11 سپتامبر: ریشه ها و باز اندیشی ها
11 سپتامبر:ریشه ها و باز اندیشی ها
*بنیاد گرائی اسلامی، واکنش قهرآمیز مسلمانان افراطی در مقابله بـا نفوذ فرهنگ و ارزش هـای غربی است.
* بنیادگرائی اسلامی - بصورت جنبشی تمام خواه و ایدئولوژیک - چه در حوزهء عمل و چه درحوزهء عقـاید، شبـاهت های فراوانی با توتالیتاریسم و خصوصاً فاشیسم دارد
نخستین گامها همواره طنینی پایدار می یابند!
امروزه واژهء بنیادگرائی اسلامی در ذهن، تصویری است هولناك از جهالت و تعصب مذهبی، ایمان كور و نفرت آمیخته به تهاجم خشونت بار علیه هر آنچه «غیرخودی» و خارج از حیطهء اخلاق و ارزش های اسلامی است.
شاید برای جهان، 11 سپتامبر و برای ما انقلاب اسلامی، اجتناب ناپذیر می نمود تا به عمق ویرانگری و تخریب بنیادگرائی اسلامی پی بریم. اما در آستانه انقلاب 57، علی میرفطروس از انگشت شمار روشنفكرانی بود كه نسبت به ظهور این پدیدهء ویرانساز هشدار داد. وی در موج فزایندهء اسلامگرائی در انقلاب 57 كوشش علمی و تحقیقی خود را بر كانون اصلی خطر، نشانه رفت و توجهء خود را روی پایه های فكری و آرمان های سیاسی ـ اجتماعی رهبران مذهبی انقلاب متمركز ساخت. علی میرفطروس در پیگیری این خط فكری به الگوهای آن در صدر اسلام رسید و تلاش نمود تا این همانندی ها را در آثار مختلف خویش (بویژه «اسلام شناسی» و «ملاحظاتی در بارهء تاریخ ایران») نمودار سازد.
اسلام شناسی (كه میرفطروس خود، آنرا «كتاب كوچك اسلام شناسی» می نامد) از جمله گام های نخست و بزرگی بود در مسیر تقدّس زدائی و عیان نمودن چهرهء واقعی حكومت های صدر اسلام كه تاریخی سرشار از جنگها، خشونت ها، خونریزی ها و بی عدالتی ها دارند.
امروزه فضای فكری و روشنفكری ما، سرشار از تلاش های ارزشمندی در بررسی و نقد گذشته است و آثار ارزشمندی در بازشناسی اسلام نگاشته می شوند، اما طنین نخستین گام های علی میرفطروس همواره در حافظهء تاریخی جامعهء ما، پایدار خواهد ماند.
نشریهء تلاش تلاش ـ آقای میرفطروس! 11 سپتامبر، به قیمت جان هزاران انسان تمام شد. هر چند دست بنیادگرایان اسلامی در این واقعه آشكار است، اما بر سر ِ دلائل و ریشه های آن موضعی یگانه وجود ندارد. نشریهء تلاش با توجه به اینكه از مدت ها پیش تصمیم داشت شمارهء سپتامبر خود را به واقعهء 11 سپتامبر، ریشه ها و پیامدهای آن و بویژه در مورد ایران اختصاص دهد، با توجه به آشنائی با دیدگاه های شما در مورد اسلام گرائی، نقش روشنفكران مذهبی در تحولات ایران و بنیادگرائی اسلامی نمی توانست از نظرات شما در مورد ریشه های فكری حوادثی نظیر 11 سپتامبر صرف نظر نماید. لذا باز هم ما با پرسش هائی نزد شما آمدیم. جهان هنوز در توضیح ریشه ها و دلایل ترور 11 سپتامبر، حیران و فاقد زبان مشتركی است. عده ای بر این نظرند كه این، واكنشی است در برابر تحمیل یكجانبه و عجولانهء ارزش های دمكراتیك جوامع غربی به جوامع اسلامی. برخی از «ستیز فرهنگ ها» سخن می گویند و اقدامات خشونت باری نظیر این ترورها را نیز حاصل خشم و دشمنی و بعضاً بغض و كین نسبت به ثروت و قدرت و فرهنگ مدرن در جهان اسلام و بویژه در میان عرب ها می دانند و عده ای دیگر عملیات تروریستی 11 سپتامبر را ناشی از ناسازگاری، حقارت و احساس یأس ِ انسان هائی می دانند كه در اثر مواجهه با دگرگونی های پرشتاب و بنیادین در راستای مدرنیزاسیون، شاهدند كه چگونه ارزش ها و ُسـنّت های مقدّس شان بی اعتبار می شوند و روند میرائی و زوال را می پیمایند. از نظر شما ریشهء این كنش های فاجعه بار را در كجا باید جُست؟
میرفطروس ـ بنیادگرائی اسلامی را می توان واكنش قهرآمیز مسلمانان افراطی در مقابله با نفوذ فرهنگ و ارزش های غرب دانست. در واقع با حضور و سلطهء استعماری انگلیس و فرانسه (و بعداً آمریكا) در كشورهای عربی، جوامع اسلامی خود را مورد هجوم «اروپای استكباری و مسیحی» احساس كردند، اروپائی كه بنظر این مسلمانان، در حال تدارك حملات ویرانگری علیه ارزش های دینی و فرهنگی شان بوده است. با چنین حس و حالتی، جوامع اسلامی خود را مانند قربانیان مظلومی می دیدند، قربانیان مظلومی كه در یك حالت مرگ و زندگی، خود را «برحق» می دانستند تا در برابر هجوم ارزش های غربی ایستادگی كنند.
