
هيچ پيش آمده كز هستي دلگير شوي ؟
هيچ پيش آمده كز جان و جهان سير شوي ؟
هيچ داني چه گرانبار غميست
كز پس عمري با سعي و عمل خو كردن
فارغ از سير فلك رو به زمين آوردن
وانگهي اين سيه كار هوس باز سراپا نيرنگ
بزند چرخي و بازيچه ي تقدير شوي ؟
***
هيچ مي دانستي چه غم جانكاهي ست
نوز بر نامده از چاله فتاندن در چاه
نوز نگشوده ز افسانه و افسون
گرهي با دو صد بند گران بسته ي تزوير شوي ؟
***
هيچ ديده ستي در پهنه ي گيتي
جايي كاندرو نسل جوان
از پس عمري شور و طلب و جوش و خروش
خسته از بار ملالي كه گرفته ست به دوش
مشت خود بر دهنت كوبد و آشوبد
اگر بشنود از تو دعايي كه
برو پير شوي
***
هيچ باور داري
زير اين برشده ي دودوش زنگاري
سرزميني ست عجيب
همه چيزش وارون
كاندرو مرگ به از زندگي است
شرف انسان در بندگي است
ديدة گريان خوب است و لب خندان بد
موهبتهاي خدا فقر و نياز و مرض است
كه كني عصيان روزي دو اگر سير شوي ؟
***
هيچ پنداشتي اي بسته به آينده اميد
عاشق صبح سپيد
اي به سوداي طلوع سحري جسته ز جا
راه پيماي جهان فردا
كز پس عمري سعي و عمل و شوق و اميد
زير آوار شب تيره زمينگير شوي ؟
واندر اين دامگه جهل و جنون رزق و ريا
به گناهي كه چرا دم زدي از چون و چرا
هدف ناوك مردافكن تكفير شوي ؟
هيچ پيش آمده كز هستي دلگير شوي ؟
هيچ پيش آمده كز جان و جهان سير شوي ؟
علي اكبر سعيدي سيرجاني
تهران هزار و سيصد و شصت و پنج
علي اكبر سعيدي سيرجاني
تهران هزار و سيصد و شصت و پنج
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر