۱۳۸۶ بهمن ۱, دوشنبه

بایستنی بودن پاسداشت فرهنگ ایرانی



فرهنگ ملي مجموعه اي است از هنرها و ذوقيات و آداب و سنن و تاريخ هر ملت، و ماية تشخيص آن ملت است در بين ديگر اقوام و ملل جهان.
از نقاشي و موسيقي گرفته تا عقايد ديني و سنتهاي قومي، از شيوة جهان بيني و زمينة فكري گرفته تا آداب معاشرت و پندارهاي خرافي، همه تارهاي ظريفي هستند از شيرازة ديرگسلي كه اسناد هستي و كتاب تمدن و فرهنگ يك ملت را از آسيب پراكندگي در امان مي دارد.
جلوه و بروز عناصر سازندة فرهنگ ملي هميشه به يك سان و يك اندازه نيست. در هر ملتي به اقتضاي جريان تاريخ و حوادثي كه بر او گذشته است پاره اي از اين عناصر مجال ظهور و گسترش بيشتري يافته اند و پاره اي ديگر كه از اين تجلي مستقيم و خودنمايي ممنوع بوده اند از دريچه اي ديگر در صحنة حيات آن ملت ظاهر شده اند و به هر صورت وظيفة خود را در ساختمان فرهنگ ملي ادا كرده اند.
بنابراين همچنان كه جلوه هاي عناصر و اجزا فرهنگ ملي يكسان نيست، تاثير و سهم آنها در تكميل تمدن و تثبيت هويت يك ملت نيز به يك اندازه نمي تواند باشد. عنصري در اين مجموعه ارزش و اثرش بيشتر است كه در مضايق زمانه بار عناصر ديگر را به دوش كشيده و به آنها با همه دشواريها و موانع امكان تجلي و ادامة حيات داده و به عبارتي روشنتر عناصر ممنوع را نگهداري و حمايت كرده باشد.
در بعض ملتهاي جهان بار نگهداري از اجزا سازندة فرهنگ ملي _ به علل گوناگون _ بر دوش يك عنصرافتاده و اين جز بتدريج به صورت ركن استواري درآمده است كه همه جلوه هاي تمدن و مظاهر فرهنگ يك ملت را تحمل مي كند و در پناه حمايت و پرورش خود مي گيرد و از دستبرد حوادث محفوظشان مي دارد. چون پهلوان كوه پيكر قوي پنجه اي كه در هجوم بي امان دشمنان، سينه سپر كرده پاي مردي بر زمين فشرده و سرداران ارزنده اما زخمي قوم خود را در پناه خويش گرفته و از مهلكه رهانده است. چون بست مقدسي كه آزادگان را از زخم تازيانة استبداد و سنگسار تعصب عوام در پناه خويش امان داده است.
در اين حالت عنصر مقاوم به صورت ركن اصلي هويت و ظرف جامع فرهنگ ملي جلوه مي كند و زمينة مناسبي مي شود براي ظهور همة استعدادهاي قومي و پرورش همه جلوه هاي ذوقي و معنوي و فرهنگي؛ و به حكم طبيعت، گسترش و بالندگي آن به مرحله اي مي رسد كه ديگر اجزا و عناصر فرهنگ ملي را در خود گيرد و گزارشگر راستين جلوه هاي آنان باشد؛ به همان صورت كه امواج نگاه در چشم گوش و زبان بستگان جانشين شنيدنها و گفتنهاست.