بنیادگرائی اسلامی، اساساً یك ایدئولوژی جهان سومی است و بهمین جهت در كشورهای دموكراتیك و پیشرفته و صنعتی، پایگاهی ندارد. این ایدئولوژی از آغاز قرن بیستم و همزمان با حضور روزافزون کشورهای استعماری غرب در كشورهای مسلمان آشكار شد كه در مصر و سوریه بصورت گروه «اخوان المسلمین» و در ایران بصورت گروه «فدائیان اسلام» ظاهر گردید. پیدایش دولت اسرائیل در سرزمین های اشغال شدهء فلسطین و خصوصاً شكست حقارت بار اعراب از اسرائیل (در جنگ شش روزهء 1967 و اكتبر 1973) و حمایت بیدریغ دولت های غربی از اسرائیل، به كینه و نفرت جوامع اسلامی نسبت به «غرب» ُبعد دیگری داد و با توجه به نفرت تاریخی مسلمانان نسبت به یهودیان ـ كه از زمان پیغمبر اسلام آغاز شده و در سراسر سوره های قرآن نیز آشكار است(1). این مسائل، به «جهاد» مسلمانان علیه «غرب استكباری» و «اسرائیل غاصب» مشروعیّت دینی و سیاسی داد.
تفسیر واقعهء 11 سپتامبر بعنوان «برخورد» یا «جنگ تمدن ها» (كه در نظرات پروفسور ساموئل هانتینگتونSamuel Huntington ارائه شده) شاید اغراق آمیز باشد چرا كه ابتدا باید وجود چیزی بنام «تمدن اسلامی» را احراز كرد تا سپس به علل جنگ و برخورد آن با تمدن غربی پرداخت ... «تمدّن اسلامی - اساساً ـ یك مسئله «تاریخی» است و مانند بسیاری از پدیده های تاریخی اینك تنها در افسانه های تاریخی می تواند وجود داشته باشد، بعبارت دیگر: تمدن اسلامی، قرن ها است كه مرده است و مردگان، امكان گفتگو ندارند!
بنظر من، ریشهء واقعهء 11 سپتامبر را باید در تعالیم اسلام جستجو كرد. این، مسئله ای است كه متأسفانه در تحلیل های مربوط به واقعهء 11 سپتامبر توجهی به آن نشده است. ببینید! قرآن كتابی است كه كلمهء «قتال» (كشتن) و اشتقاقات این كلمه، در آن فراوان تكرار شده است بطوری كه می توان آنرا «مانیفست خشونت» نامید. از طرف دیگر: در تاریخ ادیان، پیغمبر اسلام به «پیغمبر مسلّح» مشهور است، پیغمبری كه بقول دکتر علی شریعتی: برای پیشبرد عقایدش می گفت: «یا از سرِ ِ راهِ من كنار بروید! و یا نابود می شوید!».
فلسفهء سیاسی حضرت محمد در این جملهء معروف او خلاصه شده كه می گفت:«من آمده ام كه دِرو كنم نه بكارم! بهشت، در زیر ِ سایهء شمشیر ِعربان است».
در تاریخ ادیان بزرگ جهان، هیچ دینی را نمی توان یافت كه مثل اسلام برای پیشبرد تعالیم و اندیشه هایش، اینهمه به تهدید و قتل و ارعاب متوسل شده باشد. در واقع، تاریخ رشد و گسترش اسلام را نمی توان فهمید مگر اینكه ابتداء خصلت خشن، تند و مهاجم آنرا بشناسیم.
مسئله دیگر، مفهوم «شهادت»، در اسلام است كه نوعی حقانیّت دینی و تاریخی به «شهید» می دهد كه طی آن، اگر چه فرد (شهید) از زندگی دُنیوی دست می شوید، اما با شهادت خویش به «لقاالله» نائل می گردد و در «آن دنیا» جاوید می مانَد. این چنین است كه بقول دكتر شریعتی: «شهید، قلب تاریخ است» یا بقول مرتضی مطهری: «شهید، شمع تاریخ است» ... اعتقاد به «شهادت»، از خودبیگانگی فرد را دامن می زند و در ارتكاب عمل باعث نوعی «بی حسی اخلاقی» می گردد كه طی آن، هر عمل و جنایتی «مشروع» می شود، اعتقادی كه بی باكی، جسارت و دلیری مجاهدان اسلامی را برمی انگیزد و معمولاً باعث «پیروزی حق بر باطل» می گردد. فاجعه 11 سپتامبر، بارزترین نمونهء این اعتقاد و «پیروزی» است!
بنیادگرای اسلامی - بصورت جنبشی تمام خواه و ایدئولوژیك - چه در حوزهء عمل و چه در حوزهء عقاید، شباهت های فراوانی با توتالیتاریسم و خصوصاً فاشیسم دارد. (نگاه كنید به: ملاحظاتی در تاریخ ایران، علی میرفطروس، چاپ چهارم، بخش سوم).
