعماق خاك برآورده و در موزه ملي خود به تماشا نهاده اند، مشتي از خروار و در چارديواري به هر حال محدودي. اما ادبيات فارسي شكوه ديرينه وطن ما را بر سر چاربازار جهان به معرض تماشا و تحسين ايراني و بيگانه گذاشته است.
اين هم يكي از مواردي است كه شعر فارسي و ادبيات فارسي در ايجاد غيرت ملي و دلبستگي به مآثر نياكانمان و درك عظمت تاريخي اين سرزمين و اين فرهنگ جانشين كاخهاي سر به فلك رسانده و سقف و ستونهاي بر هم انباشته است.
مزاج عمومي عصر ما با گردن كلفت و بازوان قوي ميانه چنداني ندارد. نسل جوان از خواندن حديث كهن گشته جباران و جهانگشايان رميده و ملول اند، و پس از ششصد سال با ذوق مجسم ايراني همصدايند كه: ما قصه سكندر و دارا نخوانده ايم. فرزانگان روزگار ما يك شاخ موي به سپيدي نگراييده بوعلي سينا را به هزاران چنگيز و نادر و اسكند ر عوض نمي كنند و ظاهرا در قرنهاي آينده نيز روال سليقه خلايق بيش و كم در همين جهت خواهد بود. در جهان قرن بيستم و احتمالا بعد از آن هم ملتي مي تواند به خود ببالد و حرمت جهانيان را معطوف به خود كند كه سابقه درخشان فكري و فرهنگيش بر ديگران بچربد.

در اين ميدان مسابقه ما ايرانيان تهيدست و بي سلاح نيستيم. جلوه هاي لطيف عرفان ايراني معرف ذوق فاخر و طبع شريف و مراتب انسانيت ماست. انزواي پر جبروت عرش را برهم زدن و خداي تعالي، اين جان عالم هستي و نور سماوات و ارض، را از چله خانه عزلت بيرون كشاندن و در دل خلايق نشاندن، نبوغ بسيار مي خواهد و شكوه بسيار دارد. هنري است كه به عنوان اعجاز طبع بلند يك ملت مي توان بر سر دستش گرفت و به بازار جهانش آورد. ديد عارفانه ايراني در مورد فلسفه خلقت، نظام عالم هستي، ارتباط خلق و خالق پديده ساده و كم اهميتي نيست كه جهان امروز و از آن بالاتر جهان فردا بتواند بدان بي اعتنا بماند.

اين سرمايه عظيم و افتخارانگيز در چه ظرافتي و كدامين خزانه اي نگهداري و به جهان بشريت عرضه شده است؟ مبلغ اين جلوه هاي نبوغ بشري جز شاعران ما بوده اند؟ و خزينه اي جز گنجينه ادبيات فارسي براي اين گوهر ارزنده مي شناسيد؟

قبول كرديد كه ادبيات فارسي ركن قويم مليت ما، و فراخناي فارسي جلوه گاه باشكوه سنن و تاريخ و تمدن و به عبارتي جامع فرهنگ ملي ماست؟ يا باز هم شاهد بياورم و بگويم اگر شاهنامه فردوسي نبود ايراني قرنها شجره نسب خود را گم كرده بود. بگويم اگر جرقه هاي ذهن سرشار و پر تلاطم سنايي و عطار و مولوي نبود ظلمات گمنامي و فراموشي چنان بلايي بر سر ما مي آورد كه در جوار همسايگان هم ناشناخته بوديم. بگويم اگر زبان نافذ و افكار شريف سعدي و حافظ نبود، ما ايرانيان در شبه قاره ششصد ميليوني هند همان وضعي را داشتيم كه بعض نودولتان روزگار دارند، كه دلارهاي نفت آورده را مي پاشند و تمسخر و نفرت مي دروند. بگويم اگر خيام نبود اروپاييان ما را و فلان بدوي بيابان گرد را در يك كفه مي نهادند.

ادبيات فارسي رشته ظريف اما محكمي است كه فرهنگ ملي ما را چون عقد نفيس گرانبهايي بر گردن جهانيان افكنده است. اگر ادبيات فارسي را از ايراني بگيرند هويت ملي او را درهم كوفته اند. اگر به هر صورت و به هر بهانه اي رابطه جوان ايراني را از فرهنگ فارسي قطع كنند تيشه خيانتي بر ريشه هستي معنوي او فروآورده اند. زبان و ادبيات فارسي و به ويژه شعر فارسي عنصر اصلي و فصل مقوم فرهنگ ملي ماست، سند هويت ماست، ظرف جامعي است كه همه جلوه هاي ذوقي و هنري و سوابق افتخارانگيز ملت ما را در خود حفظ و به جهانيان منتقل كرده است. اگر آن را بشكنيم خود را شكسته ايم. ارتباط معقول و مداوم با گذشته مايه استحكام پيوندهاي امروزين ملت است و هر آسيبي بدين پيوستگي برسد، موجب گسستن علائق ملي است؛ و جهان امروز با همه دعويها هنوز به مرحله اي نرسيده است كه به پاسداري پيوندهاي ملي نيازي نداشته باشيم.