در ايران ما پيش از هجوم عرب فرهنگ مشخص و معتبري وجود داشت با عناصر و اجزايي بسيار و گوناگون. تحول تازه و كوبنده _ مانند هر نيروي مهاجم غالبي _ مي خواست فرهنگ ملت مغلوب را درهم شكند و هويت او را متلاشي سازد، تا بتواند ملت را يكپارچه فروبلعد و مضمحل كند. كاري كه هر غالبي با مغلوب خويش مي كند و نتيجة تلاشش بستگي مسلمي دارد با نيروي مقاومت و به عبارتي روشنتر استحكام فرهنگ ملي در كشور شكست خورده.
در اين گيرودار جنگ و ستيز ملت ايران شكست مي خورد و در عرصه سياست و بر صفحة جغرافيا تسليم نيروي مهاجم مي شود، زيرا از سلطة روزافزون موبدان بر همة شوون زندگيش به تنگ آمده است و از نظام نامعقول طبقاتي نفرت دارد. اما هويت ملي خود را نمي بازد و بجان و دل پاسداريش مي كند، زيرا بدان دلبسته است. در نتيجه، كشور مفتوح شده است اما ملت مغلوب نيست. سمندروار از ميان شعلة حوادث سرمي كشد و پر و بالي مي تكاند و برپا مي ايستد، و به ترميم ويرانيها و دفاع از هويت خود مي پردازد: به زبان خود علاقمند است، آن را رها نمي كند، بلكه با تعديل و التقاطي تكميلش مي كند. آتش را مظهر روشني و پاكي مي داند، به شاه چراغ سلام مي برد. از موالي تراشان بني اميه بيزار است، نهضت شعوبي مي آفريند. فرهنگ ملي و زمينة ذهنيش با تعصب خشك سازگار نيست، علم عرفان اسلامي مي افرازد. جلوة مستقيم بسياري از مظاهر هنري و ذوقي به ذايقة بيمارگون سختگيران زمانه ناسازگار است و اين ناسازگاري در طبيعت عوام نيز رخنه كرده و پسند طبع آنان را يكباره ديگرگون نموده است، روح فرهنگ ملي چون حكيمي دل آگاه مي داند كه اين تغيير دايقة نتيجة نوعي بيماري است، مرضي كه سرانجامش مي تواند به تباهي ملت منتهي شود، بناچار داروي لازم اما ناپسند دايقة حاكمان زمانه را در كپسول شيرين و مطبوعي مي ريزد و به جماعت مي خوراند.

در دوران تاريك و تلخي كه منصب جويان ناخلف، حساب دين الهي و جهاني اسلام را با عصبيتهاي عربي درهم آميخته اند و به قصد خوشامد ابناي ابوسفيان و براي تحكيم امپراطوري بني عباس تيشه به ريشة مليت خود مي زنند و كاسه هاي داغتر از آش براي تملق تركان مهاجم به مسند رسيده كمر به نفي هويت ايراني خود بسته اند، و همة جهدشان اين است كه يعرب بن قحطان را در عرصة تاريخ بر تخت كيومرث و جمشيد بنشانند و همه پيوندهاي ملت ايران را با گذشتة افتخارآميز و تاريخ حميت انگيزش بگسلانند. در همچو دوراني مورخان متاسفانه ايراني نژادي پيدا مي شوند كه دانسته و ندانسته اجداد نام آور خود را با لقب تحقير آميز "گبركان" مظهر كفر و گمراهي پندارند، و فقيهاني كه تعظيم مراسم سنتي و ملي را از مقولة معاصي دانند و نه همين جشن سده و مهرگان را عملي بت پرستانه خوانند كه روشن كردن شمعي را در شب نوروز و پوشيدن رختي نو را در نخستين روز فروردين در رديف منهيات و مكروهات شرعي نهند، و واعظاني كه از بردن نام فريدون و كيقباد و كيخسرو پرهيز كنند تا مبادا مردم ايران به ياد عظمت ديرين خود افتند و در سلطة متراكم و ظلمت گستر اجانب رخنه اي ايجاد گردد.

در همچو حال و هوايي، شاهان و فرزانگان و پهلوانان ايران باستان را از اعماق فراموشي بيرون كشيدن و با شكوه و جلالي شايستة شانشان به ميان مردم بازآوردن و سرگذشت زندگيشان را نه همين نقل مجالس درباري و شب نشينيهاي اشرافي كه نقل محافل قهوه خانه اي و جشنهاي عشايري و ضيافتهاي عروسي كردن كاري در حد اعجاز است كه پهلواني چون شعر فارسي تعهدش را به گردن مي گيرد و با چنان توفيقي به انجامش مي رساند كه ماية اعجاب جهانيان مي شود.
قدرت سركوبگر بيگانگان مهاجم و سرسپردگان اجنبي خويشان با هزاران گرز و شمشير و تازيانه، ملت ايران را از ياد دوران باستاني و تذكار گذشته بر حذر داشته است. اما خون ايراني ممزوج با سياله شعر فارسي در عروق و شرايين مردم كوچه و بازار سيلان دارد. مردمي كه فارغ از عقاب حاكمان و عتاب متشرعان و بي نياز از هر دعوتنامه و مقدماتي جاندارترين صحنه هاي نمايشي و موثرترين فيلمهاي سينمايي را پيش چشم دارند، دست در دست فردوسي و همراه انبوه جمعيت از جور ضحاك رسته، قدم به بارگاه فريدون فرخ مي نهند تا پيروزيش را بر ماردوش جوان كش خونخوار و جلوسش را بر تخت پادشاهي شادباش گويند،
كه: اي شاه پيروز يزدان شناس
ستايش مر او را و زويست سپاس
ترا باد پيروزي از آسمان
مبادت بجز داد و نيكي گمان
و در يك چشم برهم زدن بي اعتنا به احكام متعصبان تاريك دلي كه زنان را زنداني حصار حرمسرا كرده اند، با سرعتي همتازمخيله شاعران از مجلس تاجگذاري فريدون به اقصي نقاط شرقي ايران زمين پر مي كشند تا در ساية حصار سپيددژ شاهد شجاعت شيرزني از هموطنان خود باشند، نهان كرده گيسو به زير زره، زده بر سر ترگ رومي گره، كمر بر ميان بادپايي به زير، كه اسب در ميدان مي تازد و راه بر سهراب مي بندد. مي روند تا با لبخند غروري تماشاگر نقش تعجبي شوند كه با ديدن موج گيسوان رها گشتة گردآفريد بر چهرة سهراب حيرت زده نشسته است و زمزمة زيرلبي اش را بشنوند، كه: عجبا! در كشوري كه چنين دختر آيد به آوردگاه،
سواران جنگي به زور نبرد
همانا به ابر اندر آرند گرد
كدامين ايراني است كه ازعظمت نياكان خويش و گذشتة شكوهمند وطن خود باخبر گردد و از اينكه هموطن بي خبري خود را مولاي فلان ديوخو اهرمن چهرة اموي ناميده، خون در سرش نجوشد.

مايليد با هم سري به بزم طرب پرويزي بزنيم و در چشمه سار نغمه هاي باربد و نكيسا صفاي روحي حاصل كنيم؟ مي گوييد در سراي خاص بار عام نيست؟ عجب از عقل شما، كسي كه با نظامي همراه است از اجلة خاصان است و بر هر مهمان به دعوت خوانده اي مقدم. بفرماييد و به تماشا خراميد:
به سرهنگان سلطاني حمايل
در و درگه شده زرين شمايل
ز هر سو ديلمي گردن به عيوق
فروهشته كله چون جعد منجوق
به دهليز سراپرده سپاهان
حبش را بسته دامن در سپاهان
سياهان حبش تركان چيني
چو شب با ماه كرده همنشيني
لبالب كرده ساقي جام چون نوش
پياپي كرده مطرب نغمه در گوش
نشسته باربد بربط گرفته
جهان را چون فلك در خط گرفته
نكيسا چنگ را خوش كرده آغاز
فكنده ارغنون را زخمه بر ساز
نوا بازي كنان در پردة تنگ
غزل گيسو كشان در دامن چنگ

مواليد ذوق و هنر مي خواهند با صدهزار جلوه بيرون خرامند و معرف تمدن و فرهنگ ملي باشند، اما سنگبار تعصب امان نمي دهد، فرزانگان ملت به يمن نبوغ طبيعي چتر اماني بر سر مي گيرند و به راه خود ادامه مي دهند، و به تعبيري تازه از راهي ديگر و به هياتي ديگر دور از سرزنش خار مغيلان به سوي كعبة مقصود روي مي نهند. نقاشي و مجسمه سازي را نظام غالب ممنوع كرده است و متوليان شريعت آن را نوعي بت تراشي و بت پرستي مي پندارند، ذوق زيباپرست ايراني كه تاب اينهمه خشكي و خشونت ندارد، از كشيدن تصوير صرف نظر مي كند اما به ساختن آن ادامه مي دهد. آن را در ظرف تازه و به صورت تازه اي به اهل ذوق و حال عرصه مي كند. در اين صحنه آرايي و صورت سازي نوع جديد نيازي به قلم مو و بوم نقاشي و رنگ و روغن نيست. روح ظريف و صورتگر ايراني تابلو نقاشي را در قالب كلمات مي ريزد و به نمايشگاه جهان مي فرستد، آنهم نه يك نسخه كه هزاران هزار.
در اين دو بيت تامل فرماييد، چه تصويري جاندارتر و زيباتر از اين در آثار نقاشان جهان سراغ داريد. تابلو زيباي سرمست آشفته گيسويي كه بمراتب از خود صاحب تصوير دل انگيزتر و دلرباتر است و با ساية لطيف ابهامي كه بر جزيياتش دامن كشيده ذهن صاحب ذوقان خيال پرداز اشارت شناس را آزاد مي گذارد تا لباس او را به هر رنگي كه مي پسندد انتخاب كند و اندازه هاي اندام لطيفش را به هر قالبي كه مي خواهد تجسم بخشد. تصوير جانداري است كه دست تعرض صورت شكنان از درهم شكستن و از هم پاشيدن كوتاه است. تصوير را تماشا كنيد:
زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست
پيرهن چاك و غزلخوان و صراحي در دست
آثار نقاشان ديگر ساكن است، حركت و جنبشي ندارد، اما تصويري كه طبع صورتگر حافظ در برابر چشم اهل هنر گسترده است در محدودة قالبي چوبين محصور و مقيد نيست، سيال و مواج است، حركت مي كند، راه مي رود، مي نشيند، مي خندد، و سخن مي گويد:
نرگسش عربده جوي و لبش افسون كنان
نيمه شب مست به بالين من آمد بنشست

محتسب بزم آرايي را منع كرده است و فرمان داده كه شرح عشق مگوييد و مشنويد. حتي چنگ و عود گيسو بريدة در آتش غضب سوخته، با توصية پنهان خوريد باده كه تعزير مي كنند، رندان تشنه لب را هشدار مي دهند. اگرچه باده فرح بخش و باد گلبيز است با تيزي محتسب و تازيانه هاي مستي پرانش خمارزدگان را حتي در پستوي هفتمين خانه ياراي لب تر كردني نيست تا چه رسد به مجلس بزم آراستن و خلايق را به تماشا خواندن. در حال و هوايي چنين كه از سقف مقرنس فلك سنگ فتنه مي بارد، نقاش صحنه ساز ديگري صحنة بديعي مي آفريند از مجلس حالي آنهم در او ج مستي و اين تصوير جاندار خيال انگيز را بي دريغ و بي پروا در كوي و برزن در مسجد و مجلس به نمايش مي گذارد، بي آنكه پنجة مدعي گريبانش را بگيرد و كارش را به حد و تعزير بكشاند. نقاشي را بنگريد:
" شمع را ديد ايستاده،
شاهد نشسته،
مي ريخته و قدح بشكسته،
قاضي در خواب مستي، بي خبر از ملك هستي".
اينها و صدها نمونة ديگر هر يك به نوبة خود در جهان صورتگري و نقاشي آثاري برجسته اند و مقامي والا دارند. اگر روزي قرار شود نمايشگاهي از بهترين تابلوهاي جهان ترتيب دهند ملت ايران در آن عرصة رقابت و در حضور داوران صاحب نظر تهيدست و شرمزده نخواهد بود؛ كه، مي تواند از هر گوشة ضميرش آثاري_ آنهم نه ده نه صد، هزارها_ بدين نمايشگاه جهاني عرضه دارد، و در فراخناي ميدان هنر هل ممن مبارز گويد و كوس لمن الملكي كوبد.
اين را مي گويند رشد بالنده اي كه حاصل اختناق و سركوب است و اينجاست كه زبان و ادبيات فارسي سينه سپر كرده و همه جلوه هاي ممنوعة صورتگري و صحنه پردازي را در پناه خود گرفته و با تعهدي دلسوزانه پرورش داده و به جهانيان عرضه كرده است.

محدوديتهاي زمانه ذوق ايراني را از اجراي نمايش و بازيگري در صحنة تآتر منع مي كند، اروپاي بيدار شدة زنجير تقيد شكسته به نمايش هنرمندانة درامها و تراژديهاي يوناني ادامه مي دهد و در جهان هنر از اين رهگذر كسب شهرت و افتخار مي كند. ذوق ايراني محدود و ممنوع شده، اما عاطل و باطل نمانده است. نمايشنامه را چنان جاندار و دلنشين عرضه مي كند كه ذهن هر خواننده اي مفتون صحنه ها و پرده هاي آن مي شود و چنان محو هنرنمايي بازيگران مي گردد كه بي اختيار در مصايب قهرمانان اشك غم مي بارد و با ديدن صحنه هاي نشاط انگيز به وجد و شوق مي آيد.
كدامين صحنة مجهز تآتر مي تواند منظره اي بدين وسعت و تاثير پيش چشم تماشاگر بگستراند. منظره اي از مرگ يك فرد و سقوط يك امپراطوري:
تن مرزبان ديد در خاك و خون
كلاه كياني شده سرنگون
بهار فريدون و گلزار جم
به باد خزان گشته تاراج غم
نسب نامة دولت كيقباد
ورق بر ورق هر سويي برده باد

بي ذوقان زمان اجازه نمي دهند هنرپيشه اي را بيارايند و به اصطلاح فرنگان گريم كنند و بر صحنه آرند، باكي نيست؛ اين آرايش را قلم صورتساز نمايشنامه نويس ايراني بتنهايي تكميل مي كند:
صحنة نمايش تجسم لحظه اي است كه پرويز مست مي و سر تاپا شور كام طلبي با غرور شاهي وداع گفته و به هواي وصال به قصر شيرين آمده است. شيرين او را پشت در گذاشته و خود بر لب بام آمده تا با چرب زباني لوندانه شاه مغرور هوسباز را دست بسر كند و بي آنكه آتش هيجان و شوقش را يكباره فرونشاند، به بهانة پاس آبرو عذرش را بخواهد.
اينجاست كه شخص نمايشنامه نويس علاوه بر كارگرداني وظيفة دقيق و ظريف صورتسازي را هم بر عهده مي گيرد و انصاف را بهتر از هر چهره آراي چابك پنجة ورزيده اي هنرپيشه را مي آرايد. شيرين را با چنان آرايش هوس انگيزي بر بام قصر مي آورد كه براي پرويز دل برگرفتن از جمالش با همه سركشيها و تحاشيها كار آساني نباشد. دختر زيباي ارمن، پوست سفيد روشني دارد. اندام سفيد در جامة سرخ دلرباتر است و اگر چند شاخ گيسويي هم روي گردن و سينة بلورين خود رها سازد جاذبة دلربايي قويتر خواهد شد. اين دلربايي وقتي به اوج خود مي رسد كه دسته اي از گيسوان بلند تابدار از پشت گردن و روي شانه و زير غبغب و بالاي سينه بگذرد و بر شانة ديگر افتد. رنگ زرد بر زمينه قرمز جلوة مطبوعي دارد، بايد از اين جادوي رنگها استفاده كرد و شيرن را هر چه زيباتر به صحنه آورد. اگر حمايلي از روي پيراهن ارغواني بگذرد اين منظور حاصل شده است. اهل نظر مي دانند كه زيبايي خيره كننده را نبايد يكباره و بي پرده عرضه كرد و به دلالت همين نكته حتي در رقاص خانه ها و كاباره هاي معروف جهان، آنجا كه نمايش اندام لخت زنان زيبا به عنوان مسكني براي پري زدگان قرن بيستم و افتادگان به جنون شهوت بكار است، زن را يكباره عريان به صحنه نمي آورند. زيباي خودنما با پوششي خيال انگيز قدم به صحنه مي گذارد. اين پوشش معمولا توري ظريف سياهي است تا از وراي سوراخهاي ريز بافت آن پست و بلنديهاي اندام زن زيباتر و خيال انگيزتر جلوه كند، سپس بتدريج گوشه هاي توري را رها مي كند تا اندك اندك اندام برهنه اش در چشم تماشاگران بنشيند. سرانجان با حركت لوندانه اي سراپا عريان شود.
بازيگر نمايشنامه ما، و به تعبيري دقيقتر صحنه آراي آن، بدين دقيقه ظريف قرنها پيش از اين آشنا بوده است و به دليل همين آشنايي صورت زيباي شيرين را پشت توري ظريف سياهي مخفي كرده است تا كنجكاوي و اشتياق تماشاگران را برانگيزد. صحنه را تماشا كنيم:
فرو پوشيد گلناري پرندي
بر او هر شاخ گيسو چون كمندي
كمندي حلقه وار افكنده بر دوش
ز هر حلقه جهاني حلقه در گوش
حمايل پيكري از زر كاني
كشيده بر پرندي ارغواني
سيه شعري چو زلف عنبر افشان
فرود آويخت بر ماه درخشان

در صحنه اي ديگر شيرين و پرويز خلوت كرده اند. پرويز يك پارچه التهاب هوس است و شور خواستن. مرد شكيب و خويشتنداري نيست. مي خواهد از دختر زيباي ارمن كام دل بگيرد. اما شيرين در اوج عاشقي مصلحت انديش است، به مآل كار خويش مي نگرد. عمه باهوش كارافتاده اش به او درس خويشتنداري داده است كه چگونه از تسليم تحاشي كند، بي آنكه عاشق ملتهب را يكباره سرد و سرخورده سازد. هشدارش داده است كه:
گر اين صاحب قران دلداده تست
شكاري بس شگرف افتاده تست
وليكن گرچه بيني ناشكيبش
نبينم گوش داري بر فريبش
نبايد كز سر شيرين زباني
خورد حلواي شيرين رايگاني
فروماند ترا آلوده خويش
هواي ديگري گيرد فراپيش
چنان زي با رخ خورشيد نورش
كه پيش از نان نيفتي در تنورش
و شيرين اين وصيت را به گوش جان شنيده است و در بزنگاه داستان وقتي كه پرويز بيتابانه كام دل مي طلبد، رندانه خود را عقب مي كشد و از دسترس عاشق به هيجان آمده فاصله مي گيرد، اما براي گرم نگه داشتن تنور هوس و از آن مهمتر تيزتر كردن آتش اشتياق پرويز همه زيباييهاي خداداده را و همه فنون دلرباييهاي زنانه را به خدمت مي گيرد، اخم مي كند و ابرو درهم مي كشد، اما نگاه بظاهر غضب آلود خود را با كرشمه لوندانه محبتي مي آميزد. با تحاشي و انكاري او را از پيش روي منع مي كند، اما اين منع هوس خيز را با لحني ادا مي كند كه از هر تمنايي دعوت آميزتر باشد. گوشه روسري را روي صورت مي كشد تا بيانگر شرم و منعش باشد، اما با همين حركت گردن سپيد و بناگوش سيمگون خود را در معرض نگاه او مي گذارد كه مبادا آتش تمنايش فرو كش كند. به عنوان قهر و عتاب روي خود را برمي گرداند، اما اين حركت سر را با چنان موزوني و لطفي انجام مي دهد كه موج گيسوان بلند تابدارش جلب نظر كند و طرف بداند كه پشت و روي سكه يكسان است.
راستي كدامين هنرپيشه ماهري اين صحنه را بدين دل انگيزي مي تواند مجسم كند:كمان ابرويش گر شد گره گير
كرشمه بر هدف مي راند چون تير
نمك در خنده كاين لب را مكن ريش
به هر لفظ مكن در، صد بكن بيش
قصب بر رخ كه گر نوشم نهان است
بناگوشم به خرده در ميان است
چو سر پيچيد، گيسو مجلس آراست
چو رخ گرداند، گردن عذر آن خواست
اين هم از مواردي است كه ادبيات فارسي نه تنها بار نمايش نويسي را بر دوش تواناي خود گرفته كه وظايف كارگردان وهنرپيشه و صورتساز نمايش را هم تعهد كرده است و بخوبي از عهده برآمده.

تعصب خشك شريعتمداران زمانه با موسيقي به جنگ برخاست. قشري مشرباني كه خنده و شادي را معصيتي شيطاني پنداشتند، به عنوان مدعيان و مفتشان ذوق و سليقه مردم، نه همين نامه تعزيت دختر رز نوشتند و گيسوي چنگ بريدند؛ كه با شمشير تكفير و چماق تعذير به جان خلايق افتادند. اگر از خانه اي غلغل سازي به گوش رسيد، سقف سراي را بر فرق صاحبش خراب كردند، و اگر پنجه شيرينكاري به نوازش تار گيسوي تاري جنبيد ناخنش را كشيدند. در اين غوغاي احتساب و تعزير، اين ادبيات فارسي بود كه به همه شيوه هاي گوناگون و در جلوه هاي رنگارنگ، مشعل وزن و آهنگ و نغمه و ترانه را روشن نگهداشت؛ با ثبت مشخصات پرده ها و آهنگ ها، به پاسداري از هنر متعالي و ميراث ذوق نياكان صاحبدلمان پرداخت؛ لذت درك آهنگ و موسيقي را در كام جان مردم اين سرزمين چكانيد و همگان را، به نسبت فهم و ذوقشان، از اي آب حيات جانپرور چشانيد؛ هر كس را به شيوه اي و در جامي خاص: عارف را با نغمه هاي خوش و پر تنوع ديوان شمس با گوشه هاي موسيقي ايراني آشنا كرد و عامي را با نوحه هاي سينه زني و مراثي خوش آهنگ به ترنم كشاند.
گاهي با آهنگي ضربي و پر نشاط خلقي را به بشكن زدن دعوت كرد كه:
خوش مي رود اين پسر كه برخاست
سروي است چنين كه مي رود راست
و گاهي ضربه ها را قوي تر و تندتر كرد كه:
دوش بگو باده كجا خورده اي
مست شدي باده چرا خورده اي
و گاهي با استفاده از هجاي بلند، موسيقي عارفانه نرم تامل انگيزي در گوش جان مردم ريخت كه:
بشنو اين ني چون شكايت مي كند
از جداييها حكايت مي كند
و گاهي صداي زنگ شتران و حركت سنگين كاروان را مجسم كرد كه:
اي ساربان منزل مكن جز در ديار يار من
تا يك زمان زاري كنم بر ربع و اطلال و دمن
و گاهي شكوه غرش امواج را در قالب موزون نغمه ريخت كه:
از كوه برشدند خروشان سحابها
غلطان شدند از بر البرز آبها
اين هم رسالتي ديگر كه گردش روزگار و اقتضاي اعصار بر دوش شعر و ادبيات ما نهاده است.