تلاش: حتماً خاطرتان هست كه در گفتگو با تلاش (شمارهء 4) در پاسخ به پرسشی در خصوص گفتگوی تمدن ها گفتید: «من اصلاً به چیزی بعنوان «تمدّن اسلامی» معتقد نیستم، همچنانكه تمدّن مسیحی، علوم اسلامی و اقتصاد اسلامی هم بنظرم نادرست می باشند». آیا می توان گفت گروه های بنیادگرای اسلامی كه وظیفهء خود را دفاع از «فرهنگ و هویّت اسلامی» ـ حتّی به قیمت تهاجم و خشونت علیه حاملان فرهنگ مدرن ـ می دانند در اصل، بازتاب و نتیجهء تلاش های روشنفكران اسلامی است كه دهه هاست سعی می كنند مشخّصه های یك تمّدن خیالی را در مقابله با تمّدن مدرن ترسیم نمایند؟
میرفطروس: بنیادگرائی اسلامی ابتداء خصلتی «روشنفكرانه» و غیرتوده ای داشت و حضور آن، بیشتر در محافل روشنفكری و دانشگاهی احساس می شد، اما چندان نمی توان آنرا «بازتاب و نتیجهء تلاش های روشنفكران اسلامی» دانست، بلكه - بتدریج - یعنی با رشد ناموزون و شتابان مناسبات سرمایه داری و ورود ارزش های غربی به جوامع اسلامی، و سیل مهاجرت روستائیان از دهات به حاشیهء شهرهای بزرگ، این بنیادگرائی از حالت گروهی و «روشنفكری» به جنبشی گسترده و مردمی بدل گردید. جنبش های اسلامی اگرچه در شهرهای بزرگ ظاهر شدند و «جنبش شهری» بشمار می آیند، اما از نظر اندیشه و ایدئولوژی، حامل اندیشه ها و ارزش های قبیله ای و پیش سرمایه داری هستند. در این ایدئولوژی، «حكومت صدر اسلام» چنان «ایده آلیزه» گردیده كه در باورِ ِ توده های مسلمان، دوران حضرت محمد و 4 خلیفه «راشدین»، دوران اوج آزادی، عدالت اجتماعی، برابری و برادری بشمار می آید!.
مشخّصه های این «تمّدن خیالی»، روان ِ آسیب دیده و روح تحقیر شدهء مسلمانان را تسكین می داد: فریب بزرگی كه انعكاسات فكری آن به جامعهء ما نیز كشیده شد بطوری كه مثلاً بعضی از روشنفكران ملّی – مذهبی ِ ما (مانند دكتر شریعتی) انتشار كتاب «سیر تحوّل تدریجی قرآن» (نوشتهء مهندس مهدی بازرگان) را «كشفی همسنگ ِ كشف اسحق نیوتن» دانستند!!!
تلاش: به «روشنفكران ملّی- مذهبی» اشاره كرده اید، این كلمهء روشنفكران ملّی ـ مذهبی واقعاً چقدر می تواند درست باشد؟
میرفطروس: كاربرد اصطلاح «ملّی - مذهبی» هم مانند بسیاری از كلمات و اصطلاحات سیاسی دیگر (مثل محافظه كار، میانه رو، اصلاح طلب و غیره) دارای ابهام، اشتباه و آشفتگی است. این كلمهء «ملّی- مذهبی» نشانهء همان التقاط فكری و فلسفی روشنفكران ما از انقلاب مشروطیت تاكنون است. به زعم این دسته از روشنفكران، هویّت ملّی ِ ما بر دو پایهء ایرانیّت و اسلامیّت استوار است. خوب! اولین اشكال این «تعریف» اینست كه: پس آن میلیون ها ایرانی ِ زرتشتی، ارمنی، كلیمی و آسوری و غیره در كجای این «هویّت ملّی» جای دارند؟ (می دانیم كه مثلاً در طول قرن های سلطهء اسلام، زرتشتی ها در حفظ آئین ها و عقاید ملّی ما نقش اساسی داشته اند).
از این گذشته، اسلام با اعتقاد به «اُمـّت» - اساساً - با هرگونه «ملیـّت» و ملی گرائی مخالف است بهمین جهت است كه بسیاری از كشورهای متمّدن (مانند مصر و سوریه) با پذیرش اسلام، در اُمـّت اسلامی، منحل و مضمحل شده اند. در این میان فقط ما - ایرانیان - بودیم كه با اسلام به گونه ای خاص و شاید هم رندانه و هنرمندانه برخورد كرده ایم، یعنی بجای آنكه در تمامیـّت اسلام، ذوب شویم، برخوردی خاص و ایرانی با آن داشته ایم، بعبارت دیگر، در طول تاریخ ایران بعد از اسلام، هویت ملّی ِ ما از طریق زبان فارسی و آئین هائی مانند نوروز و مهرگان و جشن سده و غیره تداوم یافت و اسلام (با همهء فرقه های متعدّد و مخالف و مختلفش) در واقع «تابع» این روند تاریخی بوده است، با توجه به اینكه در طول تاریخ ایران بعد از اسلام، علمای اسلامی ما بیشتر «عرب زده» بودند و 90 درصد آثار و تألیفات این «حضرات» به زبان عربی نوشته شده، هویّت ملّی ِ ما جز در زبان فارسی، شعر و عرفان و حماسهء ما پایگاه و پناهگاهی نداشت از این طریق بود كه حس ملّی ِ ما از گذشته به آینده تداوم یافت. شما این مسئله را در هیچیك از كشورها و ملت های مسلمان دیگر نمی توانید ببینید.