ملتي كه با گذشته خويش قطع ارتباط و تفاهم كند، ملتي كه علائق معنوي خود را از دست بدهد، ديگر انگيزه اي براي مقاومت و دفاع نخواهد داشت. همچو ملتي لقمه چرب سهل التناولي است در كام جهانخوارگان شرق و غرب. آخر پول و نان را زير هر آسماني مي توان به دست آورد.

زبان و ادبيات فارسي همان رستمي است كه يكتنه و مردانه بيش از هزار سال از همه جلوه هاي فكري ايرانيان حمايت و نگهداري كرده است. در جهان آشفته اي كه ابرقدرتان نابودي ديگران را ضامن استمرار قدرت و سلطه خويش مي دانند، چه عجب اگر از هر كرانه به قصد سينه اين پهلوان تير بلايي روانه كرده باشند، باشد كه زان ميانه يكي كارگر شود.

۱۳۸۶ دی ۲۹, شنبه

پروین اعتصامی-شاعر ایرانی

پروین اعتصامی شعر زیبایی داره که به نظر من خیلی آموزندس.شما هم نظرتون را بگید.

مست و هشیار

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: می باید تو را تا خانه‌ی قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانه‌ی خمار نیست

گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم
گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست


گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بی خود شدی
گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را
گفت: هوشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

آموزگار ایرانی

به خشنودی اهورامزدا
زرتشت، تبار و انديشه ها
زَرتُشت ، زردشت،زردهُشت یا زراتُشت(دراوستا زَرَثوشْتَرَ به تعبیری به معنی«دارنده روشنایی زرین‌رنگ» و به تعبیریدیگر «دارنده شتر زردفام» و سرانجان بهمعنای «ستاره زرین») نام پیامبر ایرانی وبنیادگذار دین زرتشتی‌گری یا مزداپرستی وسراینده گاهان (کهنترین بخش اوستا) است.بعضی پژوهشگران بر این باورند که زرتشت درروز ششم فروردین زاده شده ولی دربارهتاریخ زایش او دیدگاه‌های فراوانی وجوددارد. برآوردها از ششصد تا چندین هزار سالپیش از میلاد تفاوت دارند. تولد زرتشت را درشمال غربی ایران در نزدیکی دریاچه چیچست(ارومیه) در روستای انبی دانسته‌اند. پساز اعلام پیامبری در سن 30 سالگی، زندگی برزرتشت در منطقه شمال غربی ایران سخت شد واو ناچار به کوچ به شمال شرقی ایران آنروزگار یعنی منطقه بلخ شد. در آنجا زرتشت ازپشتیبانی گشتاسب‌شاه برخوردار شد وتوانست دین خود را گسترش دهد. زرتشت در سن 77سالگی در روز پنجم دی ماه در نیایشگاه بلخبدست یکی از تورانیان به نام توربراتورکشته شد. تبار و خانواده زرتشت نام خانوادگی زرتشت اسپنتمان بود. مادراو دُغدو و پدر وی پوروشسب نام داشتند.پوروشَسْب اِسپَنْتْمان مردی دانشور ودرستکار بود. دغدو دختر فری‌هیم‌رَوا ازخاندان نژادگان (اشراف) و دینور بود. حاصلازدواج پوروشسب و دغدو پنج پسر بود و زرتشتسومین آنهاست. زرتشت از همسر خود به نامهووی شش فرزند داشت. نام سه پسر ایشانایسَت‌واسْتَرَه، اورْوْتَتْ‌نَرَه،هْوَرْچیثْزَه و نام سه دخترشان فرینی، ثریتیو پوروچیستا بود. یکی از هفت شاگرد اصلیزرتشت به نام مَیدیوماه پسرعموی پیامبربود. پدر زردشت پروشاسپه ( دارنده ی اسب پير ) ومادرش دوغدو و جد پدريش ( پيترگتراسپه )نام داشت. زردشت چهار برادر داشت. او سه بارازدواج نموده بود و زن سومين او که دربخدی ( بلخ ) به عقد او درآمده بود ، دختر ( فرهشه و شتره ) برادر جاماسپ ( وزير گشتاسپ.اسب تيز رو) بنام ( هودوی ) بود. زردشت سه پسرو سه دختر داشت که هر يک وظايفی بس عمدهبردوش داشتند. به عبارت ديگر پسر ارشد اوروحانی ، پسر دوم جنگجو و پسر سوم شبانبوده است. زمان زندگانی زردشت به يقين معلومنيست ولی به موجب روايات کتب زردشتی وی درحدود سال 660 ق. م بدنيا آمده ، در سن 23سالگی منزوی شده و در سن سی سالگی ( 630 ) مدعیرهنمايی گرديده و در سن 77 سالگی هنگام هجومارچاسپ تورانی در آتشکدهء بلخ بدستتوربراتور (براترکرش) تورانی کشته شده است.اما محققان در مورد تاريخ تولد او متفق راینبوده ، برخی تولد او را در حدود 588 ق. مگفته اند. خاستگاه و اندیشه زرتشت از این پیامبر ایرانی‌ در یشت‌های‌کهن‌ سخن‌ میآید که‌ در (اَریّانَ ویَوچَه‌) در ساحل‌ رود (دائیتی) در سرزمین‌قبایل‌ ایرانی‌ متولد گردید در(زامیادیشت‌) زیستگاه‌ زرتشت‌ را در ناحیه‌ ئی‌میداند که‌ در آن‌ دریاچه‌ (کوسَویّ)است‌ که‌ مطابقتی‌ با دریاچه‌ هامون‌دارد. بهر تقدیر ناحیه‌ (اَریانَّ و یوچَه‌)گاه‌ خوارزم‌ پنداشته‌ می‌شود و گاه‌آنرا آذربایجان‌ و بعضاً بدلیل‌مراسمی‌ مذهبی‌ که‌ در ستایش‌(اَرُدویسورااناهیتا) می‌شود آنرا در سیستان‌ ذکرکرده‌اند. امروز بر این‌ باوریم‌ که‌گاهان اثری‌ قبل‌ از زرتشت‌ پیامبر محسوب‌می‌شود تاریخ‌ موجودیت‌ زرتشت‌ رانمی‌توان‌ بطور قطع‌ مشخص‌ نمود که‌احتمالاً قدمت‌ آن‌ از 1400 سال‌ قبل‌ ازمیلاد تا 630 سال‌ ق م‌ میدانند. زرتشت‌ ازسرزمینی‌ کهنی‌ برخواست‌ که‌ مردمانش‌آریایی‌یانی‌ بودند که‌ به‌ پرستش‌چهار رب‌ النوع‌ مشهور بودند 1 میترا یا(میتَر) 2 ورونایا(وَرُون‌) و ایندرا (آندرا)و ناسیته‌ یا (ناستی‌) که‌ استنباط‌است‌ آنها نمایندگان‌ دو خدای‌ آریائی‌(اَسورا) یا اهورا و دئوها (دیوان‌) بودند.