از چند ستون درهم شكسته تخت جمشيد بگذريم چه بناي با عظمتي معرف گذشته ماست؟ اهرام سر به فلك كشيده داريم؟ مومياييها و كتيبه هاي متعدد باقي مانده است؟معابد چند هزار ساله اي بر سر پاست؟ از ايوان پر عظمت كسري جز طاق و رواق درهم شكسته چه مانده است؟ آيا براي تحريك غرور ملي يك ايراني مشاهده طاق ويرانه خسرو موثرتر است يا مطالعه قصيده خاقاني؟ با اينهمه تبليغاتي كه در سالهاي اخير براي تزيين و تماشاي تخت جمشيد كرديم هنوز مثنوي آتش اسكندر هزار برابر ستونهاي از پا درآمده آن بناي كهن محرك احساسات ايرانيان است. از تخت طاقديس و دربار پر تجمل پرويز بر سطح خاك اثري باقي نيست كه بتوانيم كودكان ايراني را به تماشايش ببريم. بر آب شده يكسر، با خاك شده يكسان. اما اجزا درخشان و چشمگير آن شكوه و عظمت در دل محكم ترين جعبه آينه ها و زير نور قويترين نورافكنها در موزه ذهن ايراني موجود است و صاحب نظران با خواندن ابيات بلندي كه نظامي گنجوي سروده است عظمت بارگاه پرويز را بمعاينه در مي يابند.

مصريان جواهرات خيره كننده فراعنه و نقاب زرين انخامون را از اعماق خاك برآورده و در موزه ملي خود به تماشا نهاده اند، مشتي از خروار و در چارديواري به هر حال محدودي. اما ادبيات فارسي شكوه ديرينه وطن ما را بر سر چاربازار جهان به معرض تماشا و تحسين ايراني و بيگانه گذاشته است.
اين هم يكي از مواردي است كه شعر فارسي و ادبيات فارسي در ايجاد غيرت ملي و دلبستگي به مآثر نياكانمان و درك عظمت تاريخي اين سرزمين و اين فرهنگ جانشين كاخهاي سر به فلك رسانده و سقف و ستونهاي بر هم انباشته است.
مزاج عمومي عصر ما با گردن كلفت و بازوان قوي ميانه چنداني ندارد. نسل جوان از خواندن حديث كهن گشته جباران و جهانگشايان رميده و ملول اند، و پس از ششصد سال با ذوق مجسم ايراني همصدايند كه: ما قصه سكندر و دارا نخوانده ايم. فرزانگان روزگار ما يك شاخ موي به سپيدي نگراييده بوعلي سينا را به هزاران چنگيز و نادر و اسكند ر عوض نمي كنند و ظاهرا در قرنهاي آينده نيز روال سليقه خلايق بيش و كم در همين جهت خواهد بود. در جهان قرن بيستم و احتمالا بعد از آن هم ملتي مي تواند به خود ببالد و حرمت جهانيان را معطوف به خود كند كه سابقه درخشان فكري و فرهنگيش بر ديگران بچربد.