واقعاً این چه «تمدن اسلامی» است كه از خودش حتّی یك صفحه كتاب نداشت، بزرگترین هنرمندان و نویسندگان و مورّخین و متفكرانش، ایرانی هستند و حتّی دستور زبان و صرف و نحو این «تمدن اسلامی» را یك نفر ایرانی اندیشمند - بنام سیبویه نحوی- تهیه و تدوین كرده است... در این سال های حكومت اسلامی در ایران، اسلام و روشنفكران ملّی –مذهبی ِ ما - در یك موقعیّت استثنائی - تمام بضاعت و توان فكری، فلسفی و سیاسی خویش را «عرضه» كرده اند كه نتیجه اش: این شكست و شرمساری بزرگ است كه روی دست ملت ما باقی گذاشته اند، این شكست و شرمساری ـ یك بار دیگر- این حقیقت را ثابت می كند كه: جامعهء ما تا زمانی كه از این صحرای كربلای احساس و اندیشه، از این فلكلور عزا و مرثیه و زاری، از این «دینخونی» و بردگی روحی و از این ُدور ِباطل ایدئولوژی اسلام سیاسی بیرون نیاید، نخواهد توانست جایگاه شایستهء خود را در جهان شتابان و پیشرفتهء امروز، بدست آورد. برای نمونه نگاه كنید به دو كشور هند و پاكستان بعد از استقلال: یكی با تكیه بر یك سیاست غیردینی، به یكی از بزرگترین دموكراسی های جهان بدل شد، اما دیگری (پاكستان) با تكیه بر اسلام و اسلامیّت به نمونه ای از استبداد سیاسی، فقر، عقب ماندگی و بنیادگرائی اسلامی... این فرهنگ عزا و شهادت و عاشورا، قرن هاست كه انسان ایرانی را دچار «ازخود بیگانگی» و عدم تعادل كرده است. انسانی كه بجای «سر»، همواره با «دل»ش می اندیشد. انسانی كه همیشه «آینده» را در نابودی «حال» جستجو كرده است. دوستانی كه بعنوان «حفظ ارزش های ثابت و سنّت ها» در حفظ و تداوم سلطهء اسلام تلاش می كنند، در واقع بی اعتقادی خود را به «اندیشهء مدرن، خردگرائی و اصالت فرد» عیان می كنند. من نگرانم كه بعضی از روشنفكران مذهبی ما به سبك دكتر علی شریعتی بخواهند یك «شیعهء علوی» یا یك «اسلام نَبَوی» دیگر برای جامعهء در حال تحوّل ایران «اختراع» كنند. در حالیكه مسئلهء ما - امروز - مسئلهء «قبض و بسط شریعت» نیست. ما امروز ـ بیش و پیش از اسلام - باید به ایران بیاندیشیم و آرمان های خیالی تمدن اسلامی را به افسون شدگان اصلی آن (یعنی اعراب مسلمان) واگذار كنیم. آنهمه جشن و امید و تلاش و شادخواری و شادزیستن در فرهنگ ایران پیش از اسلام، برای ما ایرانیان، ذخائر ارزشمندی برای رسیدن به یك ایران مدرن، شاد و سرفراز، بشمار می روند.
تلاش: ظاهراً این متفكران اسلامی برای «عقلانیّت دینی» تلاش می كنند.
میرفطروس: بله! اما از استثناءها كه بگذریم، بیشتر این متفكران نه برای «عقلانی كردن دین» بلكه برای «دینی كردن عقلانیّت» تلاش می كنند. نگرانی من از همین جاست كه باز هم با اصطلاحات شبه علمی و جامعه شناسی (مانند ترمودینامیك، اگزیستانسیالیسم و غیره) بخواهند برای دین جامهء «علمی» بدوزند. بنظر من، این امر نه به سود اسلام و باورهای اسلامی است و نه به سود تحول و پیشرفت اجتماعی ما است... اسلام- همانند دیگر ادیان و مذاهب - می تواند به تلطیف اخلاقی جامعه و تقویت تعاون اجتماعی كمك كند نه اینكه بفكر حكومت و سیاست باشد. تنها در اینصورت است كه هم جنبه ُقدسی دین و هم جایگاه معنوی روحانیّت، محترم و محفوظ خواهد ماند ...
تلاش: بنابراین شما به چیزی بنام «اصلاح طلبان» در ایران معتقد نیستید؟
میرفطروس: من، اصلاح طلبان ایران را بیشتر «اصلاح طلبان دینی» می نامم. اصلاح طلبانی كه بیشتر «درد اسلام» دارند تا دغدغهء ایران، آزادی، پیشرفت و جدائی دین از دولت. به عبارت دیگر: در آراء و عقاید اكثر اصلاح طلبان و روشنفكران ملّی – مذهبی ، ایران، آزادی و دموكراسی تنها در پرتو دین و حضور اسلام قابل تصوّر است (در این باره، من در كتاب «ملاحظاتی در تاریخ ایران» - با ارائه اسناد و شواهد بسیار بحث كرده ام). این درد و دغدغه اسلام در نزد بعضی از روشنفكران ملّی - مذهبی آنچنان قوی است كه بقول دكتر علی شریعتی:
«باید یك جنگ آزادیبخش برای خودِ اسلام آغاز كنیم، كه اسلام، آزاد بشود، خودِ اسلام نجات پیدا كند نه اینكه مسلمان ها نجات پیدا كنند».
در میان اصلاح طلبان ایران، البته کسانی هستند كه با آموختن از تجربیّات خونین سال های اخیر، معتقد به مدارا، آزادی، دموكراسی و جدائی دین و دولت می باشند، همین «نواندیشان دینی» هستند كه در طرح و ترویج «عقلانیـّت دینی» و جدائی دین از دولت، نقش ارزشمندی دارند ...
11 سپتامبر:ریشه ها و باز اندیشی ها
*بنیاد گرائی اسلامی، واکنش قهرآمیز مسلمانان افراطی در مقابله بـا نفوذ فرهنگ و ارزش هـای غربی است.
* بنیادگرائی اسلامی - بصورت جنبشی تمام خواه و ایدئولوژیک - چه در حوزهء عمل و چه درحوزهء عقـاید، شبـاهت های فراوانی با توتالیتاریسم و خصوصاً فاشیسم دارد
نخستین گامها همواره طنینی پایدار می یابند!
امروزه واژهء بنیادگرائی اسلامی در ذهن، تصویری است هولناك از جهالت و تعصب مذهبی، ایمان كور و نفرت آمیخته به تهاجم خشونت بار علیه هر آنچه «غیرخودی» و خارج از حیطهء اخلاق و ارزش های اسلامی است.
شاید برای جهان، 11 سپتامبر و برای ما انقلاب اسلامی، اجتناب ناپذیر می نمود تا به عمق ویرانگری و تخریب بنیادگرائی اسلامی پی بریم. اما در آستانه انقلاب 57، علی میرفطروس از انگشت شمار روشنفكرانی بود كه نسبت به ظهور این پدیدهء ویرانساز هشدار داد. وی در موج فزایندهء اسلامگرائی در انقلاب 57 كوشش علمی و تحقیقی خود را بر كانون اصلی خطر، نشانه رفت و توجهء خود را روی پایه های فكری و آرمان های سیاسی ـ اجتماعی رهبران مذهبی انقلاب متمركز ساخت. علی میرفطروس در پیگیری این خط فكری به الگوهای آن در صدر اسلام رسید و تلاش نمود تا این همانندی ها را در آثار مختلف خویش (بویژه «اسلام شناسی» و «ملاحظاتی در بارهء تاریخ ایران») نمودار سازد.
اسلام شناسی (كه میرفطروس خود، آنرا «كتاب كوچك اسلام شناسی» می نامد) از جمله گام های نخست و بزرگی بود در مسیر تقدّس زدائی و عیان نمودن چهرهء واقعی حكومت های صدر اسلام كه تاریخی سرشار از جنگها، خشونت ها، خونریزی ها و بی عدالتی ها دارند.
امروزه فضای فكری و روشنفكری ما، سرشار از تلاش های ارزشمندی در بررسی و نقد گذشته است و آثار ارزشمندی در بازشناسی اسلام نگاشته می شوند، اما طنین نخستین گام های علی میرفطروس همواره در حافظهء تاریخی جامعهء ما، پایدار خواهد ماند.
نشریهء تلاش تلاش ـ آقای میرفطروس! 11 سپتامبر، به قیمت جان هزاران انسان تمام شد. هر چند دست بنیادگرایان اسلامی در این واقعه آشكار است، اما بر سر ِ دلائل و ریشه های آن موضعی یگانه وجود ندارد. نشریهء تلاش با توجه به اینكه از مدت ها پیش تصمیم داشت شمارهء سپتامبر خود را به واقعهء 11 سپتامبر، ریشه ها و پیامدهای آن و بویژه در مورد ایران اختصاص دهد، با توجه به آشنائی با دیدگاه های شما در مورد اسلام گرائی، نقش روشنفكران مذهبی در تحولات ایران و بنیادگرائی اسلامی نمی توانست از نظرات شما در مورد ریشه های فكری حوادثی نظیر 11 سپتامبر صرف نظر نماید. لذا باز هم ما با پرسش هائی نزد شما آمدیم. جهان هنوز در توضیح ریشه ها و دلایل ترور 11 سپتامبر، حیران و فاقد زبان مشتركی است. عده ای بر این نظرند كه این، واكنشی است در برابر تحمیل یكجانبه و عجولانهء ارزش های دمكراتیك جوامع غربی به جوامع اسلامی. برخی از «ستیز فرهنگ ها» سخن می گویند و اقدامات خشونت باری نظیر این ترورها را نیز حاصل خشم و دشمنی و بعضاً بغض و كین نسبت به ثروت و قدرت و فرهنگ مدرن در جهان اسلام و بویژه در میان عرب ها می دانند و عده ای دیگر عملیات تروریستی 11 سپتامبر را ناشی از ناسازگاری، حقارت و احساس یأس ِ انسان هائی می دانند كه در اثر مواجهه با دگرگونی های پرشتاب و بنیادین در راستای مدرنیزاسیون، شاهدند كه چگونه ارزش ها و ُسـنّت های مقدّس شان بی اعتبار می شوند و روند میرائی و زوال را می پیمایند. از نظر شما ریشهء این كنش های فاجعه بار را در كجا باید جُست؟
میرفطروس ـ بنیادگرائی اسلامی را می توان واكنش قهرآمیز مسلمانان افراطی در مقابله با نفوذ فرهنگ و ارزش های غرب دانست. در واقع با حضور و سلطهء استعماری انگلیس و فرانسه (و بعداً آمریكا) در كشورهای عربی، جوامع اسلامی خود را مورد هجوم «اروپای استكباری و مسیحی» احساس كردند، اروپائی كه بنظر این مسلمانان، در حال تدارك حملات ویرانگری علیه ارزش های دینی و فرهنگی شان بوده است. با چنین حس و حالتی، جوامع اسلامی خود را مانند قربانیان مظلومی می دیدند، قربانیان مظلومی كه در یك حالت مرگ و زندگی، خود را «برحق» می دانستند تا در برابر هجوم ارزش های غربی ایستادگی كنند.
بنیادگرائی اسلامی، اساساً یك ایدئولوژی جهان سومی است و بهمین جهت در كشورهای دموكراتیك و پیشرفته و صنعتی، پایگاهی ندارد. این ایدئولوژی از آغاز قرن بیستم و همزمان با حضور روزافزون کشورهای استعماری غرب در كشورهای مسلمان آشكار شد كه در مصر و سوریه بصورت گروه «اخوان المسلمین» و در ایران بصورت گروه «فدائیان اسلام» ظاهر گردید. پیدایش دولت اسرائیل در سرزمین های اشغال شدهء فلسطین و خصوصاً شكست حقارت بار اعراب از اسرائیل (در جنگ شش روزهء 1967 و اكتبر 1973) و حمایت بیدریغ دولت های غربی از اسرائیل، به كینه و نفرت جوامع اسلامی نسبت به «غرب» ُبعد دیگری داد و با توجه به نفرت تاریخی مسلمانان نسبت به یهودیان ـ كه از زمان پیغمبر اسلام آغاز شده و در سراسر سوره های قرآن نیز آشكار است(1). این مسائل، به «جهاد» مسلمانان علیه «غرب استكباری» و «اسرائیل غاصب» مشروعیّت دینی و سیاسی داد.
تفسیر واقعهء 11 سپتامبر بعنوان «برخورد» یا «جنگ تمدن ها» (كه در نظرات پروفسور ساموئل هانتینگتونSamuel Huntington ارائه شده) شاید اغراق آمیز باشد چرا كه ابتدا باید وجود چیزی بنام «تمدن اسلامی» را احراز كرد تا سپس به علل جنگ و برخورد آن با تمدن غربی پرداخت ... «تمدّن اسلامی - اساساً ـ یك مسئله «تاریخی» است و مانند بسیاری از پدیده های تاریخی اینك تنها در افسانه های تاریخی می تواند وجود داشته باشد، بعبارت دیگر: تمدن اسلامی، قرن ها است كه مرده است و مردگان، امكان گفتگو ندارند!
بنظر من، ریشهء واقعهء 11 سپتامبر را باید در تعالیم اسلام جستجو كرد. این، مسئله ای است كه متأسفانه در تحلیل های مربوط به واقعهء 11 سپتامبر توجهی به آن نشده است. ببینید! قرآن كتابی است كه كلمهء «قتال» (كشتن) و اشتقاقات این كلمه، در آن فراوان تكرار شده است بطوری كه می توان آنرا «مانیفست خشونت» نامید. از طرف دیگر: در تاریخ ادیان، پیغمبر اسلام به «پیغمبر مسلّح» مشهور است، پیغمبری كه بقول دکتر علی شریعتی: برای پیشبرد عقایدش می گفت: «یا از سرِ ِ راهِ من كنار بروید! و یا نابود می شوید!».
فلسفهء سیاسی حضرت محمد در این جملهء معروف او خلاصه شده كه می گفت:«من آمده ام كه دِرو كنم نه بكارم! بهشت، در زیر ِ سایهء شمشیر ِعربان است».
در تاریخ ادیان بزرگ جهان، هیچ دینی را نمی توان یافت كه مثل اسلام برای پیشبرد تعالیم و اندیشه هایش، اینهمه به تهدید و قتل و ارعاب متوسل شده باشد. در واقع، تاریخ رشد و گسترش اسلام را نمی توان فهمید مگر اینكه ابتداء خصلت خشن، تند و مهاجم آنرا بشناسیم.
مسئله دیگر، مفهوم «شهادت»، در اسلام است كه نوعی حقانیّت دینی و تاریخی به «شهید» می دهد كه طی آن، اگر چه فرد (شهید) از زندگی دُنیوی دست می شوید، اما با شهادت خویش به «لقاالله» نائل می گردد و در «آن دنیا» جاوید می مانَد. این چنین است كه بقول دكتر شریعتی: «شهید، قلب تاریخ است» یا بقول مرتضی مطهری: «شهید، شمع تاریخ است» ... اعتقاد به «شهادت»، از خودبیگانگی فرد را دامن می زند و در ارتكاب عمل باعث نوعی «بی حسی اخلاقی» می گردد كه طی آن، هر عمل و جنایتی «مشروع» می شود، اعتقادی كه بی باكی، جسارت و دلیری مجاهدان اسلامی را برمی انگیزد و معمولاً باعث «پیروزی حق بر باطل» می گردد. فاجعه 11 سپتامبر، بارزترین نمونهء این اعتقاد و «پیروزی» است!
بنیادگرای اسلامی - بصورت جنبشی تمام خواه و ایدئولوژیك - چه در حوزهء عمل و چه در حوزهء عقاید، شباهت های فراوانی با توتالیتاریسم و خصوصاً فاشیسم دارد. (نگاه كنید به: ملاحظاتی در تاریخ ایران، علی میرفطروس، چاپ چهارم، بخش سوم).
تلاش: حتماً خاطرتان هست كه در گفتگو با تلاش (شمارهء 4) در پاسخ به پرسشی در خصوص گفتگوی تمدن ها گفتید: «من اصلاً به چیزی بعنوان «تمدّن اسلامی» معتقد نیستم، همچنانكه تمدّن مسیحی، علوم اسلامی و اقتصاد اسلامی هم بنظرم نادرست می باشند». آیا می توان گفت گروه های بنیادگرای اسلامی كه وظیفهء خود را دفاع از «فرهنگ و هویّت اسلامی» ـ حتّی به قیمت تهاجم و خشونت علیه حاملان فرهنگ مدرن ـ می دانند در اصل، بازتاب و نتیجهء تلاش های روشنفكران اسلامی است كه دهه هاست سعی می كنند مشخّصه های یك تمّدن خیالی را در مقابله با تمّدن مدرن ترسیم نمایند؟
میرفطروس: بنیادگرائی اسلامی ابتداء خصلتی «روشنفكرانه» و غیرتوده ای داشت و حضور آن، بیشتر در محافل روشنفكری و دانشگاهی احساس می شد، اما چندان نمی توان آنرا «بازتاب و نتیجهء تلاش های روشنفكران اسلامی» دانست، بلكه - بتدریج - یعنی با رشد ناموزون و شتابان مناسبات سرمایه داری و ورود ارزش های غربی به جوامع اسلامی، و سیل مهاجرت روستائیان از دهات به حاشیهء شهرهای بزرگ، این بنیادگرائی از حالت گروهی و «روشنفكری» به جنبشی گسترده و مردمی بدل گردید. جنبش های اسلامی اگرچه در شهرهای بزرگ ظاهر شدند و «جنبش شهری» بشمار می آیند، اما از نظر اندیشه و ایدئولوژی، حامل اندیشه ها و ارزش های قبیله ای و پیش سرمایه داری هستند. در این ایدئولوژی، «حكومت صدر اسلام» چنان «ایده آلیزه» گردیده كه در باورِ ِ توده های مسلمان، دوران حضرت محمد و 4 خلیفه «راشدین»، دوران اوج آزادی، عدالت اجتماعی، برابری و برادری بشمار می آید!.
مشخّصه های این «تمّدن خیالی»، روان ِ آسیب دیده و روح تحقیر شدهء مسلمانان را تسكین می داد: فریب بزرگی كه انعكاسات فكری آن به جامعهء ما نیز كشیده شد بطوری كه مثلاً بعضی از روشنفكران ملّی – مذهبی ِ ما (مانند دكتر شریعتی) انتشار كتاب «سیر تحوّل تدریجی قرآن» (نوشتهء مهندس مهدی بازرگان) را «كشفی همسنگ ِ كشف اسحق نیوتن» دانستند!!!
تلاش: به «روشنفكران ملّی- مذهبی» اشاره كرده اید، این كلمهء روشنفكران ملّی ـ مذهبی واقعاً چقدر می تواند درست باشد؟
میرفطروس: كاربرد اصطلاح «ملّی - مذهبی» هم مانند بسیاری از كلمات و اصطلاحات سیاسی دیگر (مثل محافظه كار، میانه رو، اصلاح طلب و غیره) دارای ابهام، اشتباه و آشفتگی است. این كلمهء «ملّی- مذهبی» نشانهء همان التقاط فكری و فلسفی روشنفكران ما از انقلاب مشروطیت تاكنون است. به زعم این دسته از روشنفكران، هویّت ملّی ِ ما بر دو پایهء ایرانیّت و اسلامیّت استوار است. خوب! اولین اشكال این «تعریف» اینست كه: پس آن میلیون ها ایرانی ِ زرتشتی، ارمنی، كلیمی و آسوری و غیره در كجای این «هویّت ملّی» جای دارند؟ (می دانیم كه مثلاً در طول قرن های سلطهء اسلام، زرتشتی ها در حفظ آئین ها و عقاید ملّی ما نقش اساسی داشته اند).
از این گذشته، اسلام با اعتقاد به «اُمـّت» - اساساً - با هرگونه «ملیـّت» و ملی گرائی مخالف است بهمین جهت است كه بسیاری از كشورهای متمّدن (مانند مصر و سوریه) با پذیرش اسلام، در اُمـّت اسلامی، منحل و مضمحل شده اند. در این میان فقط ما - ایرانیان - بودیم كه با اسلام به گونه ای خاص و شاید هم رندانه و هنرمندانه برخورد كرده ایم، یعنی بجای آنكه در تمامیـّت اسلام، ذوب شویم، برخوردی خاص و ایرانی با آن داشته ایم، بعبارت دیگر، در طول تاریخ ایران بعد از اسلام، هویت ملّی ِ ما از طریق زبان فارسی و آئین هائی مانند نوروز و مهرگان و جشن سده و غیره تداوم یافت و اسلام (با همهء فرقه های متعدّد و مخالف و مختلفش) در واقع «تابع» این روند تاریخی بوده است، با توجه به اینكه در طول تاریخ ایران بعد از اسلام، علمای اسلامی ما بیشتر «عرب زده» بودند و 90 درصد آثار و تألیفات این «حضرات» به زبان عربی نوشته شده، هویّت ملّی ِ ما جز در زبان فارسی، شعر و عرفان و حماسهء ما پایگاه و پناهگاهی نداشت از این طریق بود كه حس ملّی ِ ما از گذشته به آینده تداوم یافت. شما این مسئله را در هیچیك از كشورها و ملت های مسلمان دیگر نمی توانید ببینید.
واقعاً این چه «تمدن اسلامی» است كه از خودش حتّی یك صفحه كتاب نداشت، بزرگترین هنرمندان و نویسندگان و مورّخین و متفكرانش، ایرانی هستند و حتّی دستور زبان و صرف و نحو این «تمدن اسلامی» را یك نفر ایرانی اندیشمند - بنام سیبویه نحوی- تهیه و تدوین كرده است... در این سال های حكومت اسلامی در ایران، اسلام و روشنفكران ملّی –مذهبی ِ ما - در یك موقعیّت استثنائی - تمام بضاعت و توان فكری، فلسفی و سیاسی خویش را «عرضه» كرده اند كه نتیجه اش: این شكست و شرمساری بزرگ است كه روی دست ملت ما باقی گذاشته اند، این شكست و شرمساری ـ یك بار دیگر- این حقیقت را ثابت می كند كه: جامعهء ما تا زمانی كه از این صحرای كربلای احساس و اندیشه، از این فلكلور عزا و مرثیه و زاری، از این «دینخونی» و بردگی روحی و از این ُدور ِباطل ایدئولوژی اسلام سیاسی بیرون نیاید، نخواهد توانست جایگاه شایستهء خود را در جهان شتابان و پیشرفتهء امروز، بدست آورد. برای نمونه نگاه كنید به دو كشور هند و پاكستان بعد از استقلال: یكی با تكیه بر یك سیاست غیردینی، به یكی از بزرگترین دموكراسی های جهان بدل شد، اما دیگری (پاكستان) با تكیه بر اسلام و اسلامیّت به نمونه ای از استبداد سیاسی، فقر، عقب ماندگی و بنیادگرائی اسلامی... این فرهنگ عزا و شهادت و عاشورا، قرن هاست كه انسان ایرانی را دچار «ازخود بیگانگی» و عدم تعادل كرده است. انسانی كه بجای «سر»، همواره با «دل»ش می اندیشد. انسانی كه همیشه «آینده» را در نابودی «حال» جستجو كرده است. دوستانی كه بعنوان «حفظ ارزش های ثابت و سنّت ها» در حفظ و تداوم سلطهء اسلام تلاش می كنند، در واقع بی اعتقادی خود را به «اندیشهء مدرن، خردگرائی و اصالت فرد» عیان می كنند. من نگرانم كه بعضی از روشنفكران مذهبی ما به سبك دكتر علی شریعتی بخواهند یك «شیعهء علوی» یا یك «اسلام نَبَوی» دیگر برای جامعهء در حال تحوّل ایران «اختراع» كنند. در حالیكه مسئلهء ما - امروز - مسئلهء «قبض و بسط شریعت» نیست. ما امروز ـ بیش و پیش از اسلام - باید به ایران بیاندیشیم و آرمان های خیالی تمدن اسلامی را به افسون شدگان اصلی آن (یعنی اعراب مسلمان) واگذار كنیم. آنهمه جشن و امید و تلاش و شادخواری و شادزیستن در فرهنگ ایران پیش از اسلام، برای ما ایرانیان، ذخائر ارزشمندی برای رسیدن به یك ایران مدرن، شاد و سرفراز، بشمار می روند.
تلاش: ظاهراً این متفكران اسلامی برای «عقلانیّت دینی» تلاش می كنند.
میرفطروس: بله! اما از استثناءها كه بگذریم، بیشتر این متفكران نه برای «عقلانی كردن دین» بلكه برای «دینی كردن عقلانیّت» تلاش می كنند. نگرانی من از همین جاست كه باز هم با اصطلاحات شبه علمی و جامعه شناسی (مانند ترمودینامیك، اگزیستانسیالیسم و غیره) بخواهند برای دین جامهء «علمی» بدوزند. بنظر من، این امر نه به سود اسلام و باورهای اسلامی است و نه به سود تحول و پیشرفت اجتماعی ما است... اسلام- همانند دیگر ادیان و مذاهب - می تواند به تلطیف اخلاقی جامعه و تقویت تعاون اجتماعی كمك كند نه اینكه بفكر حكومت و سیاست باشد. تنها در اینصورت است كه هم جنبه ُقدسی دین و هم جایگاه معنوی روحانیّت، محترم و محفوظ خواهد ماند ...
تلاش: بنابراین شما به چیزی بنام «اصلاح طلبان» در ایران معتقد نیستید؟
میرفطروس: من، اصلاح طلبان ایران را بیشتر «اصلاح طلبان دینی» می نامم. اصلاح طلبانی كه بیشتر «درد اسلام» دارند تا دغدغهء ایران، آزادی، پیشرفت و جدائی دین از دولت. به عبارت دیگر: در آراء و عقاید اكثر اصلاح طلبان و روشنفكران ملّی – مذهبی ، ایران، آزادی و دموكراسی تنها در پرتو دین و حضور اسلام قابل تصوّر است (در این باره، من در كتاب «ملاحظاتی در تاریخ ایران» - با ارائه اسناد و شواهد بسیار بحث كرده ام). این درد و دغدغه اسلام در نزد بعضی از روشنفكران ملّی - مذهبی آنچنان قوی است كه بقول دكتر علی شریعتی:
«باید یك جنگ آزادیبخش برای خودِ اسلام آغاز كنیم، كه اسلام، آزاد بشود، خودِ اسلام نجات پیدا كند نه اینكه مسلمان ها نجات پیدا كنند».
در میان اصلاح طلبان ایران، البته کسانی هستند كه با آموختن از تجربیّات خونین سال های اخیر، معتقد به مدارا، آزادی، دموكراسی و جدائی دین و دولت می باشند، همین «نواندیشان دینی» هستند كه در طرح و ترویج «عقلانیـّت دینی» و جدائی دین از دولت، نقش ارزشمندی دارند ...
با سپاس از دکتر علی میر فطروس