قبایل‌ ایرانیان‌ قدیم‌ را قبایل‌(مادای‌) یا ماد و نیز از قبایل‌ پارسوآ یاپاراسیکا میدانند. لذا منشأ خدایان‌(کاثاها) همان‌ سُوریّ (اسورا) دارگونه (رب‌النوع‌) آریائی‌ خورشید است‌ بنابر آن‌(سوُرّی‌) - SURYA - مورد پرستش‌ جنگجویان‌آریائی‌ بود که‌ هیجده‌ قرن‌ قبل‌ ازمیلاد آثار آن‌ بجا مانده‌ است‌. سوراخدای‌ آریائیان‌ یا سور که‌ در اوستا(هوْرَ) HVER نام‌ برده‌ شده‌ است‌ در سدهچهارده‌ پیش از میلاد در آثار نوشتاری‌میتانی‌، خدایان‌ آریائی‌ قدیم‌ ودائی‌یعنی‌ ورونا و میترا و اندرا و ناسیته‌را می‌بینیم‌ در کاثاها از اَهُورَ به‌مفهوم‌ خردمند (مزداه‌) MAZDAH و یا مزداه‌اهور برمی‌خوریم‌ و از (دَیؤَ) DAVA به‌معنای‌ خدای‌ اهریمن‌. تباین‌ این‌ دورا در ادوار هند و ایرانی‌ قبلاً شرح‌دادیم‌ که‌ چگونه‌ بر مفاهیم‌ متضادبرای‌ دو قوم‌ هند و ایرانی‌ تبدیل‌ گردید.(سپَنتَامَینیو) نماد اهورائی‌ گوهرپاک‌ نیکوئی‌ و خیر و نور مقدسی‌ پارسیان‌بود و (انگْرمینیو) نماد اهریمن‌ و شر وویرانگراست‌ که‌ هر دو جنبه‌آفرینندگی‌ دارند یکی‌ سازندگی‌ دیگری‌ویرانگری‌. در نظرگاههای‌ زرتشتیان‌ ابدیت‌تعاقب‌ بُعد مادی‌ آفرینش‌ است‌. درفلسفه‌ زرتشت‌ (اَشا) قانون‌ طبیعی‌ وقانون‌ الهی‌ و ازلی‌ و ابدی‌ است‌ (اشا)قانون‌ راستی‌ و درستی‌ و داد است‌ هرفعلیتی‌ و هر کنشی‌ چنانچه‌ با قانون‌(اَشا) همخوانی‌ و سازگار نباشد و راستی‌ ودرستی‌ آن‌ بر عدالت‌ و دادخواهی‌نیانجامد از قانون‌ (اَشا) خارج‌ است‌ (اَشا)درون‌ پویائی‌ و برون‌ پویائی‌تکامل‌ را به‌ جهان‌ عرضه‌ میدارد. گفتارنیک‌ و انديشه ی نیک‌ و کردار نیک‌ سه‌اصل‌ اهورائی‌ است‌ که‌ در تارپودقوانین‌ زیستن‌ بشریت‌ ارمغانی‌ جز جاودنگی‌ندارد. زرتشت‌ آزادی‌ و اختیار راگزینشی‌ برای‌ مردم‌ میداند. بهره‌ کار هرکس‌ همانست‌ که‌ انجام‌ می‌دهد جبری‌برای‌ اشخاص‌ نیست‌ نیکی‌ اشخاص‌ جزبهره‌ئی‌ از نیکوئی‌ و شر اشخاص‌ جزشری‌ برای‌ وی‌ نخواهد بود. داد اهورائی‌خدشه‌ناپذیر است‌ و نیکی‌ و شرارت‌اصالت‌ دارند. اين نوشته سراسر برگرفته از دانشنامه یآزاد وکی پديا آزادی در زرتشت آزادی بخش مهمی از اشا هست. اين آزادي بهانسان پروانه(اجازه) ميدهد كه اگر بخواهدبر پايه ی قانون اشا در راه پيشرفت جهانبه سوي رسايي كار كند ويا آنكه بر خلافقانون اشا كار كرده خود را از راستي بيگانهكند.آزادي ارزشمند ترين داده اهورايي است .كهدر والاترين جلوه ي خود به ريخت آزاديانديشيدن و آزادي گزينش دين زير بنايگاتاهاست . اهورامزدا آدمي را در انديشيدنرايزني به خرد و پذيرش يا رد دين آزاد گذاشتهاست ودر عين حال از روي دادگري هشدار دادهاست آنان كه به بدي گرايند بر پايه یقانون اشا دچار اندوه و افسوس خواهند شد وآنان كه به دنبال خوبي بروند به خوشبختي وشادي ميرسند.گروهي از روي اختيار (طوعا)دربرابر(قوانين تشريعي)او تسليمند وگروهي بي اختيار(كرها)در برابر (قوانين تكويني)او.پل دوبروي زرتشت شناس پرآواز ه ی فرانسويمينويسد: "هيچ برگه اي از كتابهاي تاريخنمي تواند گواه دهد كه يك نفر به زور بهانديشه زرتشت وارد شده باشد اگر جز اين بودزماني كه ايرانيان امپراتوري جهاني درستكرده بودند هند.مصر.يونان.تمام خاورميانه ونيمي از افريقا زرتشتي شده بودند"(پل دوبروي .تاريخ فلسفي زرتشت .پاريس 1984رويه 110) دريافتم كه انديشي رسا از تست .خرد جهانافرين از تست واي خداوند جان و خرد اين نيزاز تست كه جهانيان را اختيار داد وراهنمود كه اگر بخواهند به راستي گرايند ويادروغ را برگزينند(گاتاها .يسناي 31 بند 9) تقليد و پيروي كوركورانه در دين زرتشتنيست: بهترين گفته را با گوش بشنويدوبا انديشه روشن بنگريدسپس هر مرد و هر زن از شمااز اين دو راه نيكي و بدييكي را برای خود برگزينيد.(30-2) اي خداوند خرد .هنگامي كه در آغاز از منشخويش زندگاني و وجدان و خرد آفريدي .آنگاهكه توانايي كار كردن و سخن گفتن بخشيديخواستي تا هر كس آزادانه دين خود رابرگزيند. (گاتاها.يسناي 31.بند 11) ايرانيان فرهنگ ژرفي كه زرتشت به وجودآورد را در ميان ملتهاي فرمانروايی گسترشدادند و در اين راستا نخستين قانون حقوقبشر(فرمان آزادي) را به نگارش در آوردندزرتشت به آنان آموخته بود كه ( راستي وابستهبه هيچ كشور .مردم ونژادي نيست