در اين ميدان مسابقه ما ايرانيان تهيدست و بي سلاح نيستيم. جلوه هاي لطيف عرفان ايراني معرف ذوق فاخر و طبع شريف و مراتب انسانيت ماست. انزواي پر جبروت عرش را برهم زدن و خداي تعالي، اين جان عالم هستي و نور سماوات و ارض، را از چله خانه عزلت بيرون كشاندن و در دل خلايق نشاندن، نبوغ بسيار مي خواهد و شكوه بسيار دارد. هنري است كه به عنوان اعجاز طبع بلند يك ملت مي توان بر سر دستش گرفت و به بازار جهانش آورد. ديد عارفانه ايراني در مورد فلسفه خلقت، نظام عالم هستي، ارتباط خلق و خالق پديده ساده و كم اهميتي نيست كه جهان امروز و از آن بالاتر جهان فردا بتواند بدان بي اعتنا بماند.

اين سرمايه عظيم و افتخارانگيز در چه ظرافتي و كدامين خزانه اي نگهداري و به جهان بشريت عرضه شده است؟ مبلغ اين جلوه هاي نبوغ بشري جز شاعران ما بوده اند؟ و خزينه اي جز گنجينه ادبيات فارسي براي اين گوهر ارزنده مي شناسيد؟

قبول كرديد كه ادبيات فارسي ركن قويم مليت ما، و فراخناي فارسي جلوه گاه باشكوه سنن و تاريخ و تمدن و به عبارتي جامع فرهنگ ملي ماست؟ يا باز هم شاهد بياورم و بگويم اگر شاهنامه فردوسي نبود ايراني قرنها شجره نسب خود را گم كرده بود. بگويم اگر جرقه هاي ذهن سرشار و پر تلاطم سنايي و عطار و مولوي نبود ظلمات گمنامي و فراموشي چنان بلايي بر سر ما مي آورد كه در جوار همسايگان هم ناشناخته بوديم. بگويم اگر زبان نافذ و افكار شريف سعدي و حافظ نبود، ما ايرانيان در شبه قاره ششصد ميليوني هند همان وضعي را داشتيم كه بعض نودولتان روزگار دارند، كه دلارهاي نفت آورده را مي پاشند و تمسخر و نفرت مي دروند. بگويم اگر خيام نبود اروپاييان ما را و فلان بدوي بيابان گرد را در يك كفه مي نهادند.

ادبيات فارسي رشته ظريف اما محكمي است كه فرهنگ ملي ما را چون عقد نفيس گرانبهايي بر گردن جهانيان افكنده است. اگر ادبيات فارسي را از ايراني بگيرند هويت ملي او را درهم كوفته اند. اگر به هر صورت و به هر بهانه اي رابطه جوان ايراني را از فرهنگ فارسي قطع كنند تيشه خيانتي بر ريشه هستي معنوي او فروآورده اند. زبان و ادبيات فارسي و به ويژه شعر فارسي عنصر اصلي و فصل مقوم فرهنگ ملي ماست، سند هويت ماست، ظرف جامعي است كه همه جلوه هاي ذوقي و هنري و سوابق افتخارانگيز ملت ما را در خود حفظ و به جهانيان منتقل كرده است. اگر آن را بشكنيم خود را شكسته ايم. ارتباط معقول و مداوم با گذشته مايه استحكام پيوندهاي امروزين ملت است و هر آسيبي بدين پيوستگي برسد، موجب گسستن علائق ملي است؛ و جهان امروز با همه دعويها هنوز به مرحله اي نرسيده است كه به پاسداري پيوندهاي ملي نيازي نداشته باشيم.

ملتي كه با گذشته خويش قطع ارتباط و تفاهم كند، ملتي كه علائق معنوي خود را از دست بدهد، ديگر انگيزه اي براي مقاومت و دفاع نخواهد داشت. همچو ملتي لقمه چرب سهل التناولي است در كام جهانخوارگان شرق و غرب. آخر پول و نان را زير هر آسماني مي توان به دست آورد.

زبان و ادبيات فارسي همان رستمي است كه يكتنه و مردانه بيش از هزار سال از همه جلوه هاي فكري ايرانيان حمايت و نگهداري كرده است. در جهان آشفته اي كه ابرقدرتان نابودي ديگران را ضامن استمرار قدرت و سلطه خويش مي دانند، چه عجب اگر از هر كرانه به قصد سينه اين پهلوان تير بلايي روانه كرده باشند، باشد كه زان ميانه يكي كارگر شود.

هیچ نظری موجود نیست: