۱۳۸۶ بهمن ۱۵, دوشنبه


هيچ پيش آمده كز هستي دلگير شوي ؟

هيچ پيش آمده كز جان و جهان سير شوي ؟

هيچ داني چه گرانبار غميست

كز پس عمري با سعي و عمل خو كردن

فارغ از سير فلك رو به زمين آوردن

وانگهي اين سيه كار هوس باز سراپا نيرنگ

بزند چرخي و بازيچه ي تقدير شوي ؟

***
هيچ مي دانستي چه غم جانكاهي ست

نوز بر نامده از چاله فتاندن در چاه

نوز نگشوده ز افسانه و افسون

گرهي با دو صد بند گران بسته ي تزوير شوي ؟

***
هيچ ديده ستي در پهنه ي گيتي

جايي كاندرو نسل جوان

از پس عمري شور و طلب و جوش و خروش

خسته از بار ملالي كه گرفته ست به دوش

مشت خود بر دهنت كوبد و آشوبد

اگر بشنود از تو دعايي كه

برو پير شوي

***
هيچ باور داري

زير اين برشده ي دودوش زنگاري

سرزميني ست عجيب

همه چيزش وارون

كاندرو مرگ به از زندگي است

شرف انسان در بندگي است

ديدة گريان خوب است و لب خندان بد

موهبتهاي خدا فقر و نياز و مرض است

كه كني عصيان روزي دو اگر سير شوي ؟
***
هيچ پنداشتي اي بسته به آينده اميد

عاشق صبح سپيد

اي به سوداي طلوع سحري جسته ز جا

راه پيماي جهان فردا

كز پس عمري سعي و عمل و شوق و اميد

زير آوار شب تيره زمينگير شوي ؟

واندر اين دامگه جهل و جنون رزق و ريا

به گناهي كه چرا دم زدي از چون و چرا

هدف ناوك مردافكن تكفير شوي ؟

هيچ پيش آمده كز هستي دلگير شوي ؟

هيچ پيش آمده كز جان و جهان سير شوي ؟

علي اكبر سعيدي سيرجاني
تهران هزار و سيصد و شصت و پنج

هیچ نظری موجود نیست: